دسته بندي علمی – پژوهشی : تحلیل گفتمان جشنواره کن و اسکار با مطالعه موردی فیلم طعم گیلاس و جدایی …

سیمین، زن/ باربر،مرد
راضیه / سیمین
سمیه / ترمه
سه شیشۀ پنچره / سه نگاه متفاوت به جریان/ سه وجه داستان/ سه نسل/ سه زندگی / سه جریان قدرت
ماشین لباسشویی/ زندگی که نمی چرخد
سی دی شجریان/ کتابهای انگلیسی و فیلم انگلیسی
فرهنگ اصیل ایرانی/ گرایشات مدرن

سیمین تصمیم فطعی برای رفتن به خارج دارد.
راضیه کار کردن در خانه را می پذیرد.
ترمه می داند مادر واقعا قصد طلاق ندارد

برای دانلود متن کامل پایان نامه به سایت zusa.ir مراجعه نمایید.

من حرف شما را نمی فهمم/ تفاوت فرهنگی و جنسیتی
صدای فیلم به زبان انگلیسی/ تمایل به فرهنگ بیگانه
نوع پوشش راضیه/ داشتن تفکرات مذهبی
سادگی پوشش و کار در خانه مردم/ وضع اقتصادی پایین
بر می گردم آقاجون/ احترام به بزرگترها
سی دی شجریان/ فرهنگ اصیل ایران

پیانو نماد موسیقی و شادی با خروج خود از خانه تنین رفتن شادی و روزگار خوش را سر می دهد. سیمین در حالی که در پیچ و خم پلکان زندگی گیر افتاده و حرف آدمهای اطرافش بخصوص جنس مخالف را که از دید او غیر منطقی است، نمی فهمد ولی با اینهمه عقب نشینی را به مجادله ترجیح می دهد. ترمه تصویری محو از پشت فاصلههایی که در خانۀشان فریاد می زند، از مادر می بیند و مادر با سردرگمی و دست پاچگی در جمع کردن مشکلی که خود مسبب آن بوده وا مانده است. حضور راضیه غریبهای که متفاوت با آنها لباس می پوشد، حرف می زند و حتی نگاه می کند، از کشمکشی ناخواسته از همجواری این دو رفتار اجتماعی خبر می دهد. «طبقه در سینما دلالت های ضمنی شمایل نگارانه پیدا می کند، از طریق مصداق های خاصی (لباس، گویش، محیط و غیره) به آن اشاره می شود. فیلم خود را به صورت چیزی واقعی عرضه می کند، توهم واقعیت را پیش چشم بیننده می گذارد (هیوارد،۱۳۸۶ :۲۰۲).» لحن صحبت نادر از ادب و شعور اجتماعی خبر می دهد و حالت عجز و التماس راضیه تعلق او به یک قشر محروم جامعه را می رساند. ظاهر سیمین در تقابل با طرز پوشش راضیه و همچنین وضع ظاهری خانه نادر و کار کردن راضیه در خانه مردم به عنوان یک خدمتکار از همان ابتدا تفاوت این دو خانواده را به تصویر می کشد.
شیشه در فیلم نشانه است. هم فاصله ایجاد می کند هم حس شکنندگی و آسیب پذیری را می رساند و هم چهره و قامت انسانها را از شکل افتاده می کند. همچنین به این حس دامن می زند که در کنار هم هستیم اما نمی توانیم یکدیگر را بی واسطه درک کنیم. گاهی پایین تصویر محو است گاهی جلو و عقب تار و قسمت وسط که با شخصیت ها اشغال شده روشن و واضح است. حتی انعکاس تصویر محو متصدی فتوکپی بر شیشه دستگاه، در ابتدای فیلم با اشاره به ما می گوید این فیلم تصویری کدر و غیرشفاف از یک دنیای واقعی است. دنبال وضوح و و قطعیت نگردیم.
قبل از رفتن سیمین نادر را می بینیم که در حال صحبت و خنده با پدر است. ولی جملات بعدی پدر خلاصه می شود در «سیمین نرو.. سیمین کجا میری؟..» پدر پیر است پس در جایگاه گذشته قرار می گیرد.
گذشته ای که فقط با سیمین دست در دست است با او حرف می زند و وقتی نیست از او می پرسد. سیمین تنها راه ارتباط پدر با دنیای اطرافش است و سیمین به نمایندگی از نسل روشنفکر امروز کسی است که پدر را که نماینده گذشتۀ در حال فراموشی است سر و سامان داده است. اگرچه نادر اظهار می کند بخاطر پدر که گذشته است از آینده چشم پوشی می کند، حتی اگر این گذشته او را بیاد نیاورد. اما در عمل او به خاطر در گیری های زندگی و کار، حتی توانایی نگهداری از او را ندارد. جدایی نادر از سیمین و قطع رابطه سالم و صریح این دو، قطع اکسیژن در پس زمینه نمایی است با رها شدن دست سیمین از پدر شوهر جدایی حقیقی یعنی جدایی دو نسل را به تصویر می کشد.
در طول فیلم کارگردان بدون آنکه اطلاع رسانی مستقیم داشته باشد شخصیتهای اصلی یعنی نادر و سیمین را معرفی میکند. در صحنه پایین بردن پیانو از پلهها ویژگیهای شخصیتی سیمین و در صحنه پمپ بنزین _ که در آن نادر سعی دارد با وادار کردن دخترش به پس گرفتن باقی پول نحوه برخورد با افراد جامعه را به دخترش بیاموزد – شخصیت نادر، به تصویر کشیده شده است. با وجود تفاوتها در دیدگاه و طرز برخورد، آنها مشترکاتی هم دارند که در فیلم به علاقه به موسیقی سنتی، احترام به پدر نادر، علاقه و اعتماد به دخترشان تأکید بیشتری شده است.

