روش شناسی هرمنوتیک

بندی کرد زیرا دست کم بخشی از آن وابسته به تفکر مفسر است که تا چه حد بتواند به ضمیر نویسنده راه یابد. اما در این میان نقطه آغاز مفسر کجاست؟ آیا او می تواند مستقل از الفاظ و معنای ظاهری متن یکسره به سوی جنبه های نهفته در متن که به شخصیت نویسنده بازگشت می کند، روی آورد؟ در اینجا شلایرماخر بر “دستور زبان” به عنوان نقطه حرکت تاکید می کند. اگر نحو و دستور زبان معنای صریح و قاطعی عرضه کند شاید دیگر به ادامه راه نیاز نباشد. اما در صورت بروز هرگونه تردید، ضرورت هرمنوتیک انکارناپذیر است. متون تاریخی به دلیل فاصله زمانی عموماً باعث سوء فهم می شوند. بنابراین هرمنوتیک در اینجا شیوه ای منضبط برای رفع این سوء فهم است. (همان: ۱۳۲)
شلایرماخر از همان آغاز استادی اش در دانشگاه هاله(۱۸۰۵) تا زمان مرگش(۱۸۳۴)تمام توجه را به مسأله هرمنوتیک معطوف کرد و اما با انتشار آثارش موافقت نمی کرد. پس از او شاگردش فریدریک لیکه به انتشار آثار او پرداخت و روش او را ادامه داد. لیکه پس از ویرایش دقیق نوشته های شلایرماخر آنها را به عنوان هرمنوتیک و نقد به ویژه در ارتباط با عهد عتیق و نقد به چاپ رساند. شلایرماخر از سال ۱۸۰۵ تا ۱۸۳۲، نه سخنرانی درباره هرمنوتیک ایراد کرد. در سال ۱۸۰۹ و ۱۸۱۰ نیز درس هایی با عنوان “هرمنوتیک عام” ارائه کرد. (گروندین، ۱۹۸۷: ۶۷)
اما شلایرماخر چرا از انتشار آثارش خودداری می کرد؟ شاید بتوان آن را به روحیه عمومی همه رمانتیست ها نسبت داد که به انتشار آثارشان علاقه ای نشان نمی دادند؛ شاید هم مرگ زود رس و ناگهانی شلایرماخر دلیل آن بوده است. رمانتیست ها دائم تغییر عقیده می دادند و هیچ گاه از آنچه می نوشتند رضایت نداشتند. تردیدهای شلایرماخر که باعث شد آثارش در برخی موارد ناتمام بماند و دشواری های فراوانی برای پژوهندگان بعد فراهم آورد. شلایرماخر این نظریه رایج را پذیرفته بود ” هرکسی برای فهمیدن، باید کلام را به قوه درک نزدیک سازد، زیرا اندیشه ای که در زیر سخن نهفته است باید به قوه آگاهی راه یابد”. بنایراین با این فرض که “سخن، تماماً وابسته به اندیشه پیشین است مهمترین وظیفه برای فهمیدن، بدون تردید، تنها و تنها بازگشت دادن سخنبه هدفی است که آن را پدید آورده است”؛ آنچه ما در پی فهم آن هستیم اندیشه ای است که سخنگو قصد بیان آنرا داشته است. پس فهمیدن، هدفی زبانی است و در هرمنوتیک چیزی جز زبان،پیش فرض قرار نمی گیرد.(همان: ۶۸)
۲-۲-۵-۲ زبان و هرمنوتیک:
