هرمنوتیک فلسفی

صمیمی بود و حتی با او در یک خانه زندگی می کرد. شگل در آن زمان یادداشت های فراوانی درباره هرمنوتیک تهیه کرده بود ولی نه آنها را منتشر کرد و نه در جایی به ثبت رساند. یادداشت های او بیشتر درباره لغت شناسی و متن شناسی بود که حاصل فعالیت او در بین سالهای ۱۷۹۶ و ۱۷۹۷م به شمار می آمد. این آثار نخستین بار در سال ۱۹۲۸ و بار دیگر در سال ۱۹۸۱ منتشر شد. آثار او در سده نوزدهم ناشناخته بود ولی شلایرماخر به احتمال فراوان از انها مطلع بوده است(احمدی،۱۳۷۷: ۵۲۶).
“شلایرماخر همچنین از فردریک مایر و فردریک اِست که تاثیر پذیرفته بود. کلادنیوس نیز از کسانی بود که بر اندیشه شلایرماخر تاثیر گذاشته بود. او بود که نخستین بار در بیان حکم “هرمنوتیک کلاسیک” ، از نیت مؤلّف سخن گفت؛ یعنی معنای هر اثر آن است که مولف در سر داشته و تلاش کرده تا در اثر خود بیان کند. تفسیر در حکم کشف این معنا است:”اثر نویسنده هنگامی قابل فهم خواهد بود که بتوان نیت او را براساس قواعد روانشناسانه درک کرد”. اینهمانی معنا و نیت نویسنده حکم اساسی هرمنوتیک کلاسیک است. اما هرمنوتیک شلایرماخر به معنای فرآیندی است که انسان را دائماً از سوی فهم به سوی درک درست هدایت می کند”.(همان : ۴-۵۲۳)
“هایدگر الهیات را از سال ۱۹۰۹ در دانشگاه فرایبورگ آغاز کرد و بعد از آن به فلسفه روی آورد. فعالیتش همواره تحت تأثیر استادش ادموند هوسرل بود. وی از اعضای حزب نازی ها و نمایند? این حزب در دانشگاه فرایبورگ و رییس آن دانشگاه بود. از مهم ترین کتاب های او در فلسفه، اثرِ “هستی و زمان” است. او در این کتاب به نقدِ تاریخ فلسفه غرب که به تعبیر هایدگر همان تاریخ متافیزیک است، پرداخته است و در پیِ طرح افکندن هستی شناسی تازه ای است که خود آن را هستی شناسی بنیادین فرا می خواند؛ چرا که نزد او تاریخ متافیزیک، تاریخ غفلت از وجود و افتادن در ورطه موجودانگاری است. مقصود هایدگر از این تعبیر آن است که تاریخ کنونی فلسفه، با خلط موجودشناسی و وجودشناسی، از شناخت وجود به معنای اصیل آن بازمانده است.
اندیشه های هایدگر، رقم زنند? مایه های فکری بسیاری از متفکران مابعد تجدّد از جمله میشل فوکو، ژاک دریدا و هانس-گئورگ گادامر بوده است”. (پالمر، ۱۳۹۰: ۶-۷۵)
او در ۲۶ مهر سال ۱۹۷۶ م درگذشت. مراسم تشییع دو روز بعد در فرایبورگ انجام شد و به درخواست خود مراسم دینی کاتولیک ها در مسکیرش در کلیسای مارتین قدیس که پدرش خادم آن بود، انجام شد. در همان صحن میان مادر و پدرش به خاک سپرده شد.
۲-۲-۶ میراث هایدگر
از زمان انتشار کتاب “هستی و زمان” تاکنون آرای هایدگر منشاء تاثیرات به سزائی در قلمرو اندیشه در حوزه های فکری گوناگون با درجات و شکل های مختلفی بوده است. حوزه های فکری متأثر از هایدگر از فلسفه وجود تا فلسفه سیاسی، روانشناسی، روان درمانی، نقد ادبی، الهیات و… را شامل می شود. حوزه های جغرافیایی متاثر از آراء وی نیز از شرق دور تا آمریکای لاتین را در بر می گیرد. (همان: ۸۰)
مکاتب فکری متعددی با تأثیرپذیری از تأملات هایدگر شکل گرفته اند. می توان به متفکّرانی چون : سارتر، گادامر، دریدا و فوکو اشاره کرد. این درحالی است که متفکران مطرح دیگری همچون :آرنت مارکوزه، بولتمان ریکور، مک اینتایر و لاکان نیز مدیون آراء هایدگر هستند.
