بررسی اثربخشی تئاتردرمانی مبتنی بر دلبستگی بر تغییر سبک دلبستگی، بهبود رفتار مادرگری و مهارت های اجتماعی

شخص بیمار انسانی است که روابط بیمار گونه دارد. بدین ترتیب آنچه باید تصحیح و درمان شود، رابطه او با دیگران است ( مورنو، 1926؛ نقل از پثربی، 1380).
یکی از جنبه های مهم رشد انسان، فرآیند اجتماعی شدن اوست. ذاتی بودن زندگی جمعی در انسان ها، ضرورت تماس با دیگران را به عنوان امری گریزناپذیر جلوه می دهد. رشد اجتماعی متضمن ارتباط سالم و منطبق با موقعیت در افراد است. بنابراین همراه با رشد در سایر مهارت ها، پرداختن به جنبه های اجتماعی زندگی و کسب آمادگی های لازم برای برقراری رابطه ی سالم با دیگران، یکی از چالش های فرارروی نوجوانان و به طریقی از وظایف دست اندرکاران امر آموزش و تعلیم و تربیت از جمله روانشناسان است. سال های نوجوانی مرحله ی مهم و برجسته ی رشد اجتماعی و روانی فرد به شمار می رود. دوره ی نهفتگی در نوجوانی فرجه ای برای آرامش است که در خلال آن رشد روانی جنسی و نمو یافتگی هیجانی با هیاهوی بسیار کمتری همراه است. و طی آن اکتساب مهارت های شناختی و حرکتی، و ظرفیت فرا روی از محیط خانواده به سوی دنیای روابط همسالان، کنش های بارز و اصلی فرآیند رشد اند (بیتمن و هلمز ؛ نقل از طهماسب، 1389).
هر دوره از رشد هم تداوم دوره ی پیشین است و هم فراهم آورنده ی فرصت هایی برای آغازی دوباره. امروزه در پهنه ی دیدگاه هایی که کوشش می کنند به فهم بهتر زندگی روانی، تحول عاطفی و چگونگی پدید آیی اختلالات نوجوانی دست یابند، نظریه هایی که محور اصلی را رابطه ی مادر- کودک می دانند جایگاه وسیع و خاصی دارند ( خانجانی و دادستان، 1382). در نتیجه از جمله مهمترین عواملی که تعیین کننده شخصیت فرد در نوجوانی است رابطه او با مراقب یا مادرش است. وجود یا عدم وجود این رابطه و همچنین چگونگی و کیفیت این رابطه بین نوزاد و مراقب او مورد توجه بسیاری از روانکاوان و روانشناسان نظیر فروید، ملانی کلاین، سالیوان، اریکسون و بالبی قرار گرفته است که در این بین بالبی به طور منظم و منسجمی به مطالعه این رابطه تحت عنوان دلبستگی پرداخته است. اهمیت دلبستگی و تاثیر آن در دوران بزرگسالی در تعاملات بین فردی و مهارت های اجتماعی به عنوان یکی از اصلی ترین و گسترده ترین موضوعات پژوهش تبدیل شده است؛ به شکلی که مطالعات دلبستگی یکی از وسیع ترین، عمیق ترین و خلاقانه ترین خطوط پژوهشی در روانشناسی قرن بیستم تلقی می شوند ( سریواستاوا و بیر ، 2005، نقل از امانی، 1390). رفتار دلبستگی که هم از یک نیاز فطری و هم از اکتساب منتج می گردد، دارای کنش های مضاعف است یکی کنش حمایتی و دیگری کنش اجتماعی شدن. دلبستگی در جریان چرخه های زندگی از مادر به نزدیکان و سپس به بیگانگان و به گروه های بیش از پیش وسیع تری تسری می یابد و به صورت عامل مهمی در ساخت دهی شخصیت کودک در می آید، هر شکافی در مبادله ی زودرس نخستین روابط ( که در جریان کودکی تا نوجوانی استقرار می یابند) ایجاد گردد می تواند تاثیر قاطعی بر تحول شخصیت و فرآیند اجتماعی شدن کودک داشته باشد و در آینده به اختلالات کم و بیش مرضی منجر گردد ( منصور و دادستان ، 1381؛ نقل از حسنی، 1384). بنابراین یکی از مهمترین عوامل محافظ و پیشگیری کننده ی رفتارهای ضد اجتماعی و ناسازگاری های اجتماعی تجربه ی شکل گیری ارتباط ایمنی بخش در خانواده و جامعه است. در نتیجه، امروزه برای بهبود مهارت های اجتماعی در نوجوان به عنوان امری مهم در رشد نوجوان، از درمان های مبتنی بر رابطه استفاده می شود.