هرمنوتیک معنایی یا ضمنی نمادین کنشی فرهنگی یا ارجاعی
کلی چرا راضیه کار را می پذیرد؟ موسیقی سنتی/ یاد گذشته تابلو پروانه های خشک شده/ زندگی شهری سمیه سرش را روی شکم مادر می گذارد/ راضیه حامله است به بابا نمی گم/ راز داری کودک و بی خبر بابا
تکرار نام سیمین از طرف پدر نادر/ وابستگی عاطفی او به سیمین
ماشینها در تضاد با پیاده دویدن راضیه و دخترش

عنوان فیلم (طعم گیلاس) اولین مورد نمادین فیلم است. گیلاس به رنگ سرخ که نمادی از زندگی و حیات است و از میوههای خاص فصل بهار می باشد و بهار خئد نمادی از زندگی حیات و سرزندگی است. با این حال در طول فیلم با مناظری از درختان خشک و پاییزی، تپهها و زمین های خاکی روبرو هستیم، که رنگ زرد و قهوه ای حاکم بر این فضا کاملا در تضاد با نام فیلم است.
کارگردان لوکیشین این فیلم را در اطراف تهران و به خصوص در فصل پاییز انتخاب کرده است تا وضعیت روحی و روانی شخصیت اصلی قصه را در همان صحنه های اولیه فیلم به بیننده منتقل نماید. نمایی از شهر دودگرفته به گرفتگی فضای فیلم میافزاید. در پس زمینه محلی که ماشین عبور می کند لولههایی روی هم ریختهاند که نشان می دهد در این مکان ساخت و سازی در حال شکل گیری است. از طرفی این لولهها نشان از ارتباطات شکل نگرفته دارد. ارتباط کانالهای شهری و شاید ارتباط انسانها. ماشین های خاکبرداری و حمل شن و ماسه کارگرها و.. فضاهای ساختمان های نیمه کاره با آجرها و سنگ و موزاییک و فضاهای سبزی که به تازگی شکل گرفته، همه نشان از توسعه زندگی شهری دارد.
از اولین دیالوگ بدیعی با مرد کارگر اولین قطعات پازل شخصیتی او شکل میگیرد هر چند در گفتگو با کودکان چهرۀ سرد و بیتفاوتش در برابر شوخیها و بازی کودکان و عبورش در حالی که کودک صحبت میکرد اشارات جزئی به شخصیت بدیعی صورت گرفته بود. از جمله این جملات: – آقا بفرمائید برسونم. – یه دقیقه لطفاً تشریف باورید.. در گفتگو با کارگر پلاستیک جمع کن احوالپرسی و سؤال از دلیل زخم انگشت و یا گفتن – چه پیرهن قشنگی … رنگش بهت میاد .. میدونی اون رو چی نوشته و … نشان از تلاش او برای برقراری ارتباط صمیمانه دارد.
روی پیراهن مرد پلاستیک جمع کن نوشته UCLA [2] نوشته شده است. کارگردان عمداً با بلند کردن صدای محیط اجازه نمیدهد تماشاگر توضیح بدیعی را بشنود. در واقع تفسیر را به تماشاگر واگذار میکند. شاید چیزی ممنوعه باشد و شاید حقیقتی در مورد نقش اول را آشکار کند که تماشاگر نباید بداند.