“بروز آشکار آرای هایدگر نخستین بار در مباحث فلسفی ژان پل سارتر با اثر مشهور خود با نام “بود و نبود” که در سال ۱۹۴۳ مکتب اگزیستانسیالیسم را اثرگذارترین مکتب دوران خود نمود ، در جریان تحولات و بحران های اجتماعی سیاسی اواخر دهه ۶۰میلادی در اروپا و آمریکا مرجع فکری عمده ای بود. سارتر با بهره گیری از کتاب “هستی و زمانِ” هایدگر، محور اندیشه خود را چه در وجه فلسفی و چه در وجه سیاسی مقوله آزادی قرار دارد”. (کوزنزهوی ، ۱۳۷۱: ۱۵۷)
“نام دریدا با مقوله ساختارشکنی عجین است. دریدا در آرای خویش بیش از هر چیز مدیون دو مقوله هایدگریِ واسازی (Destruction) و زبانمندی (Sprachichkeit) است. بحث هایدگر درباره رمزآلودگی سرشت وجود نیز بر تفکر دریدا تاثیرگذار بوده است. میشل فوکو نیز در آراء خود از فلسفه هایدگر تاثیر گرفته است. او از مباحث هایدگر درباره اومانیسم ابزاری شدن معرفت و به خفا رفتن حقیقت بهره برده است”. (همان: ۱۷۲)
“سخن رمزآلود هایدگر، باب تفسیرهای گوناگون را بر ارباب مکاتب و مشارب گشوده است. فیلسوفان اگزیستانس با مفاهیم “مراقبت”، “اضطراب” و “بودن به سوی مرگ” در کلام هایدگر به عنوان نوعی روان شناسی وجودی (اگزیستانسیال) برخورد کرده اند، و به گفته ریکور، از این نکته که تحلیل های هایدگر بخشی از تأمل و تعمق در باب “جهانیت جهان” است، غافل شده اند. اگر ایدگر در کتاب “هستی و زمان” ژرفای برخی احساسات، مانند ترس و اضطراب را تحلیل کرده و به بسط نتایج آن پرداخته، قصدش “تمرین اگزیستانسیالیسم” نبوده است؛ بلکه منظور وی مجزا و متمایز ساختن پیوندی با واقعیت به یاری این تجارب مکاشفه گر بوده است. برخی که با مفاهیم فلسفه و عرفان اسلامی آشنا هستند، سخنان هایدگر را به گونه ای تفسیر کرده اند که گویا او همان مطالب فیلسوفان وعارفان مسلمان را بازخوانی می کند”. (هادوی تهرانی، ۱۳۷۷: ۱۸۱)
باید اذعان کرد سخن هایدگر به گفته های اینان چنان شبیه است که گاه گمان می شود ترجمه آلمانی همان گفته هاست و در واقع این تفسیر شاید نزدیک ترین و معقول ترین و سازگارترین تفسیر برای اندیشه های هایدگر است. هر چند شواهد تاریخی زندگی هایدگر چندان با آن سازگاری ن
دارد.(همان: ۱۸۲)
۲-۲-۷ نقد هایدگر
“دیوید کوزنزهوی، درباره نقد دریدا بر فلسفه هایدگر می نویسد: “نقد دریدا بر فلسفه هایدگر در گراماتولوژی این است که هایدگر اشتباه می کند که نظریه زبان باید شامل نظریه حقیقت و مرجع باشد. دریدا واژه ها را ترجمه پذیر و بدون ابهام می داند، با این حال تفسیر آن کاملاً تعیین نشده است. متن از حوزه هرمنوتیک تفسیر و تلاش برای آوردن کلیّت متن در خوانشی قابل فهم، گریز دارد چون به قول دریدا هیچ معنای قابل حکمی ندارد.” (کوزنزهوی،۱۳۷۱: ۱۴۰)
“رابرت ستولبرگ، در نقد آراء هایدگر درباره کارهای هنری می نویسد:”هایدگر با ذات یا طبیعت کارهای هنری سروکار دارد. او منبع ذات کارهای هنری را گمراه کننده می داند چون هیچ راه مستقیم و ساده ای برای کشف منبع کارهای هنری وجود ندارد.” (واعظی،۱۳۸۰ :۱۹۶)

۲-۲-۸ هرمنوتیک گادامر
“هانس گئورگ گادامرف متولد سال ۱۹۰۱ . م در لهستان و شاگرد مارتین هایدگر می باشد. مهم ترین کتابش ، “حقیقت و روش ” (Truth and method) نام دارد که در زمینه ی هرمنوتیک فلسفی نگاشته و در سال ۱۹۶۰ . م انتشار یافت. شاید وجه تسمیه ی این کتاب ، به جهت تلفیقی است که از اندیشه های هایدگر و دیلتای فرا گرفته است؛ حقیقت را از فلسفه ی هایدگر و روش را از هرمنوتیک دیلتای .