“شلایرماخر برای زبان دو جنبه قائل است: جنبه “دستوری” و جنبه “انسانی”. نحو هر زبان جنبه عام آن محسوب می شود که بین همه افراد جامعه، زبانی مشترک است. این جنبه از زبان، از فرد فراتر می رود. کار جنبه دستوری آن است که ابهام سخن را با مراجعه به بافت کلی ای از توانش های زبان فراهم آمده بر طرف کند. اما زبان فقط به جنبه فرا مرزی ختم نمی شود؛ زبان علاوه بر این، تجلّی اندیشه های انسان است. مردم از واژه های مشابه می توانند کابرد ها و معناهای گوناگونی اراده کنند، اگر جز این بود، واژه ها بی روح می شدند و به دستور زبان تقلیل می یافتند، در اینجا است که هرمنوتیک باید علاوه بر نحو ، باید به ابعاد انسانی زبان هم توجه کند. شلایرماخر این جنبه از هرمنوتیک را که نیمه دیگر فهم است،”تفسیر فنی” نامیده است و واژه فنی در اینجا به این عامل اشاره می کند که مفسر می کوشد هنر ویژه ای را که نویسنده در آثارش به کار گرفته است کشف کند. هدف این بخش شناختن ضمیر و روح نویسنده است، روحی که خود را در زبان متجلی می کند”.(کربای،۱۳۷۷: ۱۸۵)
” بخش دیگر زبان معمولاً با حس ظاهری درک نمی شود؛ بلکه با کشف زنجیره پنهانی به دست می آید که واژه ها را به شکل سحرآمیزی به هم پیوند می دهد. سخنی در باب پرسش است، گاه به معنای خواهش است؛ و جمله تمنا و آرزو، گاه دستوری أکید در بر دارد. خواننده فهیم با خواندن اثری از ویکتور هوگو در می یابد که او نویسنده ای بود پیرو سبک رمانتیسیسم، در حالی که اثری از گوته نماینده سبک کلاسیسم است. عقیده نویسنده از لابه لای آثار او نمایان می شود. حالات روحی مانند غم و شادی، بدبینی و خوشبختی و … همه و همه از لابه لای کلمات به خواننده الهام می شود. شلایرماخر پس از مدتی این جنبه از هرمنوتیک را جنبه “روانشناسان?” هرمنوتیک نامید”. (استیور، ۱۳۸۴: ۹۰ )
“از نظر شلایرماخر، هرمنوتیک گونه ای روش شناسی است؛ اما روش شناسی هنرمندانه. زیرا هنرِ فهم را به شکلی روش شناسانه، قانون مند می کند. مهمترین بخش این نظریه، تمایزی است که شلایرماخر بین دو گونه جدا و متمایز از فعالیت تفسیری قائل می شود؛ تمایز بین فعالیت سخت تر و فعالیت سهل تر در تفسیر سهل که در تاریخ هرمنوتیک بسیار رایج است از این نقطه آغاز می کند که فهمیدن، خود به خود اتفاق می افتد، یعنی هدف فهم به شکل منفی بیان می شود. اجتناب کردن از سوء فهم، هرمنوتیک کلاسیک همین است. این نوع از هرمنوتیک خود را به متن خاصی محدود می کرد و هرگاه لازم بود بر جنبه های تاریک متن، پرتوافشانی می کرد. پیش فرض این هرمنوتیک این بود که متن خود به خود واضح است مگر در موارد استثنائی. اما روش سخت تر که خود شلایرماخر آن را به کار می گرفت این بود که سوءفهم خود به خود اتفاق می افتد و فهمیدن، هدفی است که باید آگاهانه دنبال شود”.(گروندین، ۱۹۸۷: ۷۰)
“فهم، انطباقی و غریزی خواننده نیست. هرمنوتیک سنتی معتقد است که انسان معمولاً همه چیز را به سرعت و به سادگی می فهمد مگر اینکه به مانع یا تناقضی برخورد کند.
معنای این سخن آن است که هرمنوتیک فقط آنجا ضرورت می یابد که فهمیدن با مانع روبه رو شود. اما شلایرماخر همچنان که پیش از این بیان کردیم، قاعده را برعکس کرده است. مفسر باید به سختی مراقب سوء فهم ها باشد. فهمیدن فرایندی است که باید در هر گام به طور قانونمند و صحیح اتفاق افتد.