۴-۳-۲ سکانس گفتگو با سرباز:
توصیف صحنهبدیعی در ماشین در داخل شهر در حال چرخیدن با همان نمای مدیوم کلوزآپ به تصویر کشیده شده است. سربازی از او در خواست میکند که او را هم برساند. بدیعی مسیر را می پرسد و سرباز با دست نشان میدهد. سرباز اولین سرنشین ماشین است. بدیعی می پرسد خستهای؟ – بله. – سرباز که خسته نمیشه که. – چیکار کنیم. خب از دارآباد تا اینجا همش راه اومدیم. – دارآباد می آی؟ – آره… اینجا جایی است که موقعیت لوکیشن فیلم بیان می شود.
از ادامه سؤال جوابها معلوم می شود سرباز اهل کردستان است و قبل از آمدن به سربازی کشاورز بوده و بعد از سربازی قصد دارد به شهر خودشان برگردد. همچنین دو برادر دارد که ازدواج کرده اند و در تهران زندگی میکنند. چون منزل برادرهایش تنگ است بیشتر پیش شوهر خالهاش میرود. در ضمن در مدت سربازی پول کمی دریافت میکند.
سرباز خود تداعیگر جنگ و مبارزه و دفاع است. کردستانی بودن سرباز قرابت این کلمه به جنگ را بیشتر می کند. شرایط خانوادگی سرباز از سطح زندگی پایین حکایت می کند و اشاره غیر مستقیم به مهاجرت به شهرهای بزرگ و افتادن در شرایط زندگی سخت دارد. او قبل از سربازی کشاورز بوده همانطور که شاید برادرهایش بودند ولی حالا او سرباز است و آنها مهاجر. پس کشاورزی رها شده است. کشاورزی که نمادی از زندگی بخشی می باشد. رشد و پرورش گیاهان، هوای پاک و سرسبزی و لطافت را تداعی می کند که نقطه مقابل زندگی شهری است.

برای دانلود فایل متن کامل پایان نامه به سایت 40y.ir مراجعه نمایید.

هرمنوتیک معنایی یا ضمنی نمادین کنشی فرهنگی یا ارجاعی
سکانس گفتگو با سرباز چرا بدیعی سرباز را سوار کرد؟
پیشنهاد کاری که به او می دهد چیست؟
آیا سرباز پیشنهاد را می پذیرد؟
مشکل بدیعی چیست که میخواهد خودکشی کند؟
سرباز خسته نمی شود / تحمل شرایط سخت
خانواده سرباز کرد در تهران/ مهاجرت
خانه تنگ / شرایط اقتصادی سخت
اسلحه دست سرباز می دهند/ سرباز قصد کشتن ندارد
گورکن نمی خواهم/ هدف دفن شدن نیست
سرباز/ تفنگ /جنگ/ کشتن
کردستان/ جنگ
پیش از سربازی کشاورز/ رشد دهنده/ بیل
کود پای درخت/ هیج بودن ارزشمندی در عین بی ارزش بودن
درخت/زندگی پیوستن به درخت/ پیوستن به زندگی
باید دید چرا سرباز را انتخاب کرد.
منتظریم ببینیم کاری که به همه پیشنهاد می دهد چیست.