2-1 بیان مسئله
نظریه‌ پرداز اصلی دلبستگی، جان بالبی (1969، 1973، 1980؛ نقل از بشارت، 1388)، براساس مشاهده ویژگی‌های روابط مادر- کودک در موقعیت‌های مختلف و با استفاده از دست آوردهای کردار شناسی ، نظریه های سیبرنتیک و اطلاعات، روان تحلیل گری، روانشناسی تجربی، نظریه های یادگیری و روانپزشکی و رشته های مرتبط ، به این نتیجه رسید که پیوندهای مادر(مراقب)- کودک مسئول تنظیم تجربه‌های عاطفی و رفتاری کودک هستند. دلبستگی پیوند عاطفی نسبتا پایداری است که بین کودک و یک یا تعداد بیشتری از افرادی که نوزاد در تعامل دائمی با آ نهاست. طبق نظر بالبی (1969)، نوزادان موقع تولد به یک سیستم رفتاری و انگیزش دارای مبنای زیستی مجهز هستند که برای تأمین مجاورت به مادر تکامل یافته است. از نظر تکاملی، شکل ‌گیری روابط نزدیک در خدمت تأمین ایمنی و محافظت قرار می‌گیرد که درنهایت شانس بقای نوزاد را افزایش می‌دهد. وقتی نوزاد از مادر (مراقب) جدا شود یا پیوند مادر- نوزاد مورد تهدید قرار گیرد، فعال شدن این سیستم رفتاری ذاتی، رفتارهای جوارجویی مخصوص (مثل گریه کردن) را به راه می‌اندازد. پاسخ‌های مادر به این رفتارها یا به عبارتی الگوهای رفتار و سبک مادرانه بصورت نظامدار در رابطه هدفمند بین مادر و کودک سازمان می‌یابند. بالبی (1969) معتقد است که میزان دسترس‌پذیری و پاسخ‌دهی مستمر به تلاش‌های کودک برای رسیدن به آرامش و امنیت، کیفیت و سبک دلبستگی کودک به مادر را تعیین می‌کند. رابطه مادر- کودک محور آرامش و امنیت کودک است. تجربه رابطه مثبت و پاسخگو با مادر مقدمه لازم برای اکتشافگری و سازش به هنجار است.
بنابراین بین الگوی دلبستگی کودک و تعاملات با مادر و سبک مادرگری ارتباط نزدیک وجود دارد (استونسون و شولدیس ، 1995، به نقل از خانجانی، 1384).
اینثورث، بلهر، واترز و وال (1978) با این فرض که سبک‌های دلبستگی محصول تجربه‌های کودک از رابطه کودک – مادر است، به مشاهده رفتار کودکان در آزمایش «موقعیت ناآشنا » پرداختند و سه سبک دلبستگی ایمن، اجتنابی و دوسوگرا را متمایز کردند. مقوله چهارم دلبستگی ناایمن، با نام دلبستگی سازمان نایافته (برترین ، 1991) نیز شناخته شده است.
اینثورث و همکاران (1978؛ نقل از بشارت، 1384) معتقدند که سبک‌های دلبستگی، انتظارات کودک را در مورد این که آیا مادراز نظر عاطفی دسترس‌پذیر و پاسخگو هست یا نه شکل می‌دهند و تعیین می‌کنند که آیا خود، ارزش عشق و محبت را دارد یا نه. به عبارتی دیگر، بر طبق نظر اینثورث همه ی کودکان به والدینشان وابسته می شوند اما احساس ایمنی آنها در ارتباط با بزرگسالان فرق دارد. درجه ی سهولتی که یک کودک درمانده توسط مراقب خود به احساس امنیت دست می یابد، کیفیت دلبستگی یا سبک دلبستگی نامیده می شود ( خانجانی، 1384). از نظر اینثورث، امنیت دلبستگی، وجود تعادل بین رفتارهای دلبستگی و اکتشاف محیط است ( وارد و کارلسون ، 1995). کودکان ایمن به دسترس‌پذیری مادر بیشتر اعتماد دارند و بیش از کودکان ناایمن از وی به عنوان پایگاه امن استفاده می‌کنند. هنگام بازگشت مادر پس از جدایی کوتاه مدت، کودکان ایمن با وی به سهولت تماس و تعامل برقرار می‌کنند یا به عبارتی کودکان ایمن از والدین به عنوان پایه ی امنی برای اکتشاف محیط استفاده می کنند ( کاسیدی و ماروین ، 1992)؛ کودکان اجتنابگر با گسستن و اجتناب ورزیدن واکنش نشان می‌دهند و یکی از ویژگی های اساسی کودکان اجتنابی انکار اهمیت روابط دلبستگی با مادر است به صورتی که در موقعیت های نا آشنا با درگیری کم و یا بدون درگیری با والدین به اکتشاف محیط می پردازند؛ کودکان دوسوگرا با افزایش تردید و دوسوگرایی بین دلبستگی و عصبانیت سرگردانند، درموقعیت های نا آشنا مشکل تر می توانند به احساس آرامش دست یابند. آنها بین کشش به سوی مادر و یا یک موضوع جالب دیگر در نوسانند اما به محض نزدیک شدن به آن موضوع، به راحتی کودکان ایمن، به اکتشاف و دستکاری آن نمی پردازند؛ و سازمان نایافته‌ها نسبت به جدایی خیلی سردند و در هیچ یک از الگوهای رفتار سازمان یافته جایگزین نمی‌شوند ( نقل از بشارت، 1392).
با نظر اجمالی به دوره ی نوجوانی به نظر می رسد که رفتار دلبستگی نوجوان از الگوی دلبستگی سنین پایین بسیار متفاوت و جدا است. به نظر می رسد نوجوانان از روابط وابستگی با والدین و یا سایر چهره های دلبستگی گریزان هستند. نوجوان برای آنکه بتواند در ساختن و هموار کردن مسیر زندگی اش به حمایت والدین بیش از حد متکی نباشد باید به سوی خودمختاری حرکت کند. خودمختاری نوجوانان به سهولت ایجاد می شود اما نه به بهای از دست دادن ارتباط دلبستگی با والدین، بلکه در پس ارتباط های ایمن با والدین که به احتمال زیاد پس از نوجوانی همچنان دوام می آورند ( آلن ، 1994). از دیدگاه دلبستگی نوجوانی دوره ی انتقال است که در آغاز نوجوان برای کاهش وابستگی به چهره های دلبستگی اولیه ای که نقش مراقب او را داشته اند، دست به تلاش های بزرگی می زند. همچنین دوره ی نوجوانی راهبردی یکپارچه برای ارتباط های دلبستگی آینده ی او ظاهر می شود و رفتار آتی او را در روابط دلبستگی جدید و یا روابط مراقبت کننده او پیش بینی می کند ( مین و همکاران، 1996؛ واترز و همکاران ، 1995؛ به نقل از خانجانی، ص 173). این امر به طور ضمنی دلالت بر درجه ای از تعمیم دارد که موجب گسترش سازمان دلبستگی از چهره های دلبستگی چندگانه که از روابط دلبستگی در دوران کودکی پایدار مانده است، می شود. از سویی در دروه ی نوجوانی علاوه بر دگرگونی در روابط با والدین، در روابط با همسالان نیز دگرگونی رخ می دهد. تا اواسط نوجوانی تعاملات با همسالان آغاز می شود. این تعاملات منابع مهمی از صمیمت، پسخوراند درباره ی رفتارها، تاثیرات، اطلاعات اجتماعی، روابط دلبستگی و مشارکت های مادام المعر (شریک زندگی ) برای نوجوان فراهم می سازند (گوین و فرمن، 1996).
نام گذاری سبک دلبستگی در نوجوانان همانند سبک های دلبستگی بزرگسالان است. در نتیجه در نوجوانی سبک های دلبستگی همانند کودکی به چهار گروه تقسیم می شوند که ویژگی ها و خصایص این گروه ها نیز مشابه چهار گروه کیفیت دلبستگی در دروان کودکی است: درسبک دلبستگی خودمختار که معادل همان سبک دلبستگی ایمن در کودکی است، افراد تجسمی مثبت و حمایت گر از چهره دلبستگی دارند، تمایل به برقراری رابطه صمیمانه و مثبت با دیگران دارند. آنها نسبت به دنیا و دیگران نگرش مثبت داشته و به آنها اعتماد دارند. نوجوانان غیر خودمختار به سه زیر گروه تقسیم می شوند؛ سبک دلبستگی انکار کننده ( فاصله جو) که همان ویژگی های گروه اجتنابی را دارند و از روابط صمیمانه با دیگران اجتناب می کنند و با تاکید بر خودمختاری و اتکا بر خود، انکار اهمیت رابطه با چهره ی دلبستگی و سعی در حفظ فاصله از چهره ی دلبستگی و ممانعت از بروز هیجانات منفی و نوعی اتکا به خود وسواسی دارند ؛ سبک دلبستگی ذهن مشغول و مجذوب ، که ویژگی های شبیه به کودکان دوسوگرا دارند، در روابط عاطفی خود با دیگران انحصار گرا و وابسته بوده ، دائما نگران طرد و رها شدن از سوی دیگران هستند، و با دلبستگی شدید به دیگری سعی در کاهش اضطراب جدایی خود دارند و از این احساس اضطراب و درماندگی خود آگاهند ؛ بزرگسالان غیر مصمم ( حل نشده) که از ویژگی هایی شبیه به کودکان با دلبستگی آشفته – سرگشته برخوردارند، که درباره ی رویداد فقدان و آسیب ها، ترسان و غیر معقول هستند ( نقل از میکولینسر و همکاران، 1990؛ نقل از خانجانی، 1384).
رابطه ی بین دلبستگی ایمن و رشد سالم بعدی توسط برخی مطالعات حمایت شده است (چیس، استوال و پوزییر ، 2000؛ نقل از حسنی، 1384).
بالبی (1988، به نقل از بشارت، 1392) اختلال‌های ارتباطی و روان‌شناختی را محصول تهدید، اختلال و گسستگی در پیوندهای دلبستگی می‌دانست از سویی سایر نظریه پردازان، از جمله روان تحلیل گران در زمینه ی بسیاری از اختلالات بر نقش مادر و چگونگی تعامل مادر و کودک در بروز اختلال، متمرکز شده اند. روان تحلیل گران ویژگی های مادر را عامل تاثیر گذار مهمی در رشد کودک می دانند. ماهلر معتقد است باید مبانی نابهنجاری ها را در قلمرو روابط مادر- کودک جستجو کرد ( دادستان ، 1378). وینی کات (1985، به نقل از خانجانی،1386) نیز معتقد است مبنای روان گسستگی کودک را باید در کج راهی رابطه ی سازشی متقابل مادر و کودک جستجو کرد. با اعتقاد بر این که رابطه ی مادر- کودک در نوزادی سازنده ی بهنجاری یا نابهنجاری روانی فرزند در آینده است، پس لازم است که مادر به وظایف و تاثیر خود در امر شکل دهی سبک دلبستگی آگاه باشد.
با توجه به اهمیت نقش مادر طی سال های اولیه ی رشد شخصیت کودک و شکل گیری دلبستگی، لزوم آگاهی به موقع مادران جهت اصلاح رفتارهای مادرانه احساس می گردد. مادر به عنوان پایگاه امن، باید حساسیت مادرانه و میزان پاسخ گویی مناسبی را ارائه دهد. در نتیجه در درمان دلبستگی از سویی لازم است که مادر به نقش منفی و تخریب گرش در شکل دهی دلبستگی ناایمن آگاه شود و همراه با فرزند در راستای تلاش برای بهبود و تغییر سبک دلبستگی، میزان پاسخگویی و حساسیت مادرانه افزایش یابد و در کل تصویر مادرانه به پایگاهی امن بدل شود.
پژوهش های فین من و لویس ( 1983) نشان داد که رفتار مادر از همان سنین اولیه در واکنش های کودکان نسبت به دنیای بیرونی موثر است. نتایج پژوهش ایزابلا ( 1993) نشان داد که بین ایمنی سبک دلبستگی و تعاملات اجتماعی سازگار رابطه ی معنی داری وجود دارد. امروزه اکثر نظریه های تحولی جدید نیز معتقدند که روابط اجتماعی هم از آسیب های روانی در دوران کودکی تاثیر می پذیرد و هم تاثیر می گذارد. بر اساس نظریه های روابط موضوعی و روان شناسی من ، نزدیک ترین و صمیمی ترین روابط کودک بیشترین تاثیر را بر بهنجاری و یا نابهنجاری روابط او دارد.
یافته های پژوهشی اخیر وجود ارتباط بین سبک دلبستگی نوجوان و کنش وری روانی / اجتماعی او را اثبات کرده اند. دو سبک دلبستگی ناایمن ذهن مشغول و انکار کننده موید وجود مشکلاتی در کنش وری روانی / اجتماعی نوجوان هستند ( خانجانی، 1384). از سویی دلایل متعددی نیز موید آن است که بین سبک دلبستگی نوجوان با کیفیت روابط او با همسالان و رشد این ارتباط، رابطه ی نزدیکی وجود دارد. به عنوان نمونه، پژوهش کوبک ( 1988) نشان داده است که فقدان مهارت های اجتماعی و وجود رفتارهای خصومت آمیز با سبک های دلبستگی ناایمن مرتبط است.
رابطه ی سبک دلبستگی و مهارت های اجتماعی و تاثیر رفتار مادرانه بر سبک دلبستگی و در نتیجه تاثیر رابطه ی مادر- فرزند بر تحول عاطفی – اجتماعی فرزند، ما را به این سمت هدایت می کند که اگر نوجوان نسبت به سبک دلبستگی اش آگاه شود و در راستای تغییر سبک دلبستگی اش از ناایمن به ایمن، از درمان بهره گیرد، مشکل فعلی او که شامل نقص در مهارتهای اجتماعی است نیز حل می شود.
با توجه به اهمیت دلبستگی و حضور و ثبات تقریبی آن در تمامی مراحل زندگی یک فرد، لازم به ذکر است که باید اختلالات مربوط به دلبستگی شناسایی شده و مورد درمان سریع و به موقع قرار گیرد. درمانهای مختلفی در مورد دلبستگی با توجه به آثار و علائم آن مطرح شده که یکی از این درمانهای به نسبت نوظهور و موثر در این زمینه تئاتردرمانی بوده است. مشکل در روابط که ناشی از مشکل در سبک دلبستگی است در بهترین حالت در درمانهای بین فردی و گروهی حل خواهد شد. در نتیجه ی پژوهش یالوم ( 1995) و پیستوله ( 1997) درمانهای گروهی باعث بهبود در روابط بین فردی و افزایش مهارت های اجتماعی خواهند شد. از آنجایی که در این پژوهش بر روی سبک رابطه ی کودک با مادر و کودک با اطرافیان دست گذاشته شده است، یکی از بهترین گزینه های درمانی، گروه درمانی خواهد بود. یکی از روش های گروه درمانی، تئاتردرمانی یا سایکودرام است. تئاتر درمانی به عنوان یک روش نزدیک به طبیعت کودک، مورد پذیرش آن ها و دارای اثرات درمانی بدون اثرات جانبی، در سال های اخیر به عنوان یکی از موثرترین شیوه های درمانگری توسط متخصصین بهداشت روانی پذیرفته شده است (نقل از بیاتی و همکاران، 1391). این روش در بیمارستانها، مدارس، پرورشگاه ها، مدارس و … هم با هدف درمان و هم هدف آموزش، کاربردهای فراوانی دارد. انجمن نمایشی بریتانیا موجزترین و کامل ترین تعریف از نمایش درمانگری را ارائه کرده است: ” تئاتر درمانی استفاده ی عمدی و هدفمند از فرآیند ها و تولید های نمایشی/ تئاتری برای رسیدن به هدفهای خاص درمانی از قبیل بهبود نشانه ها، یکپارچگی جسمانی و عاطفی و بالاخره تحول فردی است. ( BADT، 1976 نقل از کاسون ، 2006). از دهه ی هفتاد میلادی پژوهش هایی در قلمرو کاربرد تئاتر درمانی در درمان اختلالات و مشکلات دوران کودکی و نوجوانی انجام شده اند که از بین آنها می توان به پژوهش مازلی (1991؛ نقل از کسیدی، 1997) برای افزایش ارتباطات اجتماعی یا حل تضاد های والد- کودک اشاره کرد.
صحنه ی تئاتر درمانی به مادر و فرزند اجازه می دهد که بدون انتظار تنبیه، بتواند رابطه ی خودشان را تکرار کرده و به کشف مشکلاتشان در روابط برسند. حقیقتی که مادر تا چه حدودی توانسته پایگاه ایمن را برای فرزندش تامین کند و تا چه حدی پاسخگو و حساس بوده است و از سویی نوجوان به این آگاهی برسد که اختلال در امر دلبستگی با مادرش باعث چه آسیب هایی در روابط کنونی و بین شخصی اش شده است. این آگاهی مستلزم اجرا و بازآفرینی زندگی آنها بر روی صحنه ی تئاتر است. درادامه تئاتر درمانی به عنوان روشی برای اصلاح و بازسازی روابط وارد می شود. تئاتر درمانی روشی است که از آن با بهره گیری از امکانات مشترک تئاتر و روانشناسی، برای تغییرات بین فردی استفاده می شود.
تئاتر درمانی شیوه های گوناگونی دارد که بسیار قابل انعطاف هستند. مجموعه ای از تکنیک های مختلف که با توجه به اختلال، میتوان آنها را در راستای درمان به کار بست. با توجه به اینکه اختلال مورد توجه در این پژوهش، سبک دلبستگی ناایمن و هدف از این تحقیق، تغییر آن از ناایمنی به ایمن و در نتیجه، تغییر در روابط بین شخصی نوجوان و بهبود مهارت های اجتماعی آنهاست، میتوان از تکنیک های تئاتر درمانی کلاسیک و تئاتر درمانی شورایی همسو با هم، مبتنی بر درمان اختلالات دلبستگی و روشهای فرزند پروری استفاده کرد.
طرح درمانی مورد نظر در این پژوهش طرحی تلفیقی خواهد بود که محقق ساخته می باشد. در اینجا فقط به این اشاره می شود که طرح کنونی تلفیقی از انواع روش ها زیر است:
1) تئاتر درمانی کلاسیک که همان تئاتر درمانی مرسوم بوده که در درمان اختلال های زیادی از جمله دلبستگی ناایمن نیز به کار رفته که شامل تکنیک های صندلی خالی، مضاعف سازی، پری رویایی، پلیس مخفی، یک دقیقه تک گویی، اتاق تاریک ، پنج سال بعد، جادو، عشق افسانه ای، حرکت بدن است (چستا یثربی، 1388)
2) تئاتر درمانی شورایی که در ترجمه های دیگر به معنای تئاتر رنج یا ستمدیده نیز استفاده شده است. این تئاتر درمانی به دلیل تمرکز بالایش روی ارتباطات و به خصوص طرد شدن و طرد کردن و قابلیت کارایی بالایش بر روی کودکان آسیب دیده و عامه ی مردم استفاده شده است. و شامل هفت تکنیک اساسی است: تئاتر روزنامه، رنگین کمان آرزو، تئاتر قانون گذار، تئاتر مجادله ، تئاتر مجسمه، تئاتر نامرئی و نمایش نامه نویسی همزمان ( نیاهوی ، 2012)
3) مدل ABFT : این نوع درمان بر بهبود بافت ارتباطی بین نوجوانان و والدینشان تأکید دارد که از طریق تسهیل گفتگوها در مورد وقایع سختی که در گذشته اتفاق افتاده و یا تعارض‌های بین فردی که در حال وقوع بوده و اعتماد افراد را دچار نقصان کرده است، انجام می‌گیرد. فرضیه زیر بنایی ABET این است که تعاملات اعضاء خانواده می‌تواند در مواردی که جراحات دلبستگی وجود دارد، عملکرد ترمیمی داشته باشد (کسیل ، 2011).
4) راهنمای مداخله ی مبتنی بر دلبستگی و آموزش والدین: راهنمای مداخله مبتنی بر دلبستگی برای جلسه‌های مشترک مادر و کودک تدوین گردیده است. این راهنما بر پایه اصول حساس‌سازی مادر (بریش ، 2002) ، پاسخ‌دهی مناسب به کودک (فرایبرگ ، 1982)، رفتار همدلانه با مادر از سوی درمانگر (پاول و لیبرمن ، 1997) و تأکید بر نقاط قوت مادر (اریکسون و همکاران، 1992) ساخته شده است ( نقل از کسیل، 2011).
5) طرح تئاتر درمانی برای افزایش مهارتهای اجتماعی.
در جمع بندی نهایی می توان گفت که ، اهداف این پژوهش هشیار کردن مادر به نقش خود در رابطه ی با فرزندش و سبک و رفتار مادرانه ی وی و از سویی هشیار کردن کودک به نقش دلبستگی در روابط کنونی و مهارت های اجتماعی اش است و نهایتاً به دنبال تصحیح و بازسازماندهی رابطه ی مادر- کودک یعنی تغییر سبک های دلبستگی فرزند و بهبود رفتار های مادرانه می باشد. بنابراین هدف این پژوهش بررسی اثربخشی تئاتر درمانی مبتنی بر دلبستگی درمانی بر تغییر سبک دلبستگی و بهبود رفتار مادرانه و افزایش مهارت های اجتماعی نوجوانان با دلبستگی ناایمن است.

3-1 ضرورت پژوهش
رابطه ی مراقب – کودک مهمترین اصلی است که در رشد شخصیت انسان مورد تاکید اکثر روانشناسان قرار گرفته است ( می و داناوی ، 2000؛ به نقل از پیوسته گر، 1385). اهمیت رابطه ی مادر- کودک و در نتیجه سبک دلبستگی و تاثیر گذاری مادام العمر آن در روابط بشری امری غیرقابل اغماض و چشم پوشی است. آگاه سازی مادر به سبک دلبستگی فرزند و نقش خودش در شکل گیری آن ( به سببِ پاسخ دهندگی و حساسیت یا رفتار مادرانه)، امری ضروری است.
بالبی در سال 1978 اظهار نمود : ” پیوند عاطفی بین والدین و کودک سازگاری روانی و اجتماعی کودک را در آینده پیش بینی می نماید”. بالبی در کتاب جدایی : اضطراب و خشم ( 1975) شواهدی حاکی از وجود رابطه بین دلبستگی ناایمن و آسیب شناسی روانی کودکی و بزرگسالی ارائه نموده است. سبک دلبستگی به عنوان عامل مسبب و نگهدارنده در اختلالات فردی نشان از آن دارد که باید روی درمان آن به عنوان هسته ی مرکزی مشکلات تمرکز داشت. پژهش های طولی فراوانی همبستگی بالا بین دلبستگی ناایمن و مشکلات ارتباطی در نوجوانان را تایید کرده اند ( تتی، ساکین، کوسارا و کورنز ، 1996). اختلالات دلبستگی با شدت های متفاوت در جوامع مختلف در حال افزایش است. در نتیجه از ضروریات این پژوهش با توجه به اهمیت اختلالات دلبستگی و ثبات و اثر بالا و معنادارشان در اختلالات روانی دیگر، میتواند اهمیت درمان به موقع و جلوگیری و پیشگیری از پیشرفت آن باشد.
تحقیقات زیادی ثبات سبک دلبستگی را بیان کرده اند. ویژگی ها و خصایص دلبستگی در بزرگسالان و نوجوانان شبیه ویژگی های سبک دلبستگی دوران کودکی است ( خانجانی، 1386). ثبات سبک دلبستگی با توجه به منابع مختلف دچار تناقض است. بالبی در مورد تغییر دلبستگی بحث کرد و تشخیص داد که در مواقع مورد نیاز، تغییر در الگوها و رفتارهای دلبستگی نه تنها احتمالا واکنشی نسبت به حوادث آسیب زای خاص است بلکه سازگارانه نیز می باشد. محققان روابط معناداری بین مراقبت و تغییر نوع دلبستگی یافته اند ( تبعه امامی و همکاران، 1390). آیا میتوان با درمان هایی در سبک دلبستگی کودک اصلاحاتی انجام داد و سبک دلبستگی را تغییر داد؟ این سوال هم به خاطر تناقضات مطرح شده در منابع مختلف، مورد بررسی قرار می گیرد. در نتیجه یکی از الزامات دیگر پژوهش می تواند عدم وجود پژوهش های علمی در چنین زمینه ی با اهمیتی باشد.
از سویی دیگر، نوجوانی به سبب تاثیر الگوهای دلبستگی بر رفتار، به موازاتی که محرک های تنش زای این دوره به فعال شدن سیستم دلبستگی منجر می شود، دوره ای برجسته تلقی می شود. در طی دوره ی نوجوانی، نیاز به رابطه ی صمیمی، نوجوان را علاقه مند به شکل دهی روابط صمیمی در بیرون از دایره ی خانوادگی می کند. این روابط باعث خودیابی و هویت یابی بهتر نوجوان می شوند. روابط بین شخصی به طور معنا داری با سبک دلبستگی فرد رابطه دارند. با توجه به حساسیت شکل دهی روابط، یکی از ضروریات این پژوهش این است که روی قشر نوجوان کار شود.
اختلالات مربوط به رابطه بهتر است که با رویکردهای رابطه مدار درمان شوند. رویکردهای رابطه مدار بر روی روابط به عنوان علت بیماری تمرکز دارد و به درمان روابط می پردازد. درمان های گروهی رابطه مدار مثل تئاتر درمانی و دلبستگی درمانی درمان هایی برجسته و نوین هستند. تئاتر درمانی با توجه به تمرکزش روی اصلاح ارتباطات و لمس تجربه ی سالم رابطه ی مادر- کودک یکی از بهترین روش های ممکن به شمار می رود. نو و بدیع بودن تئاتر درمانی خود انگیزه ی دیگری بود تا بتوان ضرورت این پژوهش را توجیه کرد. تئاتر درمانی سالهای بسیار کمی است که در ایران رایج شده است و البته نه به معنای واقعی کلمه رایج! هنوز برخی از درمانگران به دلیل در ساختار نبودن این نوع درمان، میل و رغبتی به پذیرش آن ندارند در حالی که در جهان تئاتر درمانی، درمان بسیار موفقی است. امروزه هر بار اصطلاح تئاتر درمانی را میشنویم ، شاید بی آنکه بدانیم، تلفیقی از امکانات مشترک هنر و علم روانشناسی به نظرمان می رسد و یا تصور مبهمی از یک نوع نمایش کسل کننده و احتمالا مربوط به موضوعات روانی و یا یک شیوه ی درمانی تفننی و ناکارآمد در ذهنمان ایجاد شود. این شبهات، عموما ناشی از عدم آگاهی و اشراف مخاطبان نسبت به ماهیت و کارکرد مقوله ی تئاتر درمانی است. در عین حال از مزایای تئاتر درمانی ، سهولت اجرا در عین حال نیاز به مهارت داشتن تئاتر درمانگر است و اینکه در مکان های مختلف به خصوص در مدرسه و در شکل های مختلف فردی، گروهی و خانوادگی قابل اجرا است.
بنابراین بدیع بودن چنین زمینه ی مهم پژوهشی و فقدان یافته هایی در حوزه ی اثربخشی تئاتردرمانی بر روابط ناایمن دلبستگی و از سویی دیگر کاربردی بودن نتایج این پژوهش به خوبی ضرورت آن را توجیه می کند. چنان چه یافته های پژوهش اثربخشی تئاتردرمانی را در بهبود مشکلات دلبستگی و روابط اجتماعی کودکان و نوجوانان نشان دهد می توان با آموزش مشاوران در مراکز مشاوره ، در داخل و یا خارج از مدارس به مشاوران کمک کرد تا از این شیوه ی درمانی که در عین حال برای دانش آموزان مفرح و جذاب بوده و از طرفی خاصیت درمانی در روابط عاطفی آنها با والدینشان و افزایش مهارت های اجتماعی آنها دارد، استفاده ی بهینه نمود.

