هرمنوتیک

معنایی یا ضمنی

نمادین

کنشی

فرهنگی یا ارجاعی

سکانس گفتگو با پیرمرد

پیرمرد چرا خواستۀ بدیعی را قبول کرده است؟
آیا بدیعی دچار تردید شده است؟

مسأله ای نیست نه/ پذیرفتن درخواست بدیعی
درختان و نهر آب زیر آن اشاره شمنی به بهشت دارد
صدای پرندگان خوش آواز و صدای باقری اشاره به احساس خوب بدیعی از گفته های باقری
طعم گیلاس و همزمانی با نمای کودک در حال بازی در کنار مادرش / طعم گیلاس طعم زندگی در کنار خانواده
سنگ ریزه زدن و تکان دادن شانه/ تردید در انجام تصمیم

وجود سالم/ فکر مریض
دنیا/ آخرت
تغییر فکر / تغییر مسیر زندگی
جاده سر سبز و رسیدن به خواسته / جاده خاکی و خشک و سرگردانی بدیعی
محل کار باقری موزه تاریخ طبیعی/ خشک کردن پرندگان
کشتن پرندگان برای کار / قبول کار برای نجات فرزند بیمار

برای دانلود متن کامل پایان نامه به سایت zusa.ir مراجعه نمایید.

پیرمرد بدیعی را منصرف می کند.
بدیعی دچار تردید شده است

پیرمرد لهجه آذری دارد
باقری چون پیر است با تجربه است
لحن صحبت بدیعی با پیرمرد آرام تر است ارجاع به فرهنگ احترام به بزرگتر
باقری برخلاف میل قلبی خواستۀ بدیعی را می پذیرد/ حب فرزند
اگه به قولت عمل نکنی خیر نمی بینی/ مال حلال
من سرم بره قولم نمیره/ وفای به عهد