گادامر ، با این که به هرمنوتیک فلسفی و هستی شناسانه توجه داشت و به بیان پرسش هایی درباره ی امکان دست یابی به “فهم” می پرداخت و به طور کلی عملکرد فهم را توصیف می نمود، ولی به فرآیند تحقق فهم نیز دست یابی به “فهم” می پرداخت و به طور کلی عملکرد فهم را توصیف می نمود، ولی به فرایند تحقق فهم نیز اهتمام مکی ورزید، بدون اینکه به صدق و کذب و اعتبار و عدمِ اعتبار فهم توجهی نماید”.(کوزنزهوی،۱۳۷۱: ۱۴۱)
“گادامر نیز که به عنوان بنیانگذار هرمنوتیک فلسفی شناخته شده است با تاکید بر پیشین بودن زبان نسبت به گفتار خصلت عمده زبان را دیالوگی بودن ان می داند. از دیدگاه او زندگی در بطن زبان و در دیالوگ بین افراد متجلی و تجربه می شود. گادامر برخلاف سارتر که متکی بر نیمه اول کتاب “هستی و زمان” بود با بهره بردن از نیمه دوم این کتاب و نیز آراء و آثار هایدگر در باب زبان، هرمنوتیک، تاریخ و محوریت فهم در افق تاریخ و زبان، عام بودن هرمنوتیک را شکل داد. گادامر اگرچه آراء خود را در امتداد اندیشه هایدگر می داند اما با نقد بنیادین او بر افلاطون موافق نیست. او تلاش خویش را صرف آشتی دادن فلسفه هایدگر و افلاطون کرد.
اینک به شرح مختصری از دیدگاه ایشان که نواوری در زمینه ی هرمنوتیک به شمار می آید، می پردازیم:
گادامر همانند “لودویک ویتگنشتاین” ، یکی از اهداف هرمنوتیک را “رابطه ی میان فهم و پراکسیس” می دانست، به این معنا که فهم بر زمینه و چهار چوب های معنایی خاص متّکی است که توسط آنها شکل می یابد.
به عقیده ی وی، فهم و کاربرد نمی توانند به طور قطعی از یکدیگر جدا شوند”.(همان :۱۵۰)
هرمنوتیک گادامر، زاییده ی مبانی شناخت شناسانه ی وی است که حقیقت را ذوبطون و لایه لایه می داند و دست یافتن پاره ای از آن را توسط دنیای مکالمه و گفت و گو امکان پذیر می داند. (احمدی، ۱۳۷۲: ۵۷۱) از نظر گادامر، ملاک حقیقت ، صرف مطابقت تصورات با اعیان اشیا (مذهب اصالت عین) و مشاهده ی بداهت ذاتی تصورات (مذهب دکارت) نیست؛ بلکه حقیقت، عبارت است از وفاق و هماهنگی میان تفاصیل و جزئیات با کل. به گونه ای که عدم توفیق در رسیدن به این وفاق، عدم توفیق در نیل به به تفهّم صحیح را به همراه دارد. وی در مقاله ی “حقیقت چیست” ، به صراحت می نویسد: به اعتقاد من می توان به طور اصولی گفت که هیچ اظهارنظر یا حکمی وجود ندارد که مطلقاً درست باشد.(کوزنزهوی، ۱۳۷۱ : ۶۷ )
گادامر، براساس بهره گیری ازامکانات افلاطون و سقراط، براین باور بود که در جریان مهم هرمنوتیکی ، با یک متن باید به گفت گو پرداخت و همانند دیالوگ دو متکلّم، آن قدر گفت و گو را ادامه تا طرفین به نوعی توافق برسند. وی در توصیف فرآیند تفسیر، برآن باور بود که هر فهمی ، یک تفسیر است؛ زیرا هر فهمی در وضعیت خاصّی ریشه دارد. پس نمایانگر دیدگاه و دورنمای ویژه ای است.
هیچ دیدگاه مطلقی وجود ندارد که بتوان از آن ، تمام دورنماهای ممکن را نگریست. تفسیر، ضرورتاً یک فرآیند تارخی است؛ امّا صرف تکرار گذشته نیست، بلکه در معنایی حاضر و موجود مشارکت دارد. از این رو “یگانه تفسیر صحیح”، گمان باطلی است. از نظر گادامر، تفسیر یک متن نمی تواند به بررسی قصد مؤلف یا درک عصر مؤلّف محدود شود؛ زیرا متن تجلّی ذهنیت مؤلّف نیست، بلکه تنها بر پایه ی گفت و گویی میان مفسّر و متن هستی، واقعیتش را باز می یابد.(همان:۱۴)
“گادامر ، شناخت متن را مشروط به آگاهی از پرسش هایی می داند که متن می بایست به آنها پاسخ دهد.