4-1 اهداف پژوهش
1-4-1 هدف کلی:
– بررسی اثربخشی تئاتر درمانی مبتنی بر دلبستگی بر تغییر سبک دلبستگی و بهبود رفتار مادرگری و مهارت های اجتماعی نوجوانان دلبسته ی ناایمن
2-4-1 اهدف اختصاصی:
1: تعیین اثربخشی تئاتردرمانی مبتنی بر دلبستگی بر تغییر سبک دلبستگی ناایمن به ایمن
2: تعیین اثربخشی تئاتردرمانی مبتنی بر دلبستگی بر تغییر سبک دلبستگی ناایمن انکارکننده به سبک ایمن
3: تعیین اثربخشی تئاتردرمانی مبتنی بر دلبستگی بر تغییر سبک دلبستگی ناایمن دل مشغول به سبک ایمن
4: تعیین اثربخشی تئاتردرمانی مبتنی بر دلبستگی بر افزایش مهارت های اجتماعی نوجوانان دلبسته ی ناایمن
5: تعیین اثربخشی تئاتردرمانی مبتنی بر دلبستگی بر افزایش مهارت های اجتماعی نوجوانان دلبسته ی انکارکننده
6: تعیین اثربخشی تئاتردرمانی مبتنی بر دلبستگی بر افزایش مهارت های اجتماعی نوجوانان دلبسته ی دلمشغول
7: تعیین اثربخشی تئاتردرمانی مبتنی بر دلبستگی بر بهبود رفتار مادرگری نوجوانان ناایمن
8: تعیین اثربخشی تئاتردرمانی مبتنی بر دلبستگی بر افزایش مسئولیت پذیری و جهت گیری به سوی کودک در مادران نوجوانان ناایمن
9: تعیین اثربخشی تئاتردرمانی مبتنی بر دلبستگی بر افزایش شور و نشاط و سرزندگی در مادران نوجوانان ناایمن
10: تعیین اثربخشی تئاتردرمانی مبتنی بر دلبستگی بر افزایش جهت گیری و توجه به پیشرفت در مادران نوجوانان ناایمن
11: تعیین اثربخشی تئاتردرمانی مبتنی بر دلبستگی بر افزایش راهنما بودن مادران نوجوانان ناایمن

3-4-1 فرضیه ها
1: تئاتر درمانی مبتنی بر دلبستگی درمانی موجب تغییر سبک دلبستگی ناایمن به ایمن می شود.
2: تئاتر درمانی مبتنی بر دلبستگی درمانی موجب تغییر سبک دلبستگی ناایمن انکار کننده به ایمن می شود.
3: تئاتر درمانی مبتنی بر دلبستگی درمانی موجب تغییر سبک دلبستگی ناایمن دلمشغول به ایمن می شود.
4: تئاتر درمانی مبتنی بر دلبستگی درمانی موجب افزایش مهارت های اجتماعی نوجوانان ناایمن می شود.
5: تئاتر درمانی مبتنی بر دلبستگی درمانی موجب افزایش مهارت های اجتماعی نوجوانان دلبسته ی انکارکننده می شود.
6: تئاتر درمانی مبتنی بر دلبستگی درمانی موجب افزایش مهارت های اجتماعی نوجوانان دلبسته ی دلمشغول می شود.
7: تئاتر درمانی مبتنی بر دلبستگی درمانی موجب بهبود رفتار مادرانه نوجوانان ناایمن می شود.
8: تئاتر درمانی مبتنی بر دلبستگی درمانی موجب افزایش مسئولیت پذیری مادر و جهت گیری او به سمت نوجوان ناایمن می شود.
9: تئاتر درمانی مبتنی بر دلبستگی درمانی موجب افزایش شور و نشاط و سرزندگی مادران نوجوانان ناایمن می شود.
10: تئاتر درمانی مبتنی بر دلبستگی درمانی موجب افزایش جهت گیری و توجه به پیشرفت مادران نوجوانان دلبسته ی ناایمن می شود.
11: تئاتردرمانی مبتنی بر دلبستگی درمانی موجب افزایش راهنما بودن مادران نوجوانان دلبسته ی ناایمن می شود.

5-1 متغییر ها ی پژوهش
متغیر مستقل :
تئاتردرمانی مبتنی بر دلبستگی
متغیرهای وابسته:
1: سبک های دلبستگی در سه سطح: ناایمن، دل مشغول و انکارکننده
2: مهارتهای اجتماعی
3: رفتار مادرگری در چهار سطح : مسئولیت پذیری و جهت گیری به سوی کودک، شور و نشاط و سرزندگی، جهت گیری و توجه به پیشرفت، راهنما بودن
متغییرهای کنترل:
1: جنسیت پسر
2: سن 12 الی 14 سال

1-5-1 تعاریف مفهومی و عملیاتی متغییر ها
تعاریف مفهومی تئاتر درمانی مبتنی بر دلبستگی :
تئاتردرمانی استفاده از امکانات مشترک علم روانشناسی و هنر تئاتر جهت حذف رفتار نادرست و یا اصلاح آن و بهره گیری از جنبه های دراماتیک و زیبایی شناختی هنر نمایش، جهتِ تاثیر گذاری بر شخصیت فرد است. تئاتردرمانی مبتنی بر دلبستگی روشی است که در آن بر ارتباطات والد – کودک به خصوص مادر- کودک تمرکز می شود. تئاتردرمانی رویکردی التقاطی است که با هدف بالابردن سطح ارتباط میان فردی، رویارویی مستقیم با هیجان های طرف های درگیر، نشان دادن کشمکش های هیجانی طرف های درگیردرزندگی روزمره، کاهش خودمحوری و خودیابی به کار برده می شود ( بلانتر ، 2007). روان نمایش گری روش گروهی اصلاح رفتار و رویکردی رابطه محور است؛ در درمان ادراک های مخدوش، نارسایی ارتباطی، پاسخ های هیجانی نارسا، رفتارهای کلیشه ای، رفتارهای تکانشی و از خود بیگانگی کاربرد دارد ( کوری ، 1993، نقل از کورکی و همکاران، 1390).
درمان های مبتنی بر دلبستگی به بهبود تعاملات والد- کودک کمک می کنند. درمان مبتنی بر دلبستگی با به کار گرفتن تکنیک هایی مثل آموزش در دسترس بودن مادر، تامین نیازهای فیزیولوژیک و روانی نوجوان، تامین امنیت وی، تماس جسمی و به ویژه تماس چشمی، پاسخگو بودن، افزایش زمان گفتگو، بازی و تعامل دو به دو با نوجوان، ارتباط والد- نوجوان را تقویت نموده و به تدریج بی اعتمادی ناشی از نا ایمنی دلبستگی را به رابطه هایی بر پایه ی اعتماد تبدیل می کند و به طبع آن تصحیح ارتباط والد- نوجوان نیز تا حد زیادی رفتارهای منفی کارانه و مقابله ای آنان را کاهش دهد ( کینگ و نیونهام ، 2008؛ نقل از لطیفی، 1393). در این روش درمانی تلفیقی با استفاده از تکنیک های تئاتر درمانی ابتدا مادر را نسبت به نقش حساسیت و پاسخ دهندگی و رفتار مادرانه در شکل گیری یک رابطه ی عاطفی ( دلبستگی ) سالم و ایمن بین او و فرزندش هشیار کرده و مادر به آسیب های رفتار مادرانه ی خود آگاه شده و در جریان تئاتردرمانی آموزش می بیند که چگونه در حیطه های مختلف رفتار والدگری خود مانند مسئولیت پذیری، جهت گیری به سمت کودک، توجه به پیشرفت کودک و راهنما بودن او، تغییرات اساسی ایجاد کند تا بتواند ناایمنی فرزند خود را کاهش دهد. همچنین نوجوان با استفاده از روش های تئاتردرمانی بر تاثیر رابطه اش با مادر در مشکلات عاطفی و اجتماعی اش پی می برد و به تصحیح این روابط در جریان تئاتر درمانی توانا می شود.
تعریف مفهومی دلبستگی :
دلبستگی پیوند یا گره هیجانی پایدار بین دو فرد است به طوری که یکی از طرفین کوشش می کند نزدیکی یا مجاورت با موضوع دلبستگی را حفظ کرده و به گونه ای عمل کند تا مطمئن شود که ارتباط ادامه دارد ( خانجانی، 1386). دلبستگی در بزرگسالی دارای سه سبک اساسی شامل دلبستگی خودمختار(ایمن)، مجذوب و انکارکننده است که در ادامه تعاریف مفهومی آنها ارائه می شود:
1- بزرگسالان خودمختار
افرادی که در چنین طبقه ای قرار می گیرند تجارب کودکی شان را صراحتاً و به طور منطقی بیان می کنند. و هر دو عواطف مثبت و منفی را اعتراف می کنند. آنها اهمیت رابطه دلبستگی در دوران کودکی را تأیید می کنند. همچنین این بزرگسالان تجسمی مثبت و حمایت گر از چهره دلبستگی دارند. این تجسم به اضافه احساس خود ارزشمندی و تسلط، فرد را قادر می سازد که عواطف را به شیوه ای سازنده تعدیل کند (نقل از بشارت، 1382)
2- بزرگسالان انکارکننده – فاصله جو
این گروه همان ویژگی های کودکان اجتنابی را دارند. از ایجاد روابط صمیمانه با دیگران اجتناب کرده و با تاکید بر خودمختاری و اتکا بر خود، انکار اهمیت رابطه با چهره ی دلبستگی و سعی در حفظ فاصله از چهره ی دلبستگی و ممانعت از بروز هیجانات منفی و نوعی اتکا به خود وسواسی دارند و در مقیاس هایی که روابط عاشقانه و رومانتیک را بررسی می کنند، نمرات پایین تری به دست می آورند (فینی و نولر،1990).
3- بزرگسالان دل مشغول یا مجذوب
چنین افرادی ویژگی هایی شبیه به کودکان مقاوم یا دوسوگرا دارند، آنها در روابط عاطفی خود با دیگران اعضای گروه وابسته بوده دائماً نگران طرد و رها شدن از سوی دیگران هستند و با والدینشان مشکل دارند و با آنها به صورت دمدمی رفتار می کنند . آنها نسبت به عواطف خود در ارتباط با تجارب دلبستگی دوران کودکی هشیار و در نتیجه از اضطراب و احساس درماندگی خود نیز آگاهند (فینی و نولر،1990).
تعریف مفهومی مهارت های اجتماعی :
مهارت های اجتماعی مجموعه رفتارهای آموخته شده ای است که فرد را قادر می سازد با دیگران رابطه ی اثر بخش داشته و از واکنش های نامعقول اجتماعی خودداری کند. مهارت های اجتماعی، رفتارهای آموختنی هستند که بر روابط میان افراد تاثیر می گذارند. این مهارت ها از رفتارهای مشخص و مشتمل بر توانایی شروع ارتباط و ارائه پاسخ تشکیل شده اند و احتمال دریافت تقویت اجتماعی را به بیشترین حد می رسانند، و نیز ماهیتی تعاملی دارند و وابسته به موقعیت هستند.
همکاری، مشارکت با دیگران، کمک کردن، آغازگر رابطه بودن، تقاضای کمک کردن، تعریف و تمجید از دیگران و قدردانی کردن، مثال هایی از این نوع رفتار است ( گرشام و ایلیوت ، 1999؛ نقل از یوسفی و خیر، 1381)
تعریف مفهومی رفتار های مادرگری:
رفتار مادرگری اصالتاً به مراقبت هایی اطلاق می‌شود که به کودک موقع آشفتگی و نیاز او از سوی مادر ارائه می شود. رفتارهای مادرگری برحسب شرایط، می‌تواند زمینه‌ ساز دلبستگی ایمن یا ناایمن باشد. این رفتارها دارای سه مولفه هستند: الف) مجموعه‌ ای از رفتارهای فعال شده بر اثر تهدید؛ ب) پاسخ‌های مراقب به این رفتارها؛ ج) وضعیت روانی- جسمی به عنوان نتیجه نهایی این رفتارها. قسمت دوم یعنی پاسخ های مراقب به رفتارهای فعال شده بر اثر تهدید، همان رفتارهای مادرگری است که شامل چنین رفتارهای است : پاسخ‌دهی ، حساسیت ، ثبات ، قابلیت اعتماد ، هم‌آهنگی ، ظرفیت جذب و هضم اعتراض و بازنمایی تجسمات کودک؛ توانایی در نظر گرفتن کودک آشفته به عنوان موجودی مستقل و صاحب ادراک‌ها، احساس‌ها و تصورات مخصوص به خود. حساسیت مادرانه شامل درک و گیرایی سریع نیازهای کودک و جواب دهی به آنهاست ( کرتز و اسمیت ، 2008). رفتار مادرانه در چهار بعد دسته بندی می شود که در ذیل به تعریف مفهومی آنها می پردازیم.
تعریف مفهومی مسئولیت پذیری و جهت گیری به سوی کودک : شامل زیر مقیاس های حساسیت، مسئولیت و موثر بودن می شود.
1: حساسیت به علاقه ی کودک، دامنه ی آگاهی والد نسبت به فعالیت و علایق کودک، مقدار درگیری و مشارکت والدین در انتخاب فعالیت کودک، اظهار نظرهای کلامی والد در اشاره به علاقه ی کودک، کنترل دید والدین نسبت به رفتار یا فعالیت کودک است. والدین ممکن است حساس باشند ولی غیر پاسخگو.
2: پاسخگویی و مسئولیت پذیری: فراوانی، ثبات و حمایت پاسخ حتی والدین به رفتار کودک. پاسخ ها زمانی یاری بخش و حمایت کننده هستند که با فعالیت ها، درخواست ها و تمایلات کودک سازگار باشند و پاسخگویی هم در ارتباط با رفتارهای کودک که پاسخی را درخواست می کند ارزیابی می شود و هم در ارتباط با رفتارهای غیر درخواستی که ممکن است به سمت بزرگسال جهت داده نشده باشد.
3: اثربخشی یا موثر بودن (رابطه ی متقابل): توانایی والدین برای درگیر کردن کودک در تعاملات و فعالیت ها، توانایی والدین جهت جلب توجه، همکاری و مشارکت کودک در مبادله ی متقابل.
تعریف مفهومی شور و نشاط و سرزندگی : شامل پنج زیر مقیاس پذیرش، لذت بردن، حالت چهره، خلاقیت و ابتکار و گرمی می شود.
1: پذیرش والدین این است که رفتارها و ارتباطات کودک وآنچه انجام می دهد را تا چه حد پذیرفته یا تایید می کنند. پذیرش می تواند از طرد، عدم تایید، تایدد بسیار کم تا یک تایید بسیار فعالانه گسترده باشد و به این صورت در تعاملات منعکس می گردد که مشخص می کند رفتارها و ارتباطات کودک معقول، خوب یا با ارزش هستند.
2: میزان لذت والد از تعامل با کودک. لذت در پاسخ به خود کودک تجربه و بیان می شود. لذت در بودن با خود کودک بیش از فعالیتی است که کودک دنبال می کند.
3: چهره، حالت بیانگری: گرایش مراقب به ارتباط با کودک و میزان واکنش هیجانی والد به کودک. فراوانی ارتباطات کلامی و غیر کلامی و شدت پویایی این ارتباطات.
4: خلاقیت ( ابتکار) : تحریکی که والدین برای کودکانشان فراهم می سازند. تعداد رویکردهای متفاوت و انواع تعاملات و توانایی پیدا کردن چیزهای متفاوت برای علاقه مند کردن کودک، راه های مختلف استفاده از اسباب بازی ها و فعالیت ها و اختراع بازی ها به همراه یا بدون اسباب بازی ها. خلاقیت ( ابتکار) شامل جهت دهی و موثر بودن در حفظ مشارکت و درگیری بچه در موقعیت می باشد. اختراع فقط به یک تعداد رفتارهای متفاوت که تصادفی است اشاره ندارد. ولی بیشتر به تنوعی از رفتارها که با هم گروه بندی شده اند و به طرف کودک جهت داده شده اند، اشاره دارد.
5: گرمی شامل ابراز گرمی به کودک به طوری که نگرش مثبت به کودک از طریق نوازشها، تشویق کردن ها، بوسه ها، در آغوش گرفتن ها، تن صدا و سخنان محبت آمیز کلامی نشان داده شود. این بخش شامل رفتارهای آشکار والد و کیفیت انتقال ( بیان ) عشق و علاقه می باشد. این بخش بیان عاطفه ی مثبت، فراوانی و کیفیت بیان احساسات مثبت به وسیله ی والد و نمایش عاطفه ی والد را شامل می گردد.
تعریف مفهومی جهت گیری و توجه به پیشرفت : شامل دو زیر مقیاس پیشرفت و موفقیت ، و تحسین است.
1: پیشرفت: تشویق، جهت یابی به پیشرفت شناختی از سوی والدین. مقدار تحریک ایجاد شده توسط والدین که به طور آشکارا به سوی ترفیع دادن پیشرفت تحولی کودک جهت داده می شود. دامنه ی رشد شناختی پرورش داده شده توسط والد از طریق بازی و فعالیت، آموزش، تمرین. میزان انرژی ای که والد در جهت تلاش برای کمک ( تشویق کردن ) رشد کودک استفاده می کند.
2: تحسین ( کلامی ): میزان تحسین کلامی که به کودک داده می شود، مانند پسر خوب، دختر خوب، کار خوب و غیره. این تحسین شامل دیگر موراد مانند لبخند ها، دست زدن ها یا دیگر بیانات ابراز رضایت نمی باشد، مگر اینکه با یک تحسین کلامی همراه گردند. تحسین ممکن است برای اطاعت، پیشرفت یا برای بودن خود کمک انجام گیرد.
تعریف مفهومی دستوری یا راهنما بودن : شامل دو زیر مقیاس راهنمایی کردن ، آهنگ صدا است.
1: دستوری بودن ( راهنما بودن) : فراوانی و گرایش به درخواست ها، فرمان ها، اشارات یا تلاش های والد از طریق های دیگر به منظور جهت دادن رفتار کودک.
2: آهنگ (سرعت): سرعت رفتار والد در تعامل با کودک که از خیلی آهسته و غیر فعال تا خیلی سریع که حتی زمانی را برای واکنش نشان دادن بچه اختصاص ندهد، گسترش می یابد.
تعریف عملیاتی تئاتردرمانی مبتنی بر دلبستگی:
در این پژوهش برای تئاتردرمانی مبتنی بر دلبستگی از پکیج درمانی محقق ساخته استفاده می شود که برای 12 جلسه ی 2 ساعته تهیه شده و در طی 2 ماه اجرا شد.
تعریف عملیاتی دلبستگی:
منظور نمره ای است که فرد در آزمون اختلالات دلبستگی رندلف ( 2000) که توسط والد تکمیل می شود به دست می آید.
تعریف عملیاتی مهارت اجتماعی:
منظور نمره ای است که نوجوان درپرسشنامه ی مهارتهای اجتماعی ماتسون ( 1983) ( فرم کودکان) می گیرد.
تعریف عملیاتی رفتار مادرانه:
منظور نمره ای است که آزمودنی در پرسشنامه ی سنجش رفتار مادرانه (2007) به دست می آورد.