برخلاف دو شخصیت قبلی که از سوی بدیعی به صحبت کشیده میشد، در شخصیت سوم، باقری است که بدیعی را به گفتوگو می کشاند. « شما وقتی مطرح نمیکنین که مشکلاتتان چیه، کی میتونه به شما کمک کنه؟ باقری تنها کسی است که بدیعی را از راه دیگر باز میگرداند. سرباز فرار میکند طلبه هم به همان جایی که سوار شده برگردانده میشود. بدیعی: من این راه را بلد نیستم. باقری: من بلدم. این راه طولانیتره ولی راهش راحتتر و قشنگتره.
در ادامه پیرمرد خاطرۀ خودکشی خودش و چگونگی انصرافش از مرگ را برای بدیعی تعریف می کند که چطور طعم شیرین یک توت زندگی او را نجات داد. اینجا برای اولین بار است که چهرۀ پیرمرد که در ادامه معلوم می شود باقری نام دارد نشان داده می شود. بدیعی در مقابل می گوید: توت رو خوردی و خانم هم توت رو خورد و همه چیز خوب شد! – خوب نشد، فکرم عوض شد. البته اینکه اون ساعت خوب شد، ولی فکرم عوض شد. حالم عوض شد… در ادامه برای تکمیل صحبت خود لطیفهای تعریف می کند که از آن هم نتیجه می گیرد -… شما وجودت سالمه فکرت مریضه. پاشو برو عوض کن فکرتو آقا. دنیا جور دیگریه وقت دیگریه. دنیا را عوض کن. خوش ببین همه جا رو خوب ببین.
در اینجا می بینیم همانطور که موقعیت، یک سرباز را جنگنده یا کشاورز می کند، فکر انسان نیز نگاهش به زندگی و قرارگیری او در موقعیت ها را تغییر می دهد. اینکه در ابتدای جوانی، ایستگاه آخر قطار زندگی را انتخاب می کنیم فقط به خاطر قرار گرفتن در تنگنای موقعیتهای اجتماعی و قراردادهای مذهبی نیست، بلکه به خاطر فکر و نوع نگرش ما به زندگی و مسائل آن است.
باقری برای آنکه نگاه بدیعی را به زندگی عوض کند سعی می کند زیباییهای زندگی را به یاد او بیاورد. – قطع امید کردی؟ صبح پا شدی تا حالا، آسمان را نگاه کنی؟ نمی خوای اون دم صبح، طلوع آفتاب را ببینی؟ سرخ و زرد موقع غروب رو نمی خوای ببینی؟ ماه رو نمی خوای ببینی… شب مهتاب، اون قرص کامل ماه رو … چشمت رو می خوای ببندی؟ اینجا تماشایی داره از اون دنیا می خوان بیان اینجا رو ببینن… در حین این صحبتها از کنار نهر آب و درختان عبور میکنند حتی بعد از گذر از کنار این صحنه روی نمای صحبت باقری صدای آب و پرنده ها گذاشته شده تا تداعی زیباییهای طبیعت برای بیننده راحتتر باشد… به این چهار فصل طبیعت نگاه می کنی؟ هر فصل یه میوه میاد… بعد محبت خداوند را با محبت مادر به فرزندش باهم مقایسه می کند. – هیچ مادری به بچهاش این خدمت را نکرده که خداوند به این بندگانش ارزانی کرده… باقری شجاعت سرباز را دارد که به جنگ ناامیدی می رود و از طبیعت که آشنای سرباز بود کمک می گیرد که نظر بدیعی را عوض کند. همچنین بدون اشاره مستقیم به قرآن و دین خداوند را از طریق همین طبیعت معرفی می کند. در واقع کاری که سرباز و طلبه نتوانستن انجام دهند. چون آنچه آنها نداشتند تجربهای از نوع تجربۀ بدیعی، بود. پیرمرد او را نه تنها می فهمد بلکه حس می کند.
در طول مسیر باقری است که با گفتن بپیچ به چپ… حالا برو به راست مسیر حرکت بدیعی را تعیین می کند و او را از مسیری می برد که خودش با آن آشناست. مسیر تجربیات خودش.
-همۀ اینها را قلم بزنیم. همۀ اینها را رد کنیم از مزۀ گیلاس می خوای بگذری؟ نگذر! من رفیقتم می گم نگذر. در همین هنگام به ساختمانی نزدیک می شوند که روی پشت بام آن زنی در حال پهن کردن لباس است و دختر بچهای که پیراهن قرمزی به تن دارد در کنارش مشغول بازی است. قرار گرفتن این کلمه و این نما پشت سر هم چنان به ذهن می آورد که شاید طعم گیلاس طعم خانواده باشد. طعم زندگی در کنار یک کودک در حال بازی..
پیرمرد خود را در جایگاه رفیق بدیعی قرار داده و یک شعر ترکی را خوانده و ترجمه میکند: «عزیزم پرواز کردم بیا. افتادم به باغ دوست بیا. برادر روز خوش، به روز بد افتادم بیا. حالا ما غریبه، شما هم غریب
ه. بری هم دوستتم بمانی هم دوستتم در هر صورت مخلصت دوستت هستم. بمانی هم دوستتم. بری هم دوستتم.» کلام آخر پیرمرد بیانگر این حقیقت است که او نیز متوجه شده که بدیعی واقعاً دنبال مردن نیست و شاید دنبال یک دوست و هم صحبت است. از ابتدای فیلم بیننده کم کم متوجه این حقیقت می شود که نقش اول، آرزوی برقراری ارتباط با دیگران دارد؛ وگرنه میتوانست در تخت خود بماند، دارو بخورد و به زندگی خود پایان دهد. نشانههایی که دلالت بر تمایل نداشتن بدیعی به مرگ است: خودکشی یک عمل فردی است به دنبال یک نفر برای همراهی گشتن و تبدیل آن به یک کار دونفره، خودکشی در یک محل خاص، طبیعتا برای کسی که می میرد جا و چگونگی پس از آن نمیتواند مهم باشد، نخوردن تخم مرغی که نگهبان تعارف می کند بخاطر اینکه برایش خوب نیست و ..
پس از آنکه بدیعی پیرمرد را کنار در موزه تاریخ طبیعی می رساند قبل از پیاده شدن از او می خواهد که کارهایی که قرار است انجام دهد را شرح دهد، تا او مطمئن شود. پیرمرد: فردا صبح زود میام انشاا… دو بار شما را صدا می کنم، آقای… آقای بدیعی! شما هم جواب می دی. دستت رو می گیرم میارم بیرون. – اگه جواب ندادم چی؟ – جواب میدی انشاا… میدی. میدونم میدی. – اگه جواب ندادم؟ -همان کاری که شما گفتی انجام می دم خیالتون تخت راحت باشه. –بگو تا خیالم راحت باشه. بعضی کارها گفتنش از انجام دادنش مشکلتره. – ولی خب به هرحال باید انجام بدی دیگه. – بخاطر این بچه نبود همین کار را هم انجام نمی دادم. برای من مشکله قبول بفرمائید مشکله… خیلی خب میام روی شما را می پوشونم… (بدیعی وسط حرف پیرمرد- پولت رو برمیداری می ری.)… شما راحت میشی. می رم… –اینم بدون این پول برای سلامتی بچهاته. اگه به قولت عمل نکنی خیر نمی بینی. – انشاا… خیر باشه برای شما. پیرمرد اگر چه قول می دهد کار را انجام دهد ولی پول را قبول نمی کند – هر وقت که کار کردم…