این پرسش ها، گاه آشکارند و گاه پنهان و همچنین مفسّر باید با انتظاراتِ از پیش تعیین شده، به سراغ متن برود. بنابراین ، ذهن تأویل کننده در آغاز تأویل، مجموعه ای از پیش داوری ها، پیش فرض ها و خواست هایی استوار به افق معنایی امروز است که تعبیر هوسرل، در حکم زیست جهان اوست. این عوامل از نظر گادامر، از فرآیند فهمِ متن، انفکاک پذیر نیستند. در نتیجه هیچ تأویل قطعی، درست و عینی وجود ندارد و هرگونه تأویل معنایی برای زمانی خاص و مناسبتی -که با پرسش هایی در افق معنایی خاص ظاهر می شود- امکان پذیر است. از این رو شناخت ، همواره متعصّبانه است و تفسیرِ بی طرف ، تحقیق پذیر نیست؛ زیرا هر انسانی از موضع و جهان خود، با م
تن روبه رو می شود و هر متنی با دیدگاه خاصّی مورد تفسیر قرار می گیرد و آن، همان نسبت و افق خاصّی است که مفسّر در آن واقع است؛ البّته این افق در اثر مواجهه ی با اشیا به طور دائم تعدیل می یابد. بنابراین هیچ گاه ما به تفسیر نهایی نایل نمی آییم”.(کوزنزهوی،۱۳۷۱: ۱۴۶)
“نظر گادامر این نیست که مفسّر ، صرفاً معانی خاص خود را بر متن تحمیل نماید، بلکه متن به بازسازی پرسش های مفسّر نیز می پردازد و نیز پرسش هایی که متن پاسخ آنها به شمار می رود ، مفسّر را با پرسش های جدید روبه رو می سازد.از این رو ، باید توجه داشت که گادامر منکر معنای متن نیست و بنابراین به مکالمه ی میان افق معنایی متن و افق معنایی خواننده و درهم شدن این دو افق باور داشت. مفهوم افق در کاربرد گادامر، به معنی زاویه نگرشی است که امکان نگرش را محدود می سازد .افق، موقعیت مندی ما در جهان را توصیف و تعریف می کند. با این حال نباید آن را از زاویه ی نگرشی ثابت و بسته تصور کرد؛ بلکه چیزی است که ما به درون آن می رویم و خود، با ما حرکت می کند. هم چنین می توان مفهوم حقّ رابا رجوع به پیش داروی هایی که در هر زمان داریم، تعریف کرد؛ زیرا این پیش داوری ها نمایش گرافقی هستند که ما نمی توانیم ورای آنها را ببینیم”.(همان:۱۴۷)
خلاصه ی رویکرد گادامر این است که فهم، در اثر پیوند افق ها حاصل می شود؛ یعنی اتحادی میان دیدگاه خواننده و دیدگاه تاریخی متن به وجود می آید و کار هرمنوتیک، اتصال افق ها و برقرار کردن نوعی دیالوگ و هم سِخنی ما با جهان دیگر است و در این صورت، فهم درست و نادرست در مکتب گادامر وجود ندارد و منشأ اختلاف تفاسیر ، همین استناد تفسیرها به پیش فرض ها، پیش داوری و انتظارات و پرسش های مفسّر است.گادامر در بحث های هرمنوتیک خود به دنبال این پرسش بود که فهم چگونه تحقق می یابد، نه این که چگونه می توان به فهم درستی نایل آمد؛ یعنی به صورت معرفت شناسی درجه ی دوم از کیفیت تحقّقِ فهم گزارش می دهد. به عبارت دیگر، از دیدگاه هایدگر، تفسیر همواره مبتنی بر چیزی است که ما پیشاپیش داریم ؛ یعنی مبتنی بر پیش داشت است و بر چیزی که ما پیشاپیش می بینیم تکیه دارد؛ یعنی متکی بر “پیش دید” است و در متن چیزی که ما پیشاپیش در می یابیم فقرار دارد؛ یعنی در متن “پیش دریافت” واقع است. به سخن دیگر ، ما هیچ موضوع یا متنی را فارغ از پیش داوری ها و پیش فرض ها نمی فهمیم. (ریخته

مطالب مشابه