فتویی پرسید از او مرد حلیم

 

 

 

 

گفت: « این چه جای فتوی ست ای سلیم؟

 

 

 

مرد گفتش « بردر شاه و امیر

 

 

 

 

هم چه جای مفیّانست ای خرده گیر؟»
ج

 

 

این حکایت، در باب نکوهش زاهدان ریاکاری است که هم از قبل دین به امتیازاتی می رسند و هم ازجانب حکومت. و البته شیخ عطار، در حکایات قبلی گفته بود که دین و ملک دو شمشیرند که در یک نیام نمی‌گنجند. پس مرد پرهیزگار در مقام عاقل و دانا کاری عادی انجام می‌دهد و فتوایی می‌پرسد. اینکه مفتی بر حسب منافع روز بار ، ازیاد می‌برد که وظیفه‌اش فتوا دادن است و به او خرده می گیرد؛ از گستاخی و غفلت اوست.
مرد مؤمن جوابی دندان شکن به این پرسش بیجا می دهد؛ تو می گویی در دربار چه جای فتوا پرسیدن است ، من هم می گویم اصلاً در دربار چه جای مفتیان است ای عیب جو! سخنش حقارت بار و از جنس طعنه و تعریض است.
حکایت سوم مقاله‌ی بیست و چهارم ۲۴ / ۳ ص ۳۲۴ [در ستایش قناعت]
گذر اسکندر حین سفرهایش به چین افتاد؛ فغور چین او را به یک مهمانی مجلل دعوت کرد، هنگام صرف غذا، کاسه‌ی پر از جواهر نزد او گذاشت و تعارف کرد. اسکندر تعجب کرد وگفت: گمان نکنم هیچ موجودی به جای نان جواهر بخورد. شاه چنین گفت: مگر تو برای خوردن جواهر عازم سفر نیستی . بخور، نوشن جان این هم یک کاسه پر از جواهر. اسکندر گفت: نه چه کسی چنین گفته ، من به دو گرده نان سیرم . شاه گفت: پس حال که قوتت، جواهر نیست و به دو گرده نان سیری؛ چرا چنین خود را به مشقت انداخته‌ای؟ مگر در روم دو گرده نان نبود که آواره شده‌ای ؟ اسکندر این نصایح را شنید و از آنجا رفت و گفت: سخنان این بزرگ مرد مثل فتوحی برای روحم عمل کرد و تا قیامت غذای روحم خواهد بود. دیگر برای همیشه ترک سفر گفتم و گوشه نشینی خواهم کرد.
حکایت فوق، در ستایش قناعت و نکوهش طمع و زیاده خواهی است. اقدام فغفور چین کمیک است و بهترین شیوه‌ برای شروع پند و اندرز دادن می باشد. سؤالات او به شیوه‌ ی تجاهل العارف است. و شبیه تجاهل سقراطی است.. ابتدا در جبهه‌ی اسکندر، قرار می گیرد. و همراه و همفکر اوست. ولی سرانجام خود اسکندر، بی دخالت فغفور، به اشتباهات خود پی می‌برد. سخنان فغفور، بار ملامت و انذر دارد و گاهی طعنه‌آمیز است.
حکایت پنجم مقاله بیست و چهارم ۲۴ /۵ ص ۳۲۵ [ در نکوهش پادشاهان]
پادشاهی به سراغ دیوانه‌ای آمد و به او گفت : از من حاجتی بخواه. دیوانه گفت: دو حاجت دارم. یکی آنکه از دوزخ نجاتم دهی و دیگر اینکه به بهشتم ببری . پادشاه گفت: ای حیران مانده، این کار من نیست، کار خداست.
از آنجا که پادشاه در کنار خم دیوانه ایستاده بود، دیوانه به او گفت: حال که کاری از تو ساخته نیست ، حداقل از خم دور شو تا آفتاب به آن بتابد، چون من روز وشب در این خم می‌خوابم و گرم می‌شوم، خیل ی هم آسوده هستم. خم جامه‌ی خواب من است. حال که آبی از تو گرم نمی‌شود، لااقل خم را سرد مکن.
حکایت ششم مقاله بیست و چهارم ۲۴/ ۶ ص ۳۲۶ [ در نکوهش پادشاهان ]
روزی دیوانه‌ای جهت در امان ماندن از سنگ انداختن کودکان، به قصر عمید وارد شد. چشمش به عمید افتاد که خدمتکارانش با بادبزن از او مگس می‌راندند. به او گفت: من از شر کودکان مضطر شدم و به سوی تو که گمان می‌کردم مقتدر هستی آمدم تا پناهم دهی و شرّ آن ها را دفع کنی .ولی می‌بینم که خود از من عاجزتری و قدرت راندن چند مگس را نداری. پس چگونه می توانی از پس چند کودک شرور بر آیی؟ تو با این کارها، حتی اگر کودکان مزاحم را از من برانی؛ بازهم بدبخت و سرنگون هستی. تو امیر نیستی بلکه اسیری. تو حاکم نیستی؛ بلکه محکومی.
این حکایات به عادات ناپسند و محقّر پادشاهانی می‌پردازد که در تناقضی مضحک و آشکار؛ علی رغم ادعای قدرت؛ جهت انجام کوچک ترین و البته پست ترین کارهای خود از افراد زیر دست‌شان؛ سوء استفاده می‌کنند. شیخ عطار به عنوان منتقد دین مدار و عارف مسلک؛ این کارها را بر نمی‌تابد و از زبان قهرمان همیشه حق‌گوی حکایاتش؛ دست به اعتراض می‌زند و این چنین در طنز “موقعیت” به تحقیر آنها؛ می‌پردازد. پناه جستن دیوانه به عمید؛ کاری عادی و عاقلانه است ولی حقیقتاً که اقدام عمید، با وجود اینکه امری عادی و جا افتاده در میان صاحبان قدرت است؛ ابلهانه است. هر چند او خود را عاقل می‌داند و سوء استفاده از زیر دستان را حقّ مسلّم خود می پندارد ولی در اصل به دلیل تناقضی که قبلاً ذکر شد؛ مضحک است.
مصراع « کودکان را چون زمن داری تو باز» را می‌توان به دو صورت خواند؛ یکی به صورت خبری و دیگری به صورت پرسشی. ولی در هر صورت دیوانه در این ابیات پایانی با کلام طعن آمیز خود به استخفاف عمید می‌پردازد و نادانی حقیقی او را متذکر می شود. دیوانه در اینجا به حکیمی ژرف اندیش؛ تغییر چهره می‌دهد و مانند عاقلان؛ دست به نصیحت می‌زند.
حکایت هفتم، مقاله بیست و چهارم ۲۴ / ۷ ص ۳۲۶ [ در نکوهش پادشاهان]