فصل دوم:

پیشینه ی پژوهشی

1-2 مقدمه
رابطه ی مراقب- کودک مهم ترین اصلی است که در رشد شخصیت انسان مورد تاکید اکثر روان شناسان قرار گرفته است. در نظریات مختلف روان شناسی جهت توصیف روابط والد – فرزند، اصطلاحات مختلفی به کار گرفته شده است: روابط موضوعی، وابستگی، و دلبستگی. اگرچه این واژه ها مترادف نیستند، اما در معنی تا حدودی با یکدیگر همپوشی دارند. هرچند هر یک از این کلمات در فرمول بندی نظری خاص خود مفهوم ویژه ای دارد. مفهوم ” روابط موضوعی” از نظریه ی روان تحلیل گری سرچشمه می گیرد. ” موضوع ” یکی از نیازهای غریزی است، که به وسیله ی شخص دیگری می توان به آن نیاز دست یافت. نخستین موضوع برای کودک مادر است. اکثر روان تحلیل گران معتقدند شروع رابطه ی نوزاد با مادرش اساسا ماهیت دهانی دارد و ” روابط موضوعی” در نخستین سال زندگی شکل می گیرد. اما اصطلاح ” وابستگی” در اکثر موارد به وسیله ی طرفداران دیدگاه یادگیری به کار گرفته می ود. نظریه پردازان یادگیری هم از روان تحلیل گران تبعیت نموده و بر این عقیده اند که نخستین رابطه ی شخص، از وابستگی نوزاد به مادرش به وجود می آید ( سیرز، کوبی، و لوین ، 1976؛ نقل از پیوسته گر و همکاران ، 1385).
طرفداران نظریه ی یادگیری ” وابستگی” را شکلی از درماندگی می دانند. به عقیده ی آنها کودک وابسته نه تنها درصدد جستجوی تماس با مادرش است، بلکه دائما درصدد کسب تایید و پذیرش از جانب دیگران است و چنین ویژگی در بزرگسالان بیمارگونه است.
اما واژه ی ” دلبستگی” را نخستین بار بالبی ( 1975) در مورد پیوند مادر- کودک به کار گرفت. بالبی مایل بود جهت پیوند مادر– کودک واژه ای به کار برد که با واژه ی ” وابستگی” متفاوت باشد. اصطلاح دلبستگی نخستین بار به وسیله ی کردارشناسان طبیعی جهت بیان پیوند مادر- کودک به کار گرفته شد و سپس وارد روانشناسی گردید.
موضوع دلبستگی بعد از جنگ جهانی دوم در سال 1960 مورد توجه محققان تحولی قرار گرفت. زیرا در این زمان مادران اروپایی کودکانشان را در سنین نوزادی و کودکی از خود جدا نموده و وارد بازار کار شدند. این موضوع نه تنها فرهنگ و الگوی خانوادگی را در اروپا تغییر داد، بلکه تعداد بچه ها را در خانواده و رابطه ی مادر- فرزند را نیز دگرگون نمود. در ساعات کاری والدین تغییراتی به وجود آمد، طلاق افزایش یافت، و بسیاری از مادران تنها و بدون حمایت ماندند. روابط ایمن در خانواده ها کاهش یافت. در چنین شرایطی بعضی از محققان رابطه ی عاطفی والدین و فرزند را حائز اهمیت فراوان دانستند. به عنوان مثال بالبی ( 1978) اظهار نمود: ” پیوند عاطفی بین والدین و کودک سازگاری روانی و اجتماعی کودک را در آینده پیش بینی می نماید”. ( نقل از پیوسته گر و همکاران ، 1385).
در نتیجه با این مقدمه در مورد دلبستگی و اهمیت نظریه ی دلبستگی در قرن اخیر باید به تعریف و توضیح بسیط تر نظریات مربوط به دلبستگی پرداخت.

2-2 تعریف دلبستگی
دلبستگی در لغت به حالت و کیفیت دل بستن، محبت، علاقه و عشق گفته می شود. دل بسته یعنی عاشق، دلباخته و دارای تعلق خاطر به کسی یا چیزی، همچنین به معنی علاقه مند شدن به کسی یا چیزی و جهت یافتن نسبت به کسی یا چیزی است. به طور کلی دلبستگی پیوند یا گره هیجانی پایدار بین دو فرد است به طوری که یکی از طرفین کوشش می کند نزدیکی یا مجاورت با موضوع دلبستگی را حفظ کرده و به گونه ای عمل کند تا مطمئن شود که ارتباط ادامه دارد. بالبی (1996؛ نقل از خانجانی، 1386) معتقد است که این گره های هیجانی متقابل که منجر به نزدیکی مادر و کودک می گردند نخستین تجلیات دلبستگی محسوب می شوند. دلبستگی نگهداره ی نزدیکی متقابل دو فرد در تمام مراحل زندگی است.

3-2 نظریه های مرتبط با روابط مادر- کودک
در این بخش به طرح نظریه هایی که به طور مستقیم وغیر مستقیم دلبستگی را بررسی کرده اند ، می پردازیم.
1-3-2 نظریه ی روان تحلیل گری
بی شک در تمامی رویکردهای روانشناختی، به اهمیت ارتباط مادر- کودک و نقش حیاتی مادر و رفتار مادرانه در تحول بهنجار کودک اشاره شده است. اکثر کارهایی که در زمینه تحول دلبستگی انجام گرفته به طور مستقیم یا غیرمستقیم متأثر از نظریه روان تحلیل گری است .نظریه های سنتی روان تحلیل گری به جای استفاده از واژه ” دلبستگی” از واژه ی ” روابط موضوعی استفاده می کنند در حالی که نظریه های روان تحلیل گری جدید مثل بالبی و اینثورث واژه هایی مانند، ” دلبستگی” ” چهره ی دلبستگی” را در بحث های خویش ترجیح می دهند. زیربنای نظریه ی دلبستگی در واقع همان مبحث روابط موضوعی است که در روان تحلیل گری مطرح شده است. بالبی نظریه های روان تحلیل گرانه ی ارتباط مادر – کودک را بر حسب بینش جدیدی از ادبیات رفتارشناسی طبیعی یا اتولوژی بازسازماندهی کرد. بنابراین نظریه ی دلبستگی هنوز در بسیاری از فرضیات اساسی خود با برخی از نظریه های روان تحلیل گری در مورد رابطه ی بین فردی مشترک است. نظریه های روان تحلیل گری سنتی به نقش اساسی خود و تجسم موضوع در هدایت روابط نزدیک انسانی علاقه مند هستند. پایه ی این نظریه ها، تجسم ” خود” و ” والدین ” است که در دوران کودکی تحول یافته و در روابط نزدیک آینده ی فرد اثر می گذارند. این نظریه ها به جای واژه ی ” الگوهای عملی درونی ” نظریه ی بالبی، از واژه هایی همانند ” دورن فکنی” ، ” همانند سازی “، ” موضوعات درونی” ، ” خود” و دیگر تجسمات استفاده می کنند (مین ، کاپلان و کسیدی ، 1985).
روان تحلیل گران معتقدند که نخستین روابط کودک پایه و اساس شخصیت او را تشکیل می دهد. اگرچه روان تحلیل گران در این عقیده توافق دارند که در حدود 12 ماهگی تقریبا همه ی نوزادان به سمت یک پیوند قوی با چهره ی مادر تحول می یابند، اما درباره ی ماهیت و منشا این ارتباط با یکدیگر توافق ندارند. از ادبیات روان تحلیل گری دو نظریه ی مهم درباره ی ماهیت و منشا پیوند کودک با مادر را می توان اقتباس کرد:
1: کودک دارای نیازهای جسمانی به خصوص نیاز به غذا و احساس گرما است که باید ارضا شود، به همین دلیل او به چهره ی مادر علاقه مند شده و به او دلبسته می شود زیرا مادر عامل ارضای نیاز های ضروری اوست. کودک به زودی یاد می گیرد که مادر منشا ارضا و خوشنودی است. بالبی این نظریه را ” نظریه ی عشق مصلحتی روابط موضوعی ” یا نظریه ی کشاننده ی ثانوی می نامد.
2: در کودک یک آمادگی درونی برای ارتباط دادن خود با یک پستان انسانی، مکیدن آن و تصاحب وجود دارد. در این مرحله کودک یاد میگیرد که با آن پستان دلبسته شود، در آنجا مادری وجود دارد و بنابراین به او نیز مرتبط و وابسته می شود. بر طبق نظر نیاز فروید، نیازی که کودک به ارضای دهانی از طریق مکیدن دارد موجب می شود که او به پستان ارضا کننده ی مادر و در نهایت به خود مادر دلبستگی پیدا کند. بالبی این نظریه را نظریه ” مکیدن موضوع نخست” نامیده است ( بالبی، 1969؛ نقل از خانجانی، 1384).
بر طبق این دیدگاه فعالیت های مراقبتی از قبیل شیر دادن که برای حیات کودک ضروری است در شکل دهی دلبستگی نقش اساسی دارد. به ویژه این ادعای فروید که نوزاد انسان نیازی فطری برای مکیدن دارد که باعث تعامل می شود و همراه با تجارب شیر خوردن واقعی، ارضاء می شود. نیازی که نوزاد به ارضای دهانی از طریق مکیدن و شکل های دیگر تحریک دهان دارد، باعث می شود که به پستان ارضاء کننده مادر و در نهایت به خود مادر دلبستگی پیدا کند (هترینگتون و پارک ،1373؛ نقل از بشارت ، 1385).
به طور خلاصه نظریه ی روان تحلیل گری، دلبستگی را انحلال طبیعی مرحله ی دهانی تحول می داند. اگر در طی ماه های اولیه ی زندگی کودک کشاننده های دهانی بُن به طور مرتب ارضا شوند این انتظار در کودک ایجاد می شود که نیاز ها قابل ارضا هستند و درماندگی ناشی از عدم ارضا برای مدت طولانی نمی ماند. آگاه شدن به نیاز های کودک و مهارگری آن نیازها باعث می شود که کودک بفهمد که چه کسی مسئول این نیازهاست. درنتیجه این آگاهی به تدریج تبدیل به وابستگی به فرد خاصی می شود و سپس به محبت، دلبستگی، و اعتماد او منجر می گردد ( فوگل ، 1997).
بعد از نظریه ی فروید در باب تاثیرات رابطه ی مادر و کودک و مرحله ی دهانی، آنا فروید و ملانی کلاین دو روانکاو کودکی بودند که در مورد رابطه ی مادر- کودک نقش به سزایی ایفا کردند.
آنا فروید بیان می کند که زندگی کودک از وابستگی مطلق به مادر آغاز شده و سپس به تدریج به سمت سرمایه گذاری بر جنس مخالف در نوجوانی تحول می یابد. قسمتی از اثر آنا فروید مربوط به مفهوم خطوط تحول است که در آن زندگی کودک از وابستگی مطلق نوزاد به مواظبت های مادری تا استقلال عمل عاطفی و مادی در سطح بزرگسالی می رسد. آنا فروید مراحل تحول روابط موضوعی را ترسیم کرده است که در آن از وحدت زیست شناختی زوج مادر- کودک، رابطه از نوع موضوع جزیی یا ارضای نیازها و یا از نوع اتکایی، مرحله ی پایداری موضوع، رابطه ی دوسوگرایانه در مرحله ی مقعدی – آزارگری پیش ادیپی، مرحله ی احلیلی- ادیپی کاملا متمرکز بر موضوع، دوره نهفتگی که در آن توقعات کشاننده تغییر می یابند، پیش نوجوانی؛ و نوجوانی علیه رشته هایی که او را با موضوع های دوره ی کودکی وی مرتبط می سازد، مبارزه می کند؛ صحبت می کند ( منصور و دادستان، 1369؛ به نقل از خانجانی، 1386).
روانکاوی در سال 1920 در بریتانیا گسترش یافت. کلاین روانکاو مطرح برلینی که توسط ارنست جونز به لندن دعوت شد، بر اساس تاویل رویا نوعی بازی درمانی ابداع کرده بود که به زعم وی فهم اذهان نوزادان و کودکان را برای اش ممکن ساخت. او بر رابطه ی مادر و نوزاد تاکید داشت و مدعی بود که تعارضات ادیپی را می توان در سال های نخست زندگی کودک مشاهده کرد، یعنی بسیار پیشتر از آنچه که فروید می پنداشت. دو مرحله ی بسیار مطرح مدل کلاین ” موضع پارانوئید-اسکیزوئید” و “موضع افسرده وار” است. قابل ذکر است که بالبی از دانشجویان طرفدار کلاین بود. هر چند جان بالبی به تدریج از انجمن فاصله گرفت، تلاش او در پیوند دهی رفتار شناسی با روان کاوی، ایده های روابط موضوعی را با شواهد علمی همراه کرد.هر چند قابل گفتن است که بالبی رویکردی کاملا میان روانی یا بین شخصی اتحاذ کرده بود و معتقد بود که ماهیت موضوع درونی ( یا به تعبیر بالبی” الگوی عملی درونی”) نوعی بازنمایی رفتار موضوع است که بر صفحه ی نانوشته یا لوح سفید ذهن در حال رشد نوزاد، بی کم و کاست، حک می شود. یا به عبارتی به گفته ی پدل (1991)، آنچه درونی می شود رابطه است نه موضوع. در جمع بندی می توان گفت که نظریه های روابط موضوعی بر این تاکید دارند که سائق اصلی در آدمی برقراری رابطه با دیگران است. آدمیان اساسا در پی رابطه با موضوع اند، نه در پی لذت، و هدف نهایی آنها برقراری رابطه با دیگری است.
بعد از روان تحلیلگران بریتانیایی، روان تحلیل گری در قاره ی آمریکا نیز تاثیر به سزایی در مطالعات رابطه ی مادر- کودک دارد. در این بین نظریات اریکسون، رویکرد بین شخصی سالیوان مطرح گردیدند.
اریکسون نیز برای ترسیم تحول کودک از مادر و نحوه ی رابطه ی او با کودک آغاز می کند و اساس شکل گیری اعتماد به دنیای برونی را متاثر از نحوه ی مادرگری و توانایی مادر در ایجاد احساس ایمنی و اعتماد در کودک می داند. احساس ایمنی شرط هر نوع پیشرفت بعدی است. به اعتقاد اریکسون کودک نمی تواند به استقلال دست یابد، به دنیا و اطرافیان اعتماد کند مگر آنکه نسبت به دلبستگی های خود اطمینان یابد ( نقل از خانجانی، 1384).
مدل بین شخصی که از جانب به اصطلاح نوفرویدی ها مانند سالیوان(1962، 1964) ،هورنای ( 1939)، فروم (1973)، و اریکسون (1965) طرح شد، بر موضعی عمیقا بین شخصی پای می فشرد؛ اگر گفته ی وینی کات را دوباره تعبیر کنیم، در اینجا ” چیزی به نام فرد وجود ندارد”. مدل بین شخصی نیز همچون دیگر دیدگاه های روانکاوانه، تعاملات نخستین مادر و کودک را محور رشد آتی شخصیت می شمارد، اما اثرگذاری دنیای درونی کودک را بی حد و حصر نمی داند. بر عکس مدل ساختاری فروید، چنین نیست که اضطرای از درون برخیزد و پیامد فشار آرزوهای غریزه محور ناهشیار برای بروز و ارضا شدگی باشد، بلکه در عوض اضطراب از بیرون برانگیخته می شود و پاسخی است به حالت ذهنی ( روانی ) دیگران. کودک متناسب با اضطراب ایجاد شده ، بازنمایی های ذهنی معینی خلق می کند و تصور می کند یک ” منِ بد” در مادر یا دیگری اضطراب بر می انگیزد. به همین طریق یک ” منِ خوب” که کاهش دهنده ی اضطراب است، نیز در کنار یک “جز من ” پدید می آید. شکل گیری “جز من” واکنشی است به آشفتگی و وحشت زدگی شدید، که مشابه است با ایده ی گانتریپ درباره ی خود درمانده ی آسیب پذیری که هسته ی اصلی حالت روانی اسکیزوئید است و کانون چند پارگی سایکوتیک آتی. تجارب اضطراب آلود راهکارها و ترفند های بین شخصی و پایداراند برای ایجاد احساس امنیت. این ” کنش های امنیت محور” عبارت اند از : اجتناب، بی توجهی، بازنمایی نادرست تاکتیکی و دیگر راه کارهای بین شخصی. در حیطه درمان، رویکرد بین شخصی، مشوق سادگی و اتکای کمتر به نظریه و مشارکت بیشتر در رابطه ی بیمار و روان کاو است، رابطه ای که در آن انتقال در درجه ی نخست، بُرش پرمایه ای از زندگی است، نه نوعی تحریف زمان حال با خیال پردازی های در هم آمیخته ای که تنها روانکاو توان شناخت آن را دارد ( به نقل از طهماسب، 1389).
اما رویکردهای دیگر روانشناختی نیز این ارتباط را نادیده نگرفته اند و هر یک به طریقی منطبق با اصول اولیه ی دیدگاه خود آن را تببین کرده اند.
2-3-2 نظریه ی یادگیری
در نظریه ی یادگیری، رفتارهای دلبستگی توسط فرآیند های پیچیده ای از تقویت های متقابل ایجاد می شود. این نظریه در موقعیت هایی که مراقب و کودک در مجاورت هم هستند بیشتر بر رفتار های قابل مشاهده متمرکز می شود. در ارتباط متقابل مادر- کودک ،مادر یا مراقب در پی تقویت مثبت از سوی کودک است. مثلا والدین کودک را از روی زمین بلند می کنند ،انتظار دارند کودک آرام شده و لبخند بزند. چنانچه این تقویت های مثبت از سوی کودک ارائه شود ،فراوانی اعمال والدین در آینده افزایش می یابد. در نتیجه این افزیش موجب آرام شدن کودک، لبخند زدن و احساس رضایت در او می گردد ( نقل از فوگل، 1997). دانشمندانی که از دیدگاه یادگیری به مسئله انسان می نگرند نیز همانند روان تحلیل گرها بر اهمیت موقعیت تغذیه در تحول دلبستگی تأکید دارند. در اصل درنظریه ی رفتارگرایان، گرسنگی و تشنگی و درد سائق های اولیه محسوب می شوند. از دیدگاه یادگیری آنچه نیازهای بیولوژیکی کودک را ارضاء می کند، یعنی سائق را کاهش می دهد (تقویت کننده نخستین) نامیده می شود . مثلاً غذا برای کودک گرسنه تقویت کننده نخستین محسوب می شود افراد و اشیائی که هنگام کاهش سائق حضور دارند از طریق تداعی یا تقویت کننده نخستین تقویت کننده ثانونی می شود (ماسن و همکارن ، 1373). یعنی مادر از طریق تداعی ارضای سائق های اولیه، به عنوان چهره ای که همواره موجب کاهش سائق اولیه می گردد، تقویت کننده ی ثانویه محسوب می گردد. اما به تدریج وجود مادر برای کودک ارزشمند شده و در نتیجه کودک از آن پس نه فقط به هنگام برانگیختگی سائق اولیه در پی اوست، بلکه در او نیازی اکتسابی برای مجاورت و نزدیکی با مادر ایجاد می شود. بنابراین می توان نتیجه گرفت که نظریه های یادگیری، دلبستگی را غریزی و فطری نمی دانند، بلکه معتقدند که دلبستگی در نتیجه تعامل ارضا کننده با افراد مهم محیط کودک اکتساب می گردد ( نقل از ولف ، 1989).

3-3-2 نظریه کردارشناسی
کردارشناسی یا رفتار شناسی طبیعی نامی است که به بیولوژیست هائی که رفتار جانور را از یک دیدگاه تکاملی مطالعه می کنند اطلاق می شود. با این تعریف داروین را می توان نخستین کردارشناس دانست. کردارشناسان اعتقاد دارند که ما تنها در صورتی که جانور را در جایگاه طبیعی او را مطالعه کنیم می توانیم رفتار وی را دریابیم. تنها به این طریق ما می توانیم ببینیم که چگونه الگوهای رفتاری یک جانور آشکار می شود و چگونه آنها در خدمت سازگار گونه می باشند ( نقل از بشارت، 1386).
به عقیده کرارشناسی خیلی از رفتارهای انسان در تاریخ گونه ی ما به این علت تکامل یافته اند که به بقای ما کمک می کنند. جان بالبی (1969) که اولین بار این دیدگاه را در مورد پیوند نوباوه – مراقبت کننده مطرح کرد، از تحقیقات لورنز در مورد نقش پذیری بچه غازها الهام گرفت. او معتقد بود که بچه ی انسان مانند بچه حیوانات از یک رشته رفتارهای فطری برخوردار است که به نگهداشتن والد نزدیک او کمک می کند و احتمال محفوظ ماندن بچه از خطر را افزایش می دهد. تماس با والد ضمناً تضمین می کند که بچه تغذیه خواهد شد. اما بالبی محتاطانه اشاره کرد که تغذیه مبنای دلبستگی نیست. در عوض پیوند دلبستگی خودش مبنای زیستی قدرتمندی دارد و می توان آن را بستر تکامل بهتر شناخت. بستری که بقای گونه در آن اهمیت بسیار زیادی دارد ( نقل از برک ، 1381).
بر طبق نظر کردارشناسی دلبستگی یک نیاز نخستین است و برخی از سیستم های رفتار دلبستگی از ابتدای تولد وجود دارند. هر یک از حیوانات با مجموعه ای از ” الگوهای عملی ثابت ” یعنی رفتارهای قالبی و متوالی متولد می شوند. بالبی معتقد است که در حرکات قالبی یک مکانیسم پسخوراند ” تصحیح شونده توسط هدف ” وجود دارد که به وسیله ی موجود زنده حرکات خود را با هدف هماهنگ ساخته و تغییر جهت می دهند. هدف حفظ مجاورت و نزدیکی به مادر است. در نتیجه بر اساس این دیدگاه، بزرگسالان برخی از انواع پاسخ های مراقبتی را به ارث برده اند. این پاسخ ها در حضور کودک آشکار می شوند، کودکان نیز ذاتا به سمت جنبه هایی از مراقبت جذب می شوند.
همچنین بر خلاف نظریه ی یادگیری، بالبی معتقد است که پاسخ دهندگی و جاذبه ی متقابل بین بزرگسالان و کودکان نه به دلیل تقویت های متقابل بلکه به دلیل حضور جسمانی هر دو ( مادر و کودک) و رفتار آنهاست که فطرتا جذب یکدیگر می گردند. حضور جسمانی کودکان تازه متولد شده موجب بروز پاسخ های حمایتی از سوی بزرگسالان می شود. همچنین کودکان واجد رفتارهایی مانند گریه کردن، مکیدن، لبخند زدن ،درماندگی در موقع ترک بزرگسالان و غیره هستند. این دسته از رفتارها منجر به جهت یابی مراقب گردیده و در نهایت به مجاورت کودک و مراقب کمک می کند. بر طبق نظررفتارشناسان طبیعی و بالبی به تدریج کودک از لحاظ شناختی تحول می یابد، دلبستگی از تکیه بر پاسخ های فطری و درونی به هر بزرگسال تغییر کرده و به سوی شناخت و بازشناسی یک بزرگسال خاص، جستجوی تعمدی و ارادی او، و ” روش جهت یافته توسط هدف ” پیش می رود.

4-3 -2 نظریه ی بالبی
جان بالبی روان تحلیل گر انگلیسی، نخستین روان تحلیل گری است که الگوهایی برای تحول و کنش وری شخصیت پیشنهاد کرده است که از نظریه ی کشاننده های فرویدی فاصله می گیرد. جان بالبی با تکیه بر یافته های کردارشناسی، سیبرنتیک و بر اساس مشاهده مستقیم روابط مادر و کودک در موقعیت های مختلف، نظریه ی دلبستگی را تدوین کرده است. بالبی معتقد بود که افزون بر نیازهایی که تاکنون به عنوان نیازهای نخستین در فرد آدمی شناسایی شده اند یک نیاز دیگر نیز در واقع وجود دارد که تاکنون آن را ثانوی می پنداشتند و این نیاز دلبستگی است ( نقل از خانجانی، 1384) .

4-2مفاهیم اساسی نظام بالبی
1-4-2مفهوم رفتار غریزی
نخستین مفهوم اساسی، مفهوم رفتار غریزی است . بالبی علیرغم تفاوت های فردی قابل ملاحظه (فرهنگی، اجتماعی، …) به وجود روان نبه های پایدار رفتار در انسان و در حیوان معتقد است. روان بنه هایی که منتهی به جفت گیری و مراقبت از فرزند و دلبستگی فرزندان به والدین می گردند. این رفتار یک رفتار غریزی است که یک عمل قالبی نیست اما عملی است که خود را با یک روان بنه (طرح کنش و واکنش) قابل بازشناسی منطبق می سازد و کنش آن، نیل به اثر سودمندی برای فرد یا نوع است (توالی نسل ها).
بالبی معتقد است که رفتار غریزی نیست . آنچه موجود به ارث می برد یک ظرفیت بالقوه است . نوعی «اثر» ژنتیکی که امکان تحول نظارم رفتاری یا راهبردها را بر مبنای اطلاعات دریافت شده از طریق اعضای حواس، از منابع درونی یا بیرونی یا هر دو، فراهم می سازد (بالبی، 1969؛ نقل از منصور و دادستان، 1369).
بالبی در واقع معتقد است که کودک انسان در طول تاریخ برای حفظ بقاء خود به مکانیسم هایی نیاز داشت که او را نزد والدین خود نگاه دارد . یعنی باید رفتارهای دلبستگی پدید می آمد. این رفتارها شامل ژست ها و نشانه هایی می شود که نزدیکی به مراقبان را تسهیل می نماید و موجب تداوم آن می شود. این رفتارها غریزی هستند نه اعمالی قالبی . رفتار غریزی یک حرکت قالبی نیست بلکه د رجریان چرخه ی زندگی تحول می یابد ( بالبی، 1969؛ نقل از بشارت، 1388). نظام های رفتاری با در نظر گرفتن تفاوت بین دستوالعمل تنظیم شده ی اولیه و نتایج عملکرد فعلی، مقایسه ای که توسط فرآیند پس خوراند صورت می گیرد، ساخته شود. به همین دلیل برای چنین سیستم هایی واژه ی ” جهت یافته توسط هدف” یا واژه ی صحیح تر ” تصحیح شونده توسط هدف” به کار می رود. مفهوم ضمنی این واژه ها آن است که برخی از این سیستم ها ( نظام ها ی رفتاری) با اهداف معین شده ای که قبلا تنظیم شده اند سر و کار دارند. آنها در طی دوره های طولانی زمان وجود خواهند داشت و به طور مداوم با ارجاع به تفاوت عملکرد فعلی و هدف تنظیم شده تصحیح می گردند. ویژگی مهک یک سیستم ” تصحیح شونده توسط هدف” دست یابی به یک ” نتیجه ی قابل پیش بینی ” از طریق یک فرآیند خاص است.
نظام رفتاری همیشه پیچیده نبوده و گاهی ما با نظام رفتاری ساده ای مثل ” الگوی ثابت عمل” مواجه می شویم. این الگوها همان بازتاب نیستند ولی به نحو قابل ملاحظه ای قالبی هستند و تقریبا بدون توجه به عوامل محیطی از خط مشی متدوال خود پیروی می کنند. در انواع بالاتر حیوانات مثل برخی پستانداران، به فرم ابتدایی سیستم های رفتاری مجهزند که با رشد این سیستم ها متحول و ماهرانه تر می شوند. آنچه در پدید آیی شکلی و کنشی نظام های رفتاری تاثیر شگرفی دارند، رشد و رسیدگی مغزند.

2-4-2 مفهوم دلبستگی
دومین مفهوم اساسی در نظام بالبی مفهوم دلبستگی است. بالبی هماهنگ با اسلاف خود، به وجود نیازهای نخستین و ضروری برای ارضاء (مثلاً نیاز تغذیه) قایل است. معذلک وی این نکته را مورد تأیید قرار می دهد که افزون بر نیازهایی که تاکنون به عنوان نیازهای نخستین در فرد آدمی شناسایی شده اند یک نیاز دیگر نیز در واقع وجود دارد که تاکنون آن را ثانوی می پنداشتند و این نیاز دلبستگی است. بی همتایی و بدیع بودن مفهوم دلبستگی در نظام بالبی عین تکیه کردن به آزمایش گری، بیان این فرضیه است که نیاز دلبستگی نیز نخستین است. یعنی از هیچ نیاز دیگری مشتق نشده است و نیازی اساسی برای تحول شخصیت است. بدینسان بالبی از فروید که برای وی نیازها تنها نیازهای بدنی هستند، فاصله می گیرد. چه از نظر فروید، دلبستگی کودک، یک کشاننده ی ثانوی است که بر نیاز نخستین تغذیه متکی است (منصور، دادستان،1369).
3-4-2 الگوی عملی درونی از چهره ی دلبستگی
الگوی عملی درونی مجموعه ای از قوانین آگاهانه یا ناآگاهانه است که در اثر سازمان دادن اطلاعات مربوط به دلبستگی فراهم شده و منجر به هدایت رفتار، ارزیابی تجارب، بدست آوردن اطلاعات و یا محدود کردن اطلاعات می شود ( نقل از ابطحی، 1390). تجربیات دلبستگی اولیه کودک از لحاظ شناختی به شکل الگوهای عملی درونی شخص با دیگران شناخته می شود. این الگوهای ذهنی براساس اینکه یک شخص به چه علت ارزشمند است و یا این که چگونه یک مراقب اولیه علاقمند به فراهم آوردن حمایت و پیشتبانی است، بنا شده است. براساس آزمایش های پژوهشگران پیشین احتمال می رود الگوهای عملی رفتار و توقعات بزرگسالی را شکل می دهد. بالبی (1981) همچنین بیان داشته است که تفاوت های فردی دلبستگی در الگوهای عملی درونی، رمزگذاری و ذخیره می شود. مطابق نظر بالبی الگوهای دلبستگی را می توان با توجه به دو بعد تعریف کرد که نشانگر الگوی مقدماتی درونی در مورد خود و الگوی مقدماتی درونی مربوط به دیگران است. هر کدام از این ابعاد، دارای نتایجی مثبت و منفی است . نمونه ای از نتایج مثبت از خود، می تواند شامل خود ارزشمندی و انتظارات مثبت از خود باشد. نمونه ای از نتایج مثبت از دیگران این است که دیگران قابل دسترس و حمایت کننده هستند و فرد آماده ایجاد ارتباط با دیگران است.اعتماد و پاسخ دهنده بودن چهره ی دلبستگی نقش مهمی در ساخت الگوهای خود دارد (کسیدی، 1988).

1-3-4-2 ویژگی های الگوی عملی درونی
رادولف (2005؛ به نقل از بشارت، 1384) ویژگی های الگوی عملی درونی را به شرح زیر نام برده است :
1- الگوهای عملی درونی بازنمایی های ذهنی هستند که نه تنها (تصاویری) از فرد دیگر و رابطه با او هستند بلکه به احساسات برانگیخته شده توسط روابط اشاره دارند .
2- با یکبار شکل گرفتن اکثرا در حافظه ناهشیار جای می گیرند .
3- رشدشان از طریق تجارب تقرب جویی کودک و چگونگی بهم پیوستن این تجارب صورت گرفته است .
4-در دوره ایی از رشد الگوهای عملی ثابت هستند، اما به هیچ وجه نسبت به تجربه ی روابط بعدی نفوذ ناپذیر نیستند .الگوها باید به روز رسانی شوند. الگوها اگر قدیمی بمانند منجر به برخی آسیب ها می شوند. یعنی به عبارتی اساس تحول دلبستگی بهنجار بر به روزآوری مداوم الگوهای درونی قرار دارد. اگر کنش سازگارانه ی پردازش انتخابی اطلاعات، به صورت پردازش انتخابی صورت گیرد، تحول به درون مسیر غیر بهینه منحرف می شود.
5- کارکرد این الگوها فراهم سازی قواعدی برای شخص است که رفتار و احساسات خود را در ارتباط با افراد مهم هدایت کند. همچنین به شخص امکان می دهد که رفتار فرد دیگر را پیش بینی و تفسیر کند و همچنین رفتار خود را در جواب به آن فرد برنامه ریزی کند. این مدل ها بر این حقیقت تأکید می کنند که دلبستگی یک پدیده طولانی مدت است و منحصر به سال های اولیه زندگی نیست. با این وجود، در حالی که جلوه های بیرونی دلبستگی می توانند به آسانی مشاهده شوند دستیابی به چنین پدیده های درونی مشکل است.

5-2مراحل تحول دلبستگی
بالبی چهار مرحله ی تحول را برای دلبستگی ترسیم کرد:
1-جهت یابی و علائم بدون افتراق (واکنش نامتمایز در برابر انسانها) (از تولد تا 3 ماهگی)
در نختستین ماه های زندگی، کودکان واکنش های گوناگونی در برابر مردم نشان می دهند اما این واکنش ها “غیر انتخابی” است. کودکان به روش های کاملاً مشابهی نسبت به بیشتر مردم واکنش نشان می دهند، آنها از همان روزهای اول زندگی به دیگران واکنش نشان می دهند. در این مرحله انواع علایم فطری چنگ زدن، لبخند زدن، گریه کردن و زل زدن به چشمان والدین به نوزاد کمک می کند تا با سایر انسانها تماس نزدیک برقرار کنند. نوزادان در این سن می توانند بو و صدای مادر خودشان را تشخیص دهند، کودک متوجه مادر خود هست و با چشم های خود او را در طیف 180 درجه تعقیب می کند و با صدای او به سوی وی برمی گردد، اما هنوز به مادر دلبسته نیستند (کاپلان و سادوک ،2003).
2- جهت یابی و علائم جهت داده شده به سمت یک یا بیش از یک چهره ی متمایز شده ( تمرکز بر روی افراد آشنا) (از 3 تا 6 ماهگی)
تقریباً در آغاز سه ماهگی رفتار کودک دگرگون می شود. از سویی بسیاری بازتاب ها، از جمله بازتاب های مورو ، گرفتن و جستجوی منبع ناپدید می شوند، اما آنچه برای بالبی مهم است انتخابی تر شدن واکنش های اجتماعی کودک است. بین 3 تا 6 ماهگی، کودکان به تدریج لبخند خود را به افراد آشنا محدود می کنند. هنگامی که یک بیگانه را می بینند، تنها خیره می نگرند. علاوه بر این آنان در ایجاد اصوات کودکانه خود نیز انتخابی ترعمل می کنند. آنها در 4 یا 5 ماهگی تنها در حضور افرادی که می شناسند این اصوات را از دهان خارج می کنند. در 5 ماهگی کودکان دست دراز کردن و گرفتن بخش هایی از اندام به ویژه موی افراد را آغاز می کنند اما آنها تنها در صورتی که افراد را بشناسند چنین می کنند. کودک با مادر تعامل می کند، می خندد، غان و غون می کند و هنگامی که مادر او را بلند کند، زود ساکت می شود. به طور خلاصه می توان گفت که رفتار دوستانه ی کودک نسبت به دیگران هنوز ادامه دارد اما در این مرحله پاسخ دهی به چهره ی مادر بیش از دیگر چهره ها مشخص است. بنابراین دلبستگی در حال انجام است ولی هنوز ایجاد نشده است. یا به عبارتی نشان از رشد دلبستگی های متمرکز شده یا دلبستگی ویژه است ( یارو ، 1972؛ نقل از ولف، 1989).
3-حفظ مجاورت به یک چهره ی متمایز شده به وسیله ی جابه جایی و علائم ( تقرب جویی فعال) (6 ماهگی تا سه سالگی)
در حدود شش ماهگی کودکان توجه عمیق به حضور فرد مورد دلبستگی نشان می دهند و اغلب هنگامی که او بخواهد آنان را ترک کند می گریند. هرچند قبل از این هم ممکن بود که آنان رفتن هر کسی را که نگاهشان به وی دوخته بود مورد اعتراض قرار دهند. اما حالا به طور عمده غیبت این افرا خاص است که آنان را منقلب می کند. “اضطراب جدایی” بعد از 6 ماهگی در همه ی بچه های دنیا وجود دارد و تا حدود 15 ماهگی شدید می شود. کودکان نوپای بزرگتر غیر از اعتراض کردن به ترک والد، سخت تلاش می کند که او را نزد خود نگه دارد. نوباوگانی که سینه خیز و راه می روند نزدیک شدن به والد، دنبال کردن او و بالا رفتن از بدن او را ترجیح می دهند و او را به عنوان یک پایگاه امن استفاده می کنند که با اتکا به آن به کاوش و خطر کردن در محیط می پردازند و بعد برای حمایت عاطفی به سمت آن برمی گردند. (همان منبع). در نتیجه در طی این مرحله، که تنها کودک به شکل فزاینده ای به شیوه ای تمیز دهنده با دیگران رفتار می کند، بلکه دامنه ی پاسخ هایش وسعت یافته و شامل دنبال کردن مادری که از او جدا شده ،استقبال از او در موقع بازگشت، استفاده از او به عنوان پایه ای برای اکتشاف و جستجوگری محیط می گردد. در طی این مرحله برخی از سیستم های رفتاری کودک به یک ” سیستم تصحیح شونده توسط هدف” تبدیل می شود که هدف از آن حفظ مجاورت و نزدیکی با مادر است. در واقع کودک بر حسب این هدف، رفتار های خود را تنظیم می کند. در دومین و سومین سال زندگی تجسمات درونی از موضوع مادر ایجاد می گردد و کودک از این تجسمات برای نظم دهی به رفتار خود استفاده می کند. به این صورت که به جای وارسی دائمی مکان مادر و جستجوی مجاورت او ( در سال اول زندگی)، به تدریج در سنین بالاتر توان تجسم طولانی تری از مادر دارد و حتی اجازه ی حرکت های مستقلانه به او می دهد به طوری که از این حرکت ها درمانده و ناراحت نشود ( نقل از ولف، 1989).
4ـ شکل گیری یک مشارکت تصحیح شونده توسط هدف (رفتار شراکتی) (سه سالگی تا پایان کودکی)
پیش از 2 یا 3 سالگی کودکان تنها به نیاز خود جهت تداوم نزدیکی به مراقب خویش توجه دارند و هنوز برنامه ها یا هدف های مراقب را در نظر نمی گیرند. برای کودک دو ساله این که بداند مادر یا پدر برای یک لحظه به خانه بغلی می رود تا اندکی شیر بگیرد مفهومی ندارد. برعکس کودک سه ساله چنین برنامه هائی را تا حدودی درک می کند و در حالی که از والد دور است می تواند رفتار او را مجسم نماید در نتیجه کودک، راحت تر به والد خود اجازه می د هد که دور شود. این آغاز عمل کودک به عنوان یک شریک و همراه در رابطه با والدین خود است . در این مرحله کودک از نظر شناختی به مرحله درک ” پایداری اشیاء” رسیده است و درک اینکه ندیدن مادر به معنای وجود نداشتن او نیست در کودک به وجود آمده، بنابراین نسبت به دور شدن او اعتراض نمی کند. در پایان سال دوم زندگی رشد سریع بازنمایی و زبان به کودکان نوپا امکان می دهد تا آمد و رفت والد را درک کرده و برگشت او را پیش بینی کنند. درنتیجه اعتراض به جدایی کاهش می یابد. اکنون کودکان مذاکره با والدین خود را آغاز می کنند و به جای دنبال کردن و آویزان شدن به او، از قانع سازی و خواهش استفاده می کنند. این مرحله را می توان “مرحله مادر- نماد” نامید که مستقل ادراک می شود و رابطه پیچیده تری بین مادرو کودک پدید می آید (کاپلان و سادوک 2003).