عقل پس از کانت – که قدرت شناختش تضعیف شده بود- برای فهمیدن با مشکلاتی روبه رو بود. هنگامی که عقل بر جایگاهی لرزان ایستاده باشد چگونه می تواند ادعای فهم کند؟ شلایرماخر به تأثیر از کانت و بر مبنای معرفت شناسی او به ناچار بنا را بر سوء فهم نهاد. بر این اساس بود که در سال ۱۸۲۹ م نوشت: نفهمیدن هرگز به طور کامل از بین نخواهد رفت. این گونه بود که شلایرماخر کار اساسی هرمنوتیک را فعالیتی برای بازسازی شمرد “. (همان : ۷۲)
برای اینکه سخنی را واقعاً بفهمیم باید بتوانیم هر بخش از آن را از اساس بازسازی کنیم، به ترتیبی که گویا نویسنده آن هستیم. هدف اصلی، فهمیدن معنایی نیست که در متن یافت می شود بلکه فهمیدن معنایی است که در فرآیند باز سازی دریافت می شود؛ فهمی که دیدگاه نویسنده را آشکار می کند. از انجا که وظیفه هرمنوتیک درک درست این دیدگاه است، شلایر ماخر وظیفه مهم هرمنوتیک را به این شکل قاعده مند می کند که “ابتدا باید سخن را مانند نویسنده اش دریافت و سپس ، حتی بهتر از خود او”.این است که به نظر وی کار مفسر هرگز تمام شدنی نیست چرا که ما هرگز مطمئن نیستیم که به فهم کالمل دست یافته ایم؛ بنابراین هیچ گاه نباید از کوشش برای رسیدن به فهم های تازه تر دست برداریم.(احمدی، ۱۳۷۷: ۵۲۴)
۲-۲-۵-۳ قواعد هرمنوتیکی:
“اکنون که هرمنوتیک دارای ابعاد گوناگون است آیا می توان قاعده ای برای آن پیشنهاد کرد که همچون معادله ای منطقی همگان بتوانند از ان استفاده کنند؟ از سخنان شلایرماخر چنین بر می آید که پاسخ او منفی است. پس روش شناسی پیشنهادی او چه معنایی دارد؟ بازسازی متن چگونه می تواند تابع قاعده و قانون معینی شود؟ شلایرماخر درباره جنبه دستور زبانی هرمنوتیک قوانینی بیان می کند اما به خوبی آگاه است که برای به کارگیری قوانین هرمنوتیکی به طور کلی هیچ قادعده ای وجود ندارد. او درباره تفسیر، روش های کلی ای تعریف می کند اما درباره جنبه روان شناسانه ی هرمنوتیک می گوید که به کارگیری نوعی “پیشگویی تفسیری ” اجتناب ناپذیر است. در این جا شاید شلایرماخر بیشتر به متن مقدس نظر دارد اما از انجا که هرمنوتیک آن عام است می توان برخلاف نظر گروندین استدلال کرد که منظور شلایرماخر از پیشگوئی در اینجا، انحصاراً متون مقدّس نیست. گروندین پافشاری می کند که منظور شلایرماخر در اینجا “قریحه قدسی” مفسر است. اما به نظر می رسد که شلایرماخر صرفاً به حدس زدن نظر داشته است. از اینجا که شلایرماخر به محدودیت های روشمند کردن هرمنوتیک اذعان می کند”.(گروندین، ۱۹۸۷: ۴-۷۳).
۲-۲-۵-۴ دیالکتیک فهم:
“شلایرماخر آنجا که بر جنبه روان شناسانه ی هرمنوتیک پافشاری می کند اصل گفتگو را نیز ضروری می شمرد. هرمنوتیک فنی یا روان شناسانه اصولاً جایی معنا می یابد که گفتگوی دوجانبه امکان پذیر باشد. مبنای دیالکتیکی هرمنوتیک یعنی هنر درک مقابل. به نظر شلایرماخر باید پذیرفت که قلمرو اندیشه بشری پر از گفتگوهای بی پایان است. پس لزوم گفتگو همچون ابزاری برای فهم، بر کسی پوشیده نیست. ما حتی باید با خودمان وارد گفتگو شویم. گفتگو باید تا زمانی ادامه یابد که دیدگاه مشترکی به دست آید؛ دیدگاهی که بحث درباره آن دیگر ضرورتی نداشته باشد. حقیقت ، تنها و تنها از خلال گفتگو به چنگ می آید برای درک معنای متن باید با آن وارد گفتگو شد و ظاهر الفاظ را رها کرد و به کناری نهاد. هرمنوتیک بر اصل دیالکتیک (گفتگو) بنا شده است”. (همان : ۷۹).
برای تفسیر متن باید با آن گفتگو و از آن پرسش کرد و سپس به متن اجازه داد که به طرح پرسش بپردازد.