مقاله علمی با منبع : تحلیل گفتمان جشنواره کن و اسکار با مطالعه موردی فیلم طعم گیلاس …

پیرمرد به خاطر تجربه انصراف خودش از خودکشی باور دارد که بدیعی نیز از انجام قصد خود منصرف خواهد شد. ولی بدیعی که یک قدم به تحقق خواسته اش برای پایان دادن به زندگیش نزدیک شده دچار تردید شده که اصرار به گفتن مراحل انجام کار و طول دادن بی دلیل گفتگو با پیرمرد از اولین علائم این تردید در اوست.
پس از رفتن پیرمرد به داخل موزه بدیعی دور می زند تا از راهی که آمده برگردد. اما انگار این بازگشت به دور تسلسل متوقف شده بنابراین در گوشه ای می ایستد زن جوانی از او می خواهد تا از او همسرش عکس بگیرد این اولین جایی است که یک زن در نمای کامل فیلم ظاهر می شود و با شخصیت اصلی گفتگو می کند. پس از عکس گرفتن، بدیعی با سرعت دیوانه وار (به گفتۀ عابرین در فیلم) به موزه برمی گردد و با اصرار پس از تهیۀ بلیط برای پیدا کردن باقری داخل موزه شروع به دویدن و پرس و جو می کند. گروهی از کودکان مدرسهای به همراه معلمانشان در حیاط موزه جمع شده اند. بدیعی در حالی که عجله دارد لحظهای قاطی جمع آنها می شود. سر و صدای بچهها به همراه حیاط سرسبز و زیبای موزه برگی از لحظات زیبای زندگی را ورق می زند. تعداد زنان در حیاط بیشتر است. چند زن در حال خرید بلیط نشان داده می شود. بچههای مدرسهای پسر هستند ولی معلمان زن هستند. برخلاف طول فیلم در این صحنه ها زن و کودکان بیشتر در تصویر هستند.شاید حضور یک زن که نماد احساس و محبت و عشق است بخشی از زندگی را که باقری برای بدیعی بازگو نکرده بود را به یادش می آورد و کودکان فصل فراموش شده امید به آینده و شور ونشاط را به عنوان تکمیل کنندۀ کتاب زندگی به خاطر بدیعی می آورند. طبیعت، زن و فرزند کلید واژه هایی که زیستن و دلیل زیستن را تداعی می کنند. حالا پازل زندگی در ذهن بدیعی کامل شده پس مرگ و تمنای خودکشی به عقب رانده می شود.
بدیعی متوجه می شود باقری تاکسی درمیست است شغلی که قبلا پیرمرد از بیان آن طفره رفته بود. رابطه تاکسی درمیست با مرگ رابطۀ بخصوصی است. آنها مرگ را رقم می زنند تا زندگی را به تصویر بکشند. همان کاری که کارگردان با ساخت این فیلم انجام داده است.
وقتی که بدیعی برای یافتن باقری از داخل شیشه کارگاه به درون نگاه می کند که استادی در حال شرح دادن چگونگی مراحل شکافتن پرندگان است، صحنه کالبد شکافی پرنده فقط با صدا نمایش داده شده است. صدا در این نما هم دوباره غالب بر تصویر است. دوربین از داخل، بیرون پشت پنجره را که بدیعی با اضطراب از این طرف به آن طرف می رود، داخل کادر دارد. پس از خبر کردن باقری بدیعی منتظر آمدن او می نشیند و در دور دست به درختی که زیر آن قرار است خودکشی کند نگاه می کند. کلاغها با سرو صدای زیاد روی شاخه های درخت را پوشانده اند. ناگهان صدای کشیده شدن لاستیک یک ماشین شنیده می شود. این صدا معمولا تداعی یک تصدف و یک اتفاق ناگوار است. بدیعی با دست پاچگی به طرف صدا بر می گردد، و پس از آن دوباره به منظرۀ درخت و کلاغها نگاه می کند. نمای دور از آنچه برای خود ترسیم کرده بود. مرگ و تنهایی بدور از زندگی شهری بر روی تپه ای خارج از هیاهو. اما آیا این خواستۀ او بود؟ این نما در ترکیب با صدای لاستیک ماشین برای بدیعی تداعی گر یک اتفاق ناخوشایند است. به نظر می رسد مرگ خوشایند و رهایی بخش بدیعی وجهاش را از دست داده و در تقابل با زندگی ناخواستنی بودنش جلوه گر شده است.
بعد از دیدن باقری پس از مقدمه چینی که هم از دید باقری و هم از دید بیننده شبیه تلاشی کودکانه برای مطرح کردن دوباره خواسته اش است می گوید: آقای باقری یه عرض دا فردا صبح که میای یه دو تا سنگ ریز ور دار بنداز روم من شاید خوابم برده باشه ولی زنده باشم. یه دو تا سنگ ریز بردار… – دو تا که سهله سه تا می زنم. –آقای باقری می گم که شونمم یه دو تا تکون بده. کار دیگه شاید زنده باشم. یادت نره قول دادی ها. –سرِ ما میره، قولمون نمیره…
بعد از رفتن باقری، بدیعی به آسمان نگاه می کند و بعد به زردی و نارنجی غروب که پیرمرد زیبایی اش را به یادش آورده بود، چشم می دوزد. غروب در فرهنگ ایران نمادی از غم جدایی و غربت است. ولی غروبی که کارگردان با نمایی از شهر دود گرفته و جرثقیل های در حال کار گرفته وجه دیگری را به نمایش می گذارد. در پیش زمینه نمای شهر و در پس زمینه نمای غروب آفتاب بیانگر زیبایی در پس هر آشفتگی و دلمشغولی های انسان شهریست و اینکه حتی میان این همه سیمان و آهن از پس دود می توان به دور دست ها چشم دوخت و در انتهای تمام سرگشتگی های زندگی امروزی، زیبایی های طبیعی را به تماشا نشست.
۴-۳-۷ سکانس آخر قبل از مؤخره
صحنه دارای یک بخش ابتدایی در خانه و یک بخش انتهایی در بیرون شهر کنار درخت – زمان شب
توصیف صحنهدوربین در تاریکی شب، بیرون از خانه به پنجره ای فوکوس کرده که به پرده ای پوشیده شده است. بدیعی در داخل خانه به این طرف و آن طرف می رود دماسنجی را در دهانش می گذارد و به گشتن داخل خانه ادامه می دهد. ناگهان صدای آمدن ماشین و بوقی را می شنویم. دوربین همچنان نمای ثابت خود را حفظ کرده است. بدیعی از پنجره به بیرون نگاهی می اندازد. با همان ریتم قبلی دماسنج را در آورده کاپشنی می پوشد و پس از خاموش کردن چراغهای خانه خارج می شود. در را قفل کرده و از پله های پائین می آید. با حرکت او دوربین به آرامی در همان زاوایه به طرف پایین حرکت می کند. بدیعی لامپ راه پله ها که در بیرون ساختمان هستند را هم خاموش می کند. دوربین به جای دنبال کردن بدیعی روی پنجره همسایه که
چراغ آن روشن است و کسی در حال گوش کردن آهنگ در خانه است متوقف شده و صحنه به آرامی تاریک می شود.
نمای بعدی تاکسیای را نشان می دهد که در تاریکی همان مسیری که بدیعی در طول فیلم در رفت و آمد بود را طی می کند. رعد و برقی در آسمان دیده می شود. ماشین پس از گذشتن از پیچ و خم در نزدیکی درخت می ایستد. در نمایی که از درخت نشان داده می شود تاکسی در تصویر نیست فقط نور آن اطراف درخت را روشن کرده است. پس از پیاده شدن بدیعی وارد کادر نزدیک درخت می شود و تاکسی بدون آنکه دیده شود از راهی که آمده بر می گردد. بدیعی ساکی که با خود آورده را کنارش روی زمین می گذارد و در حالی که سیگاری را به سختی روشن می کند به چشم انداز شهر در تاریکی چشم می دوزد. در پس زمینه تاکسی را می بینیم که پس از گذر از پیچ از کادر خارج می شود. بدیعی سیگار را خاموش کرده ساک را برداشته به طرف پایین سمت پایین می رود. پایش می لغزد و سر میخورد. ساک را در چاله می اندازد. در نمای بعد کلوز آپی از چهره بدیعی که در چاله دراز کشیده نشان داده می شود. چند برگ خشک روی او می افتد. او به آسمان چشم می دوزد. ابرهای در حال حرکت روی ماه را می پوشانند. فضا تاریک می شود و با روشنی رعد و برق چهره بدیعی در تاریکی دیده می شود که پس از بارش باران به آرامی چشمش را می بندد. صحنه کاملا تاریک می شود ولی صدای بارش باران شنیده می شود.