 

دانلود متن کامل پایان نامه در سایت fumi.ir

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

کودکی با خویش تنها ساختی جوز، با خود، جمله تنها باختی
آن یکی پرسید از وی کـ « ای غلام!
ج
از چه تنها جوز می‌بازی مدام؟»
گفت « میری دوست می‌دارم بسی ! تا همه من میر باشم نه کسی.»

 

در این حکایت، کودک در طنز موقعیت و استدلال جالبش، توجه مخاطب را بر می‌انگیزد. این حکایت، تلویحاً به این نکته اشاره دارد؛ که پادشاهان، خود مدار هستند و تنها به خاطر خواهش‌های نفسانی خود؛ تلاش می‌کنند نه غیر.
حکایت سوم مقاله بیست و پنجم ۲۵ / ۳ / ص ۳۲۹ [ در نکوهش نادانی]

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

آن یکی را دیگری می گفت سخت « خر گرفتن تو مرا ای شور بخت»
گفت مجنونیش « چون هستی تو خر! گر بزی بیشت نگیرد؛ غم مخور»

 

در این حکایت، دیوانه قصد دارد به نادانی و حماقت مردمان اطرافش؛ اشاره کند. پس زمانی که درگیری و رکاکی لفظی دو تن از آنها را می بیند و از اتّفاق این هجو را می‌شنود« مگر تو مرا بز فرض کرده ای بدخت؟» پس از این موقعیت استفاده می‌کند و شدت توهین و هجو را بیشتر می کند و ضمن تحقیر آن فرد؛ می گوید: چون تو خر هستی (احمق هستی) اگر او به تو لطف کرده و به تو لقب بهتر از « بز» نسبت نداده؛ غصّه نخور. استفاده از این هجو و دخالت بی مورد و بی ربط دیوانه که “طنز موقعیت” محسوب می شود؛ از نکات قابل ملاحظه در این حکایت؛ است. سخن دیوانه، بوی بلاهت نمی دهد بلکه نشانی از رندی و فرصت جویی اوست.
حکایت پنجم مقاله‌ی بیست و پنجم ۲۵ / ۵ ص ۳۳۲ [ در نکوهش دنیامداری و غفلت از حق]
روزی سنایی از محله‌ای می‌گذشت، در یک سو کناس را دید که مشغول کار و در سوی دیگر موذنی را دید که مشغول اذان گفتن بود.
با خود گفت‌: من کار این دو را خالی از نقص و خلل نمی‌بینم ؛ هر دو ارزش کارشان؛ یکی است. زیرا پی کسب نان و جلب منفعت مادی هستند. حتی موذنی که به ظاهر کارش مقدس است چون سودای در آمد در سر دارد؛ هم سطح کناس است. حتی می‌توان گفت ؛ کارش پست‌تر از کناس است. زیرا آمیخته به روی و ریاست و موجب غرور نفس می‌شود.
بی شک کناس از چنین موذنی والاتر است.
در این حکایت به یکی از معضلات مذهبی در جوامع اشاره شده که از قدیم تا امروز ؛گریبان گیر مسلمین بوده است. آمیخته شدن بیش از حد به کار و تلاش بی حضور قلب در عرصه‌ی اقتصادی جهت کسب در آمد از جمله آفاتی است که عطار در این حکایت؛ به آن پرداخته است. عطار نخست از زبان سنایی به انتقاد از هر دوی این شاغلان می‌پردازد و پرده از شخصیت نادان و نا آگاه آنها بر می‌دارد که برای کسب روزی اندکی، زندگی جاویدان خود را فراموش کرده اند. سپس به قیاس آن دو با هم می‌پردازد. و شگرد بکر طنز آفرینش را به کار می گیرد و در مسیر پرپیچ و خم ریاکاری مذهبی؛ قدم می گذارد. این بار علاوه، بر صفت غفلت، دو ویژگی رعونت و ریا را به موذّن نسبت می دهد، سپس از طریق قیاس با بهره گیری از شگرد کوچک‌کردن به تحقیر همه جانبه‌ی او می‌پردازد و این جاست که حکایت در زمره‌ی حکایت‌های طنز‌آمیز قرار می گیرد.
عکس مرتبط با اقتصاد
لحن سنایی طعن آمیز است.
حکایت یکم مقاله بیست و هفتم۲۷/ ۱ ص ۳۴۱ [ توصیه به تظاهر به جنون]

 

 

 

 

 

 

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *