هرمنوتیک کلاسیک

ماقبل مسیحی، مسیحی ابتدایی، آبایی، قرون وسطایی، دین پیرایی، مدرن و معاصر تقسیم شده است”.(همان: ۴۴)
تأویل مترادف با واژه هرمنوتیک است و “هرمنوتیکـ” به لحاظ تاریخی به سه دوره “کلاسیک”،”مدرن یا فلسفی” و “پسامدرن” تقسیم می شود.

۲-۲-۳-۲-۱ هرمنوتیک کلاسیک
“همزمان با عبور از سده های میانه میلادی از میان رفتن سیطره? مسیحیت کاتولیک، کتاب مقدس از زیر سایه? کلیسا خارج شد و به میان مردم آمد. در این زمان که مردم برای خواندن و فهم کتاب مقدس به آزادی رسیده بودند، نیاز به قواعدی بود تا از هرج و مرج در تفسیر پیشگیری کند و به خوانندگان، برای فهم درست و درک معنای اصلی متون راهکاری نشان دهد. شلایرماخر و ویلهلم دیلتای دو تن از دانشمندان این دوره بودند که اصول اولیه? دانش تأویل‌شناسی را در سده نوزدهم بنیان گذاردند. این دو معتقد بودند که یک معنای غایی و یک فهم نهایی از اثر وجود دارد؛ وظیفه? مفسر است که با شناخت اثر، بررسی نشانه‌های درون متنی و اصلاح روش تفسیر تلاش کند تا بدان “معنای نهایی” دست یابد. دیلتای همچنین معتقد بود که برای فهم بهتر متن، باید به نیت مؤ تلف پی برد و دانست که او متن مورد نظر خود را به چه منظور و با چه هدفی آفریده‌است” . ( احمدی ، ۱۳۷۲: ۵۳۵ )
۲-۲-۳-۲-۲ هرمنوتیک مدرن یا فلسفی
“هرمنوتیک مدرن رویکرد ویژه‎ای است‎ درمسأله “فهم وتفسیر”که با رویکردهای هرمنوتیک کلاسیک و هرمنوتیک پسامدرن (رمانتیک) ، تفاوت اساسی و بنیادین دارد، بر اساس این دو سبک، هرمنوتیک روشی است که به‎دنبال کشف قواعد و اصول تفسیر و فهم متون می‎باشد، که منطق گفتمان است. اما هرمنوتیک فلسفی بر آنست که، هرمنوتیک یک امر”روش” مداری و یا “معرفت شناسی” نیست؛ بلکه فهم و دانستن را با دیدگاه فلسفی بررسی می‎کند”.( همان : ۵۳۶)
هرمنوتیک فلسفی توسط فیلسوف آلمانی مارتین‎هایدگر (۱۸۸۹- ۱۹۷۶) در قرن‎ بیستم با تفاوت‎های اساسی با دو هرمنوتیک دیگر، در جوامع علمی ‎رواج یافت، او با اندیشه فلیسوفانه و دید تفسیری خود هرمنوتیک را در ابتدای قرن بیستم میلادی انتشار داد و پس از آن ، هرمنوتیک نه فقط در شاخه‎های علوم انسانی و فلسفه، که در حوزه‎های وجود‌شناسی، اعتقاد، اخلاق، و…گسترش پیدا کرد. او این تجربه هرمنوتیکی خویش را، فلسفی اعلام کرد.شاگرد او‎ هانس‎گئورگ‎گادامر (۲۰۰۲-۱۹۰۰م ) کار فلسفی او را بسط و گسترش داد، از مهمترین آموزه‎های هرمنوتیک فلسفی که زمینه‎های اصلی چالش و حساسیت در تفکر دینی و در سطح کل در امر فهم بوده‎اند، به شرح زیر مرور می‎شوند: (پالمر،۱۳۷۷ : ۹- ۴۷)
۱. فهم متن،محصول ترکیب وامتزاج افق معنایی‎مفسر با افق معنایی‎متن است.
۲. درک عینی متن، یعنی فهم مطابق با واقع، امکان پذیر نیست.
۳. فهم متن، عمل بی پایان است، امکان قرائت‎های مختلف از متن بدون هیچ محدودیتی وجود دارد.
۴.هیچ گونه فهم غیرسیالی وجود ندارد، همه فهم‎ها سیال، گذرا و تاریخ‎مند هستند، درک نهایی و غیر قابل تفسیری از متن نداریم.
۵. هدف ازتفسیرمتن؛درک‌مرادمؤلّف‌نیست،نویسنده یکی‌ازخوانندگان متن است.
۶.دخالت پیش‎دانسته‎ها در عمل فهم.
۷. تفکیک افق معنایی ‎مفسر از متن.
۸. تأکید بر نقش فاصله بیگانه ساز میان ‎مفسر در متن.
۹.تاریخ‎مندی متن و فهم.
۱۰.معیاری برای سنجش تفسیر معتبر از نامعتبر نداریم، زیرا که در اصل چیزی بنام تفسیر معتبر وجود ندارد.
۱۱.هرمنوتیک فلسفی، یعنی نسبت‎گرایی تفسیری.
۱۲.هرمنوتیک فلسفی، تقویت کننده پلورالیسم معرفتی.
۱۳.شکاکیت در امر درک و فهم به صورت غیر مستقیم وجود دارد.
۱۴.همه قرائت‎های از متن حاصل می‎شوند، معتبرند.
۲-۲-۳-۲-۳ هرمنوتیک پسامدرن
“در هرمنوتیک پسامدرن باور به کلامِ نهایی و درستِ مطلق، خنده‌دار می‏نماید. آزادی اساس روایت است و توالی بیان تنها با گریز از قطعیت و ایقان شکل می‏گیرد و اساساً مفاهیم درست‏ یا نادرست وجود ندارد. هرمنوتیک تا قبل از”هایدگر” روشی عام برای تفسیر بود چنانچه در هرمنوتیک کلاسیکِ (پیش‎ازشلایرماخر) هدفِ اندیشمندان هرمنوتیک ‎دست‎یابی ‎به ‎نظریه در باب “تفسیر متون” بود. در هرمنوتیک‌رمانتیک “شلایرماخر” و”دیلتای” نظریه هرمنوتیکی از شاخه خاص از معرفت، به ارایه نظریه عام در باب “روش‎شناسی مطلق علوم انسانی” ارتقا یافت”.( همان : ۵۱)
در راستای هرمنوتیک‌مدرن، نئوکلاسیک و فلسفی، رویکرد دیگری به مباحث هرمنوتیک با آرای میشل فوکو شروع گردیده که “هرمنوتیک پسامدرن‏” نامیده شده است. در هرمنوتیک پسامدرن، معنی الفاظ نهفته است و ظاهر نمی‏باشد، هر سازمان یا نهادی برخوردار از یک گفتمان خاص می‏باشد که در آن نهاد خاص، الفاظ یک معنای خاص می‏دهند.
“شلایرماخر و دیلتای چهره های شاخص هرمنوتیک “کلاسیک” هایدگر و گادامر برجستگان هرمنوتیک “مدرن” و افرادی چون “هِرش” از افراد مهم هرمنوتیک “پسامدرن” محسوب می شوند.
ویژگی “هرمنوتیک کلاسیک” مطلق گرایی است، و مشتمل بر دوره زمانی طولانی و در واقع در برگیرنده بخش اعظم تاریخ بشری بوده که در دوران کلاسیک یونان شکل گرفته و تا قرن نوزدهم میلادی و به طور مشخص تر تا زمان فریدریش شلایرماخر استمرار داشته است. این نوع هرمنوتیک را می توان هرمنوتیک سنتی نیز خواند که در مقابل آن هرمنوتیک مدرن قرار می گیرد. شلایرماخر در حدِ فاصل میان هرمنوتیک کلاسیک و هرمنوتیک مدرن جای گرفته و او را به دلیل تلاش برای ایجاد علم هرمنوتیک عام “پدر علم هرمنو
تیک مدرن” لقب داده اند. شاخصه “هرمنوتیک مدرن” نسبی گرایی است.”هرمنوتیک پسامدرن” هرمنوتیک قرن بیستم است که با دیلتای که در مرز قرن بیستم قرار دارد، شروع شده و به دست هایدگر و گادامر بسط یافته است و از نقد “هرمنوتیک مدرن” نشأت می گیرد. گاه مانند “هِرش” به سوی هرمنوتیک کلاسیک تمایل دارد و “هرمنوتیک نئوکلاسیک” را سامان می دهد”. (احمدی، ۱۳۷۷: ۱۵۸ )

۲-۲-۴ هرمنوتیک شلایر ماخر
هرمنوتیک از دیدگاه شلایرماخر، نظریه ای فلسفی و شناخت شناسی است که به طور عام، روش تفسیر متون را بیان می کند، این روش اختصاص به متون کهن ندارد و تفسیر کتاب مقدس را هم در بر می گیرد. وی با تبدیل فهم به کانون نظری? هرمنوتیک برای فهم کتاب مقدس، به آموزه های کلیسا اعتقادی نداشت و روش هرمنوتیکی خود را عام و کلی می دانست.
شلایرماخر در عصری زندگی می کرد که دو فلسف? رمانتیک وانتقادی کانت در آلمان رایج بود، از این رو هرمنوتیک او ممزوجی از این دو نگرش بود؛ زیرا به ویژگی های فردی و حالت های روانی و احساسات شخصی مؤلّف و نویسنده توجه خاصّی داشت و همچنین انتقادی بود. او در آرزوی وضع قواعد عام برای فهم بود، همان گونه که کانت قبل از هر گونه علم شناسی و دین پژوهشی به نوعی ذهن شناسی و قواعد کلی و عامِ شناخت شناسی پرداخت. وی با این دو نوع نگرش، دو تفسیر مختلف دستوری (Grammatical)و فنّی (Technical) یا روان شناسی (Psychological) را عرضه کرد و پایه های هرمنوتیک خود را به آن دو تفسیر استوار ساخت.
“تفسیر دستوری، متوجه مشخصات گفتار و انواع عبارت ها و صورت های زبانی و فرهنگی است که مؤلّف در آن زیسته و تفکّر او را مشروط و متعیّن ساخته است و تفسیر فنّی و یا روان شناختی، به فردیّتِ نهفته در پیام مؤلّف و ذهنیت خاص وی التفات دارد. به عبارت دیگر، هر بیانی اعم از گفتاری یا نوشتاری، باید جزئی از نظام زبانی باشد و فهمیدن آن بدون شناخت این نظام،میسّر نیست، امّا چنان بیانی، اثر انسانی نیز هست و باید آن را در متن زندگی کسی که آن را ادا کرده است فهمید؛ البتّه به اعتراف وی، قبل از تفسیر فنّی، باید شیو? ادراک نویسنده از موضوع و زبان و هر چیز دیگر را که بتوان دربار? اسلوب متمایز نگارش نویسنده یافت، آموخت”. (فروند، ۱۳۷۲: ۴۵ــ۴۳)
حال، آیا این دو نوع تفسیر، قابل جمع اند؟ این دغدغ? شلایرماخر است، او بر این باور بود که توجه به زبان مشترک و خصلت های عمومی زبان یا فرهنگ و فراموش کردن نویسنده و ویژگی ها و ابتکارات او، ما را از عنصر فهم دور می سازد، و به عبارت دیگر، فهمیدن یک جزء به معنی فراموش کردن زبان او است. وی به جهت اهمیّت و هدف واقعی هرمنوتیک مبنی بر کشف معنای متن مؤلّف، برای تفسیر روان شناختی اهمیّت بیشتری قائل بود.
در تفسیر دستوری، دو عنصر مهم وجود دارد: نخست، هر آنچه تأویل دقیق در یک سخن دانسته می شود، جز در گستر? زبان شناسی – که میان مؤلّف و مخاطبش مشترک است – دانستنی نیست. دوم اینکه، معنای هر واژه در قطعه ای از نسبتِ آن واژه با سایر واژگان آن قطعه، دانسته می شود. عنصر نخست، ارتباط مؤلّف و مخاطب را ممکن می کند و عنصر دوم، ارتباط درونی نظام زبان را روشن می سازد.
تفسیر فنّی مشتمل بر دو روش شهودی ( تفألی ) و قیاسی است. روش شهودی، مفسّر را هدایت می کند تا به جای مؤلّف قرار گیرد و به همین لحاظ تا حدودی، احوال مؤلّف به دست می آید. روش قیاسی مؤلّف را جزئی از نوع کلی به شمار می آورد، و سپس می کوشد تا پس از قیاس مؤلّف با مؤلّفان دیگری که جزء همان نوع کلی هستند، به مشخصات متمایز او پی برد. فردیّت هر کس، صرفاً می تواند از طریق مقایسه و کشف اختلاف ها درک شود.
شلایرماخر به عنصر نیّت مؤلّف به گونه ای که کلادنیوس طرح کرده بود، باور نداشت و می گفت مؤلّف از آنچه آفریده، بی خبر است و همواره از جوانب گوناگون آن اطلاعی ندارد. شناختِ تأویل کننده از مؤلّف، بارها بیش از شناختی است که مؤلّف از خویشتن دارد. وی عنصر تمام زندگی مؤلّف را با مفهوم نیّت مؤلّف، جیگزین کرد؛ زیرا اثر هنری، نشان از تمام زندگی مژلّف دارد، نه از نیّت او تنها در لحظ?خاص آفرینش. از اینجا تأثیر شلایرماخر بر فروید، و تبیین نظری? ضمیر ناخودآگاه استفاده می شود.(احمدی، ۱۳۷۲ : ۱۶۲)
شلایرماخر، با وجود بی اعتقادی به نیّت مؤلّف، به معنای نهایی، اصلی و قطعی متن اعتقاد داشت، و با قاطعیّت بر آن بود که هر واژه در هر عبارت، دارای یک معناست که آن را معنای بنیادی می خواند و متنی که توان تأویل چند دیدگاه را داشته باشد، انکار می کرد. او عقیده داشت که با هر روشی سرانجام باید به معنای نهایی و قطعی برسیم و معنای نهایی از نظر وی، معنایی است که بر اساس روش ها و ابزار متفاوت، دگرگون پذیر نباشد.( فروند، ۱۳۷۲: ۵۵)
شلایرماخر، بر این نظر است که برای شناختِ سخن انسان، باید او و تمام زندگی او را شناخت و از طرفی برای شناخت او، شناخت سخنش ضرورت دارد. در اینجا به تعبیر شلایرماخر، دایر? شناخت، و به تعبیر دیگران، دایر? هرمنوتیک پدیدار می شود که بخش مهمّی از این دانش به حلّ همین دور می پردازد.
شلایر ماخر با آثار خود، اندیشه دینی و نظریه های مربوط به تفسیر کتاب مقدس، به ویژه عهد جدید را مدت ها زیر نفوذ خود در آورد. او اصول عقلانی تفسیر را با ایمان مسیحی که سرچشمه اش زندگی عیسی است ترکیب کرد. شلایرماخر در ابتدا این نظریه دئیست ها را که می گفتند کتاب مقدس اثری یکپارچه، چه از نظر ادبی و چه از نظر دینی است را به نقد کشید:
” متن مقدس… در آن ابتدا همچون نسخه خطی بود که سخنش فیصله
بخش همه گفتگوها بود… اما امروز همه کسانی که احساس دینی را هنوز در دزون خود زنده نگه داشته اند در برابر آن دیدگاه به عنوان نظریه ای غیر مسیحی به اعتراض و مخالفت می پردازند. متون مقدس با بهره گیری از نیروی ذاتی خود، توانستند به موقعیت کتاب مقدس ارتقا یابند و با کتاب دیگری که بخواهد همان موقعیت را بدست آورد، مخالفت نخواهد کرد. همان متن دیگری که با همان درجه از قوت معنوی نوشته شود در میان آثار مقدس به گرمی پذیرفته خواهد شد”. (الیاده : ۱۴۹)
شلایرماخر با این سخن به طور تلویح به ایمان معنوی اشاره می کند که در ارتباط با عیسی(ع) بدست می آید و چنین بگوید که : فیض روح القدس اگر بار دیگر مدد کند، “دیگران هم بکنند آنچه مسیحا می کرد”. پس حجیّت کتاب مقدس اصالت مستقل و پایدار و منحصر به فردی ندارد. اگر آن تجربه بارها اتفاق افتد متون دینی دیگری همپای کتاب مقدس بار دیگر به وجود خواهد آمد و تجربه قدسی در ذهن و دل انسان مومن دوباره فعال خواهد شد. برای نیل به چنین مقصودی کافی است مفسر روح مولف را باز تولید کند.(فیروزی، ۱۳۸۷: ۲ــ۲۲۱)

۲-۲-۵ نظریات هرمنوتیکی شلایرماخر
نظزیات هرمنوتیکی شلایر ماخر را می توان در پنج بخش زیر جمع آوری کرد:
۲-۲-۵-۱ عمومیت سوء فهم:
شلایرماخر هرمنوتیک را “فلسفه فهم” می شمرد. در این بین تفاوتی میان متون سخت و متون دشوار وجود نداشت، همچنانکه متون مقدس و غیر مقدس دارای حکم یکسانی بودند. او معتقد بود که اصل در متن، پوشیده بودن آن است؛ یعنی هیچ متنی به خودی خود واضح نیست. مفسر علاوه بر تخصص های کلامی، نیازمند آن است که از رمز و راز روحی نویسنده نیز آگاهی یابد. همین نظریه های شلایرماخر باعث شد تا او را پدر “هرمنوتیک علم” بنامند و حتی در دوره جدید او را بنیانگذار هرمنوتیک نوین به شمار آورند. مطابق این نظریه، قوانین عامی برای تفسیر وجود دارد، بنابراین کتاب مقدس نیز باید درست همانند متون دیگر تفسیرشود. این، خود از پیامدهای مدرنیته بود که پیش از آن رواج یافته بود و می گفت که کتاب مقدس بامتون دیگر تفاوتی ندارد، زیرا نوشته ای بشری است و می توان آن را به صورت تاریخی نقد و تفسیر کرد. “بنابراین هرمنوتیک عام متاثر از انقلاب علمی و رنسانس بود”. (استیور، ۱۳۸۴: ۱۳۱)
اما تأثیری که مکتب رمانتیسم بر شلایرماخر نهاده بود از جمله این بود که او را به نبوغ و خلاقیت فردی، و از آنجا به جنب? روان شناسانه نویسنده و هنرمند متوجه ساخته بود. تشخیص معنای متن را نمی توان کاملاً فرمول