6-2 دلبستگی در دوره ی نوجوانی
با نظر اجمالی به دوره ی نوجوانی به نظر می رسد که رفتار دلبستگی نوجوان از الگوی دلبستگی سنین پایین بسیار متفاوت و جدا است. به نظر می رسد نوجوانان از روابط وابستگی با والدین و یا سایر چهره های دلبستگی گریزان هستند. نوجوان برای آنکه بتواند در ساختن و هموار کردن مسیر زندگی اش به حمایت والدین بیش از حد متکی نباشد باید به سوی خودمختاری حرکت کند. خودمختاری نوجوانان به سهولت ایجاد می شود اما نه به بهای از دست دادن ارتباط دلبستگی با والدین، بلکه در پس ارتباط های ایمن با والدین که به احتمال زیاد پس از نوجوانی همچنان دوام می آورند ( آلن و همکاران، 1994). نظام دلبستگی در کمک به نوجوان برای مواجه شدن با چالش های تحولی نقش جامع و اجتناب ناپذیری ایفا می کند. رفتار نوجوان نسبت به چهره های دلبستگی ممکن است متعارض، مغشوش و متضاد به نظر برسد مگر آنکه این رفتارها در بافت تغییرات تحولی دوره ی نوجوانی در نظر گرفته شوند.
1-6-2 تحول دلبستگی در نوجوانی
از دیدگاه دلبستگی، نوجوانی دوره ی انتقالی است که در آغازآن نوجوان برای کاهش وابستگی به چهره های دلبستگی اولیه ای که نقش مراقب او را داشته اند، دست به تلاش های بزرگی می زند. نوجوانی تنها یک دوره ی کوتاه و پل مانند بین دو دوره ی کودکی و جوانی را ایفا نمی کند، بلکه نوجوانی دوره ی عمیق از انتقال ها بین نظام های رفتاری، شناختی و هیجانی خاصی است. در واقع نوجوان مراحل تحول را از یک دریافت کننده ی مراقبت از والدین به سوی یک مراقبت کننده بالقوه می پیماید.
2-6-2 تغییرات عاطفی و شناختی در رفتار دلبستگی نوجوان
یکی از تغییرات اساسی از دوران کودکی تا بزرگسالی ایجاد سازمان دلبستگی فراگیرنده ای است که رفتار آتی فرد با فرزندان و با شریک زندگی او را می توان از روی الگوهای مجزای چندگانه ی رفتار دلبستگی ای که به مراقبان مختلف نشان می دهد، پیش بینی کرد. نوجوان مدت زیادی نیست که تفاوت بین کیفیت ارتباط های خاص با مادر، پدر و با سایرین را می شناسد، طی این دوره ممکن است این شناخت روشن تر و واضح تر شود. همچنین دوره ی نوجوانی راهبری یکپارچه برای ارتباط های دلبستگی آینده ی او ظاهر می شود و رفتار آتی او را در روابط دلبستگی جدید و یا روابط مراقبت کننده او پیش بینی می کند (واترز، مریک، آلبرشلم و تریباک ؛ 1995).
این امر به طور ضمنی دلالت بر درجه ای از تعمیم دارد که موجب گسترش سازمان دلبستگی از چهره های دلبستگی چندگانه که از روابط دلبستگی متفاوت در دوران کودکی پایدار مانده است، می شود. اگرچه چنین تحولی می تواند در هر مقطع از دوران کودکی و نوجوانی رخ دهد اما به نظر می رسد به دلایل متعددی احتمال رخ دادن آن در دوران نوجوانی بیشتر است. زیرا فرد توان استدلال انتزاعی و منطقی را به دست آورده است. چنین توانایی به فرد این امکان را می دهد تا از تجارب با مراقبان چند گانه وضعی فراگیرتر درباره ی تجارب دلبستگی فراهم سازد .
نوجوان با توجه به قدرت تفکر انتزاعی اش به تدریج به این پی می برد که هر یک از والدین به صورت های مختلف در ارضای نیازهای دلبستگی او ناکامل و ناقص هستند ( کوبک و کول ، 1994؛ خانجانی، ص 174). شناخت این واقعیت که والدین می توانند و یا شاید باید به گونه ای دیگر رفتار کنند به طور ضمنی دلالت بر این امر دارد که شاید ارتباط های دیگری نسبت به ارتباط های فعلی با والدین بتواند نیازهای دلبستگی نوجوان را ارضا نماید. اگر چه این احتمال وجود دارد که چنین فرآیندی یک نوجوان آماده را به سمت مجذوب و یا شیفته والدین شدن یا برعکس به سوی فاصله گیری و انکار همراه با تحقیر والدین ناکامل سوق دهد. اما می توان امیدوار بود که در وضع مطلوب به گشودگی، عینیت و انعطاف پذیری بیشتر در ارزیابی مجدد ارتباط های دلبستگی گذشته منجر شود. ویژگی هایی که نشانه ی وجود یک سازمان دلبستگی ایمن در دوره ی نوجوانی و کودکی می باشد ( کوبک و دیوملر، 1994؛ نقل از خانجانی، 1384).
از سویی در دروه ی نوجوانی علاوه بر دگرگونی در روابط با والدین، در روابط با همسالان نیز دگرگونی رخ می دهد. تا اواسط نوجوانی تعاملات با همسالان آغاز می شود. این تعاملات منابع مهمی از صمیمت، پسخوراند درباره ی رفتارها، تاثیرات، اطلاعات اجتماعی، روابط دلبستگی و مشارکت های مادام العمر ( شریک زندگی ) برای نوجوان فراهم می سازند ( فیول جونی، 1993؛ گوین و فرمن، 1996). ایجاد رابطه با همسالان در دوران نوجوانی از طریق بروز تدریجی ظرفیت و توانایی برقراری روابط صمیمانه و حمایت گرانه ی مشابه بزرگسالان ، مشخص می شود ( هارت آپ ، 1992). اگرچه اجزا عناصر این ارتباط جدید به شکل رشد نایافته ی آن در روابط همسالان در دوران کودکی قابل مشاهده است، اما واضح ترین اجزاء چنین ارتباطی در تاریخچه ی تحولی افراد در روابط دلبستگی با والدین وجود دارد. به عبارت دیگر، به نظر می رسد ماهیت روابط با همسالان تحت تاثیر ارتباطات اولیه دلبستگی با والدین قرار دارد. در این مرحله از تحول، همسالان چهره های واقعی دلبستگی محسوب می شوند. نیاز به رشد خودمختاری، استقلال و عدم وابستگی به والدین، موجب می شود تا نوجوان آمادگی بیشتری برای شروع استفاده از همسالان به عنوان چهره های دلبستگی داشته باشد، بدین ترتیب هنگام دست یابی به استقلال از والدین، نیازهای دلبستگی او از سوی همسالان ارضا می شود. از این نقطه نظر نوجوانی مرحله ای نیست که نیازها و رفتارهای دلبستگی در آن رها شوند، بلکه دوره ای است که در آن به تدریج دلبستگی به گروه همسالان منتقل می شود.

7-2 ویژگی های دلبستگی
در جمع بندی نهایی مشخصه های اصلی دلبستگی را می توان به شرح زیر خلاصه کرد:
الف – مشخصه ی دلبستگی” جوارجویی” ( تقرب ) است که در کودکی تحت تاثیر جدایی از چهره ی دلبستگی و بعد ها بر اثر تهدید، بیماری یا خستگی فعال می شود.
ب – دلبستگی به پدیده ی ” پایگاه امن” منتهی می شود. احساس ایمنی و رفتار اکتشافی رهاورد دلبستگی امن و مجاورت نگاره ی دلبستگی در ایام طفولیت و اوایل کودکی است. میان رفتار دلبستگی، جستجوی نگاره ی دلبستگی یا تمسک به آن و اکتشاف، رابطه ای متقابل وجود دارد.
ج – جدایی فرد از نگاره ی دلبستگی اش به ” اعتراض جدایی ” می انجامد. که غالبا با خشم و اعتراض برای اتحاد مجدد توام است. جدایی دائم، یعنی فقدان، ظرفیت فرد را برای احساس ایمنی و اکتشافگری محیط به تحلیل می برد.
د – فرد حامل نقشه یا ” الگوی عملی درونی” دنیایی است که حدود تقریبی و احتمالی سرمشق های متعامل میان او و نگاره های دلبستگی اش در آن ترسیم شده اند. “الگوی عملی درونی” مجموعه ای از قوانین آگاهانه یا ناآگاهانه است که در اثر سازمان دادن اطلاعات مربوط به دلبستگی فراهم شده و منجر به هدایت رفتار، ارزیابی تجارب، بدست آوردن اطلاعات و یا محدود کردن اطلاعات می شود
ه- ” پویایی دلبستگی” دائمی است نه محدود به کودکی ( به نقل از بشارت، 1380).
8-2 انواع سبک دلبستگی
پژوهش هایی که بر روی کیفیت دلبستگی انجام شده است بر دو نوع کلی دلبستگی کودک – مادر دلالت می کند. دلبسته ی ایمن و دلبسته ناایمن . دلبسته ی ناایمن خود دارای سه نوع عمده است . دلبسته ناایمن اجتنابی ، دلبسته ی ناایمنِ دوسوگرا و دلبسته ی ناایمن آشفته. الگوی دلبستگی که توسط اینثروث و همکاران (1978) مشخص شده بود توسط هیزن و شیور (1987) در سه گروه دلبستگی امن، اجتنابی و مضطرب – دوسوگرا دنبال شد. بارتولومو و هورایتس (1991؛ به نقل از بشارت، 1385) این الگو را به چهار الگوی دلبستگی بزرگسال، یک الگوی ایمن یا خودمختار و سه الگوی ناایمن توسعه دادند که بر حسب مقطع دو بعدی تعریف می شود، اثبات خود و اثبات دیگران. اثبات خود به سطح کلی حرمت خود و یا احساس ارزش شخص باز می گردد. اثبات دیگران به سطح کلی اعتماد میان فردی یا اعتقاد به این که دیگران عموماً مقبول و علاقمند هستند باز می گردد. هر کدام از چهار الگو، ایمن یا خودمختارو (اثبات خود و اثبات دیگران)،هراسان – آشفته (نفی خود و نفی دیگران) ، دل مشغول یا مجذوب (نفی خود و اثبات دیگران) و انکار کننده – فاصله جو (اثبات خود و نفی دیگران) با الگوی روشن و واضح تنظیم هیجانی و تعامل اجتماعی توصیف شدند .
افراد دلبسته امن صمیمی، خودمختار و آرام هستند . افراد با الگوی دل مشغول یا مجذوب احتمالاً به دیگران وابسته می شوند اما عقب نشینی نمی کنند، آن ها نگران طرد شدن هستند و برای اطمینان مجدد، از شریک خود تقاضای غیرمنطقی دارند. افراد انکار کننده – فاصله جو از دیگران فاصله می گیرند تا مفهوم خودشان مثبت باقی بماند. این افراد از صمیمیت اجتناب می کنند تا وانمود کنند خودمختار و بی نیاز هستند (کارنزا ، 2000؛ به نقل از بشارت، 1380).
1-8-2 انواع سبک دلبستگی بزرگسالان
نام گذاری سبک دلبستگی در نوجوانان همانند سبک های دلبستگی بزرگسالان است. در نتیجه در نوجوانی سبک های دلبستگی همانند کودکی به چهار گروه تقسیم می شوند که ویژگی ها و خصایص این گروه ها نیز مشابه چهار گروه کیفیت دلبستگی در دروان کودکی است:
سبک دلبستگی خودمختار که معادل همان سبک دلبستگی ایمن در کودکی است، قادرند در مورد روابط دلبستگی خود و منفی بودن این ارتباط منطقی بحث کنند. آنها اهمیت رابطه ی دلبستگی در دوران کودکی را تایید می کنند. نوجوانان ایمن تجسمی مثبت و حمایت گر از چهره دلبستگی دارند. این تجسم مثبت، احساس خود ارزشمندی و تسلط را در این افراد افزایش داده و فرد را قادر می سازد که عواطف منفی خود را به شیوه ای سازنده تعدیل کند. از ویژگی های دیگر افراد ایمن آن است که کمتر از خطرات می ترسند، زیرا در موقعیت های خطرزا خود را تنها احساس نمی کنند. این افراد تمایل به برقراری رابطه صمیمانه و مثبت با دیگران دارند. آنها نسبت به دنیا و دیگران نگرش مثبت داشته و به آنها اعتماد دارند. آنها از اعتماد به نفس بالاتری برخوردارند. در نهایت می توان گفت که نوجوانان دلبستگی ایمن، تصوری مثبت از خود و تصوری مثبت از دیگران دارند ( کلولاو ، 1946؛ نقل از خانجانی، 1387).
نوجوانان غیر خودمختار به سه زیر گروه تقسیم می شوند؛
سبک دلبستگی انکار کننده ( فاصله جو) که همان ویژگی های گروه اجتنابی را دارند و از روابط صمیمانه با دیگران اجتناب می کنند و با تاکید بر خودمختاری و اتکا بر خود، انکار اهمیت رابطه با چهره ی دلبستگی و سعی در حفظ فاصله از چهره ی دلبستگی و ممانعت از بروز هیجانات منفی و نوعی اتکا به خود وسواسی دارند. در نتیجه صفت مشخصه ی آنها، خوداتکایی وسواسی، کنترل هیجانی و کم ارزش تلقی کردن دفاعی اهمیت روابط صمیمانه است. آنها به دنبال برآورده نشدن نیاز های دلبستگی اشان، نظام دلبستگی را غیر فعال کرده و مانع از تجربه و بروز اضطراب در خود می شوند. در نتیجه این دسته از نوجوانان، الگوی مثبتی از خود ولی الگوی منفی از دیگران دارند (کریستوفر کلولاو، 1387).
سبک دلبستگی دل مشغول و مجذوب ، که ویژگی های شبیه به کودکان دوسوگرا دارند، در روابط عاطفی خود با دیگران انحصار گرا و وابسته بوده ( فینی و نولر،1990)، دائما نگران طرد شدن و رها شدن از سوی دیگران هستند، و با دلبستگی شدید به دیگری سعی در کاهش اضطراب جدایی خود دارند. آنها به عواطف منفی خود نسبت به تجارب دلبستگی دوران کودکی هوشیارند و در نتیجه از اضطراب و درماندگی خود نیز آگاه هستند. تجربه ی مراقبتی بی ثبات و غیر حساس به نیازهای کودک، با دلبستگی شیفته ارتباط دارد. می توان آن را به عنوان الگوی مثبت نسبت به دیگران ولی الگوی منفی نسبت به خود توضیح داد. نتیجه ی یک سبک وابستگی مفرط است که صفت بارز آن احساسات شدید بی ارزش و احساس نیاز افراطی به تایید و تصویب دیگران است که همین امر باعث می شود در روابط بین فردی اشان برای دریافت و رفع نیاز های دلبستگی اشان، رفتارهای پرتوقع و مداخله گرانه ای داشته باشند (کریستوفر کلولاو، 1387).
بزرگسالان غیر مصمم ( حل نشده) که از ویژگی هایی شبیه به کودکان با دلبستگی آشفته – سرگشته برخوردارند، که درباره ی رویداد فقدان و آسیب ها ترسان و غیر معقول هستند. این افراد به این نتیجه رسیده اند که سایرین دردسترس نبوده و از آنها مراقبت نمی کنند و خود آنها هم غیر قابل دوست داشتن هستند. با وجود اینکه آنها آرزومند مقبولیت از طرف دیگران هستند ( در واقع آنها نسبت به تایید اجتماعی فوق العاده حساسند) از صمیمیت اجتناب می کنند، زیرا از طرد شدن می ترسند یا مطمئن هستند که طرد می شوند. در نتیجه آنها الگوی منفی از خود و الگوی منفی از دیگران دارند (کریستوفر کلولاو، 1387).