“به گفته “هرمنوتیک یعنی هنر خواندن فواصل بین خطوط”. واژه واژه ی متن ما را به گفتگو فرا می خواند بنابراین مفسر باید دارای هنر ناب گفتگو باشد. از نظر شلایرماخر آنها که از کنار متن به سادگی عبور می کنند هرگز معنای آن را در نمی یابند یا دست کم باید گفت ان را ناقص در می یابند. هرچه درگیری مفسر با متن بیشتر باشد معنا راحت تر بدست می اید. این هنر، هنر رفت و برگشت است.رفتن به درون متن و بازگشتن از آن به خویشتن . فهمیدن فرآیند وارونه سخن گفتن است”. (استیور،۱۳۸۴: ۹-۱۲۸)
با این حال، شلایرماخر نمی خواست تا از راه گفتگو با متن و یا به یاری تأویل فنی و روان شناسانه ، شخصیت نویسنده را بشناسد. او هرگونه کوشش برای شناخت متون از روی زندگی نامه نویسنده را محکوم به شکست می دانست و می پرسید آیا ما چیزی از زندگی افلاطون و ارسطو می دانیم؟ او اساساً به نیت مؤلف اعتقاد چندانی نداشت زیرا از نظر او خود نویسنده از آنچه آفریده و بی خبر است و بخش های از اثر خود را هرگز نمی بیند و نمی شناسد. این مفسر است که می تواند نویسنده را به خوبی بشناسد.” بدین گونه شلایرماخر معتقد بود که هر لحظه اثر هنری نشان از همه زندگی نویسنده دارد و نه لزوماً نیت او در لحظه آفرینش. شلایر مفهوم که کلادنیوس طرح کرده بود نپذیرفت و به جای ان زندگی نویسنده را قرار داد.”نقد به معنای شناختن نویسنده است؛ شناختی بیش از آن چه او از خویشتن دارد”.(احمدی،۵۲۶:۱۳۷۷).
در هرمنوتیک شلایرماخر، اعتقادی به تکثیر معنا وجود ندارد. او اگر چه نیت نویسنده را نمی پذیرفت و به آن اعتقادی ندارد اما برای متن مع
نا قطعی و ثابت قائل است. شلایرماخر با قاطعیت بیان می کرد که هر واژه در هر جمله دارای یک معنا است؛ یک معنای بنیادی . جستجو از معانی گوناگون یک واژه در یک گزاره کاری بیهوده است. بنابراین از نظر او نمی توان یک متن را چند شکل تفسیر کرد و به نتایج متفاوت دست یافت. مقصد نهایی تفسیر، دست یافتن به معنای نهایی متن است.
۲-۲-۵-۵ چرخه هرمنوتیکی:
“شلایرماخر معتقد بود که برای درک معنای متن یعنی منای کلّی ان ، نیازمند فهم جملات و حتّی کلمات هستیم، یعنی برای درک کل نیازمند درک جزئیاتیم. از دیگر سو برای درک جزئیات و معنای واژه ها از درک کل متن گریزی نیست. بنابراین نوعی حرکت پس و پیش بین جزء و کل در جریان است که فهم شایسته و درست را ضمانت می کند”. (استیور،۱۳۸۴: ۱۳۳)
“متن را نمی توان براساس روش شناسی خاصّی قانونمند کرد. پیش از این آوردیم که شلایرماخر از روش شناسی هرمنوتیک با احتیاط سخن گفته است. از نظر هرمنوتیک بیشتر هنر است تا روش. نظر شلایرماخر درباره تفسیر، بحث دیگری را پیش می کشد که می توان آن را “تفسیر تمثیلی” خواند. او اگر چه این نظریه را به سرانجام روشنی نرساند ولی زمینه های آغازین آن را بنیاد نهاد. به نظر او تفسیر رویدادهای تفسیری تاریخی است زیرا از گذشته مایه می گیرد. اما شناخت روش ها و گرایش هایی که به آینده مربوط می شود نوعی تفسیر تمثیلی است؛ یعنی این که مفسر می تواند از روی نمونه هایی که در دست دارد حکمی درباره مصادیق مشابه صادر کند. این نوع تفسیر بیشتر به شناخت نزدیک است؛ شناخت فلسفی که مبتنی بر نظریه پردازی است. پل ریکور(۲۰۰۵-۱۹۱۳ م) اهمیت این بحث شلایرماخر را از فلسفه انتقادی کانت کم اهمیت ندانسته است.” (احمدی ، ۱۳۷۷: ۵۲۷). “پس از شلایرماخر، دیلتای نظریه های او را به حدی توسعه داد که هرمنوتیک شلایرماخر در برابر علوم طبیعی روبه رشد، به روش علوم انسانی تبدیل شد. از نظر او علوم طبیعی مستلزم تبیین در قالب علیّت آفاقی است. اما علوم انسانی برعکس، نیازمند فهم همدلانه است. به بیان شلایرماخر علوم انسانی نیازمند عنصر شهود است از همین رو تفسیر بیشتر هنر است تا علم. دیلتای معتقد شد که علوم انسانی در اساس تنها با فعالیت تفسیری و هرمنوتیکی انسان قابل فهم است”.(استیور،۱۳۸۴ : ۴-۱۳۳).
شلایرماخر از افراد فراوانی تاثیر پذیرفته بود. فردریک شِلگل (۱۷۷۲-۱۸۲۹م) بی تردید یکی از انهاست. شلایرماخر با شِلگل دوست