برای دانلود متن کامل پایان نامه به سایت zusa.ir مراجعه نمایید.

هرمنوتیک معنایی یا ضمنی نمادین کنشی فرهنگی یا ارجاعی
سکانس آخر آیا بدیعی قصد خودکشی خود را به انجام می رساند؟ نمای بدیعی از پشت پنجره / تنهایی و انزوای شخصیت
دماسنج در دهان گذاشتن، پوشیدن کاپشن/ نگران سلامتی بودن
خاموش کردن چراغ دست کشیدن به موها قبل از خارج شدن از خانه/ دقیق و منظم بودن
شب / روز
ماه پس ابر/ امید
باران نمادی از زندگی در تضاد با تلاش بدیعی برای مرگ
بدیعی قصدش را به انجام نمی رساند.
بدیعی به محلی که به عنوان قبر کنده میرود.
همسایه متوجه آنچه بر بدیعی می گذرد نیست/ زندگی شهری و انزوا و بی خبری انسانها
باران برکت و امید در فرهنگ ایران
برداشتن ساک / کوله بار سفر
کشیدن سیگار / تفکر و تأمل

شب اتمام روز است نمادی از پایان زندگی که همچون روز درخشان است. شب سکوت و سکون را القا می کند و از این دید شبیه مرگ است. رنگ شب سیاه است رنگی که در فرهنگ ایرانی نمادی از عزا و ماتم و مرگ می باشد. که می تواند پایان راه باشد که با پایان فیلم نیز همسویی پیدا می کند. تم اصلی خودکشی است که مستقیما به مرگ و پایان اشاره دارد. ماه نمادی از روشنایی است و نشان از امیدی در دل تاریکی شب که پشت ابر می رود و از نظرها پنهان می شود. از طرفی می تواند نمادی از شخصیت اصلی می باشد که در تاریکی زندگی فرو می رود ولی باز همانطور که بعد از کنار رفتن هر ابری ماه به درخشش ادامه می دهد، شاید امیدی برای بدیعی باشد از پشت ابر تردید در دل سیاهی و ناامیدی زندگی به درخشش ادامه دهد. نگاه خیرۀ بدیعی به آسمان و ماه، حرفهای پیرمرد را در ذهن تکرار می کند…ماه رو نمی خوای ببینی؟ نمی خوای این ستارهها رو ببینی؟ شب مهتابی اون قرص کامل ماه رو دیگه نمی خوای ببینی؟ چشمت رو می خوای ببندی؟ اینجا تماشایی داره…
تاریکی و ظلمت شب، ماه زیر ابر می رود همه چیز تاریک می شود و صحنه به مدت بیش از یک دقیقه در تاریکی مطلق فرو می رود. مدت تاریکی بیش از یک دقیقه به تماشاگر اجازه می دهد تا این عدم وجود را احساس کند و یک لحظه خود را در برابر نیستی ببیند؛ نیستی نور که منبع زندگی است و سینما که خود زندگی است. فیلم با ساختار مستندگونه برای تأکید در واقعی بودن سعی می کند خود را به واقعی بودن زندگی نزدیک کند و با تداوم زندگی او نیز به حیات خود ادامه دهد. ایخن باوم در «مسائل سبک شناسی سینما» درباره انزوای لازمۀ تماشاگری می نویسد: «وضعیت تماشاگر به مشاهده ای درونی و فردی می ماند: پنداری شاهد رویای کسی است. کوچک ترین سر و صدایی که در بیرون او را آزار می داد اگر درسالن سینما باشد، بیشتر می آزاردش. صحبت کردن با تماشاگر بغل دستی او را از تمرکز بر حرکت فیلم باز می دارد. آرمان چنین تماشاگری این است که حضور تماشاگران دیگر را حس نکند، با فیلم تنها باشد و کر و لال شود.»