9-2 نقش مادر در کیفیت دلبستگی و اجتماعی شدن کودک
بسیاری از رویکردها در بحث از تعیین کننده های دلبستگی، اساسا بر ویژگی های مادر متمرکز شده اند. از زمان فروید، روان تحلیل گری، نقش برجسته ی مادر و یا چهره ی دلبستگی را در تحول اجتماعی و هیجانی کودک بازشناسی کرد. بالبی نیز با آمیختن مفاهیم روان تحلیل گرانه و رفتار شناسی طبیعی ، بر اهمیت رفتار مادر در تحول پدیده ی جهانی دلبستگی تاکید کرده است.
1-9-2 سبک رفتار مادری
بالبی بر اهمیت سبک رفتار مادری و تاثیر آن بر دلبستگی کودک تاکید کرده است. از نظر بالبی تجاربی که با چهره ی دلبستگی در طول سال های رشد نیافتگی، نوزادی، دوران کودکی و نوجوانی کسب کرده است، تعیین کننده های اصلی مسیر تحول رفتار دلبستگی و الگوی دلبستگی فرد محسوب می گردد. بنابراین بین الگوی دلبستگی کودک و تعاملات با مادر، ارتباط نزدیک وجود دارد ( نقل از استونسون و شولدیس ، 1995). شکست مادر در ایجاد یک ارتباط گرم، حساس و پاسخ دهنده در سال اول زندگی مشکلات رفتاری پایداری د رکودک ایجاد می کند ( فوگل، 1997). مطالعات بر روی کودکان و نوجوانان نشان دهنده ی اهمیت بسیار بالای روابط والد – کودک در اوایل کودکی هستند ( بیکر، مسینگر، لیونس، گرنتز ، 2010)
تعدادی از پژوهش ها عوامل مهم در سبک رفتار مادری در طول سال اول زندگی را که با طبقه ی دلبستگی کودک مرتبط هستند آشکار کرده اند. بر اساس این یافته ها بین امنیت دلبستگی و سبک شفقت و دلسوزی مادر شامل لحن ملایم در سخن گفتن، دستور دهندگی کمتر، اظهارات لذت بخش، شکیبا بودن، تسکین دادن فوری و پاسخ دهندگی کلی به انواع رفتار کودک، همچنین تعاملات اجتماعی که به طور دو جانبه پاداش دهنده هستند ارتباط معناداری وجود دارد ( ایزابلا، 1993؛ ایزابلا و بلکسی ، 1989). بنابراین بین سبک مادری و طبقه ی دلبستگی کودک رابطه ی تنگاتنگی وجود دارد.
تاثیر سبک رفتار مادری در سال های بعدی زندگی ار قبیل پیش دبستانی، دبستان و نوجوانی نیز ادامه می یابد و بر نوع واکنش های کودک نسبت به دنیای بیرون از جمله همسالان و مربیان و … اثر می گذارد. برای نمونه تحقیقات بیکر و همکاران (2010) نشان داد حساسیت مادرانه و رفتار مادرانه در 2 سال اول زندگی، می تواند توانایی های زبان، خوانش در مدرسه، مشارکت، همکاری و مقدار پایین مشکلات رفتاری در آینده را پیش بینی کند. ترو (2001) سه فرضیه ی اساسی را در مورد سبک رفتار والدین و تاثیر آن بر کودک مطرح کرد: 1- ایمنی دلبستگی کودک به کیفیت ارتباط مادر با کودک مربوط می شود. 2- مادران کودکان ایمن با حساسیت بیشتری به فرزندان خود پاسخ می دهند تا مادران کودکان ناایمن 3- دلبستگی آشفته با رفتارهای وحشت آور مادر مرتبط است.
راجع به این بحث این سوال اساسی مطرح می گردد که سبک رفتار مادرانه خود متاثر از چه عواملی است؟ لازمه ی پاسخ به این سوال توجه به ظرفیت ها و توانایی هایی است که برای مادران جهت مقابله با مسائل مراقبتی از فرزندان شان مفید است. برخی از پیش بینی کننده ها ی لازم برای تبیین سبک رفتار مادری به قرار زیر است: شایستگی مادرانه، کیفیت دلبستگی مادر- کودک، خودپنداره ی مادر، ارتباط زناشویی، کیفیت فعالیت و خلق کودک.
با توجه به اهمیت رفتار مادرانه و نقش آن در شکل گیری دلبستگی، اهمیت شناخت و سنجش بهتر رفتار مادرانه مطرح می گردد. یا به عبارتی، تجربه اصلی مراقب ( مادر) – کودک از پایگاه امن از سه مؤلفه تشکیل می‌شود: الف) مجموعه ‌ای از رفتارهای فعال شده بر اثر تهدید؛ ب) پاسخ‌های مراقب به این رفتارها؛ ج) وضعیت روانی- جسمی به عنوان نتیجه نهایی این رفتارها. پاسخ‌های مربوط به دلبستگی ایمن از سوی مراقب عبارتند از پاسخ‌دهی ، حساسیت ، ثبات ، قابلیت اعتماد ، هم‌آهنگی ، ظرفیت جذب و هضم اعتراض و بازنمایی تجسمات کودک؛ توانایی در نظر گرفتن کودک آشفته به عنوان موجودی مستقل و صاحب ادراک‌ها، احساس‌ها و تصورات مخصوص به خود. وضعیت روانی- جسمی از عناصر فیزیولوژیک مانند آرامش، گرمی، نزدیکی، تسکین، سیری، یکنواخت شدن تنفس، کاهش ضربان قلب، ملایمت؛ و عناصر روانشناختی مانند این فکر که «همه چیز خوب است»، «همه چیز در امن و امان است» و «همه چیز در کنترل است»، تشکیل می‌شود.
2-9-2 حساسیت و پاسخ دهندگی مادری
فرضیه ی محوری که توسط نظریه پردازان دلبستگی مطرح شده است موید آن که کیفیت دلبستگی حاصل پاسخ های مراقب و میزان حساسیت مادری به علائم تقرب جویی کودک است ( نقل از پدرسون، موران،استیکو و کمپل ، 1990).
1-2-9-2 مفهوم حساسیت و پاسخ دهندگی
اینثورث و همکار وی بالهر، واترز و وال ( 1978؛ نقل از لایلا پاولا ، 2006) از دسته اولین کسانی بودند که توانستند رابطه ی بین حساسیت مادرانه و ایمنی دلبستگی را مطرح کردند که هنوز هم یکی از مباحث اصلی نظریه ی دلبستگی است. کیفیت دلبستگی نوزاد – مادر به صورت میزان توان مندی نوزاد برای استفاده از مادر به عنوان پایگاهی ایمن برای استفاده در اکتشاف هایش، و راحتی و آسایش در زمان های استرس اش تعریف می شود. دلبستگی ایمن به صورت واکنش کودک و اعتماد وی به دسترسی و پاسخ دهی مادر و رویکرد مثبت نسبت به مادر در نظر گرفته می شود. بر عکس، مادری کردن غیر حساس و غیر پاسخ دهنده رشد دلبستگی ناایمن و عدم اعتماد به حضور و دسترس پذیری عاطفی مادر و پاسخ دهندگی اش را پیش بینی می کند.
یکی از مهمترین کارهای مری اینثورث، تشخیص موارد کلیدی مراقبت والدین که به ساختن پایگاه ایمن می انجامد، بود. نکته مهم، کیفیت یا کمیت مراقب است؟ اگر کیفیت مراقبت است، کدام خصوصیت کیفیت والدگری؟ اینثورث بر 4 جنبه از مراقبت اولیه تایید کرد: 1- حساسیت به نشانه های کودک؛ 2- مشارکت در برابر دخالت در رفتارهای در حال پیشرفت؛ 3- دسترس پذیری فیزیکی و روانی؛ و 4- پذیرش در مقابل رد نیازهای نوزاد. یکی از محدودیت کارهای اینثورث این بود که او این دید را به سن های بالاتر مثل نوجوانی نداشت. در این نظریه، حساسیت مادرانه خودش دارای 4 بعد مهم است: 1: آگاهی و هشیاری او به نشانه ها؛ 2: تفسیر درست از آنها؛ 3: پاسخ صحیح و رضایت مند به آنها؛ و 4: احساس وظیفه برای جواب به آنها. و توانایی تفسیر که خودش شامل سه قسمت است : 1: هشیاری؛ 2: آزادی مادر از حواس پرتی ها؛ و 3: میزان همدلی مادر. مهمترین قسمت در حساسیت مادرانه ، مداخله و مشارکت مادر با فرزند است. به طور خلاصه، مادرهای حساس معمولا نسبت به کودکانشان و نیازهای آنها، نشانه های آنان، آرزوها و خلق وخویشان پذیرش و گشودگی دارند. به علاوه این مادران خواسته ها و اعمال کودکان را تفسیر می کنند و به نوزادانشان همدلی نشان می دهند. این مادران حساس با تکیه بر فهمیدن کودک و همدلی با وی، می توانند با کودک مشارکت و مداخله ی مناسبی داشته باشند (همان منبع).
کیویجیروی و همکاران ( 2001) چیزی فراتر از دسترس پذیری عاطفی را در نظر گرفتند، یک مادر، کسی که به صورت حساسی رفتار می کند می تواند به بهانه های فرزندش به درستی و به صورت مناسب پاسخ دهد و با او ارتباط برقرار کند و آیینه ای برای وی باشد و همچنین محیط را برای وی قاعده مند و برنامه ریزی کند. سیلوان، نیامی و واتن حساسیت مادرانه را در قالب توانمندی مادر برای انگیزه مند کردن کودک برای بازی کردن و زمان بندی و تطبیق پذیری برای راهنما بودن شناختی تعریف می کند. با کمی تشابه، بر طبق نظر استیون، بلیک، ویتال و مک دونالد ( 1998)، مادرها باید در جلب توجه کودکشان و انگیزه ی آنها در انتخاب کردن فعالیت هایی که در سطح رشدی کودک مناسب است، حساس باشند. لاکسو، پیوکیوس، کاتاجاماکی و لیتنن (1999) حساسیت مادرانه را در کل در ده سطح بررسی کردند، به علاوه اینکه جلب توجه و انگیزه از فاکتورهای جنبه های دسترس پذیری عاطفی، لذت از مشارکت در فعالیت هاست. تحقیقات هاسبن، پاتریک، کراندل و لی ( 2004) نشان داد که رابطه ی منفی بین حساسیت مادرانه و دخالت بیش از حد در فعالیت های فرزند وجود دارد. هانس، در این مقاله نشان داد که حداقل دو راه برای غیر حساس بودن مادر در برابر نشانه های نوزادان وجود دارد: آنها ممکن است تنها غیر پاسخ گو نباشند، بلکه ممکن است بیش از حد پاسخگو باشند. برای مثال، کنترل کردن و دخالت بیش از حد ( کلاسن و کریتیدن ، 2003). به طور مشابه ای، طبق تحقیقات مورای و هارنبیکر ( 1997) بین سبک مادری قلدرانه و حساسیت مادرانه رابطه ی منفی وجود دارد ( به نقل از لایلا پاولا، 2006).
مادر حساس باید نیازهای عاطفی فرزندش را تشخیص دهد و به کودک در تشخیص و کشف کردن، سازگاری و حل کردن احساسات عمیقشان را بدهد. در حقیقت، والدگری حساس با فرزندانی که بتوانند استرس هایشان را بهبود ببخشند رابطه دارند ( آلبرت، ریکسن- والراون، سوییپ . دی ورث، 2008؛ اسپانگلر، اسکیچ، ایلگ ، مایر؛ آچرمن ، 1994؛ به نقل از هریس ، 2013)
به دلیل اهمیت رفتار مادرانه و تاثیر آن بر سبک دلبستگی و سلامت روانی کودک، سازمان جهانی سلامت برای سلامت کودک و بهبود روابط مادر و کودک و بهزیستی وی در سال 1998 راهنمای مداخله در روابط مادر و فرزند برای بهبود رشد روانی در دوران کودکی را منتشر کرد. و بر این معتقد هستند که برای بهتر مادری کردن نیازی به آموزش راه های جدید نیست بلکه باید قابلیت های حاضرشان را به آنها نشان داد. با تشویق مهارت های مثبت موجود در مراقب دو فایده به دست می آید: فایده ی اول این است که مراقب در مورد ظرفیت مراقبت اعتماد به نفس به دست می آورد و دوم اینکه مادران از مهارت های خود بیشتر آگاه می شوند و این باعث بهبود کیفیت مراقبت می شود. در این برنامه علاوه بر تشویق مهارت های مثبت مادر، باید به کودک هم با دید مثبتی نگاه شود. یعنی نکته ی کلیدی مادر خوب، حساسیت و مسئولیت پذیری عاطفی کودکان است که این به کودکان کمک می کند اعتماد و ظرفیت آنها را بالا برد، در نتیجه ی رابطه و عمل متقابل بین مادر- کودک را بالا می برد. در نتیجه برای بهتر شدن والدگری و مراقبت، باید مراقب از ویژگی های مثبت کودک مطلع و آگاه باشد، برای اینکه با نیازهای کودک همدلی کند و به آنها حساس باشد.
برنامه ی جهانی برای افزایش حساسیت و راهنما بودن مادر طراحی شده است، که از 4 طریق و شیوه ی زیر دنبال می شود:
الف: کمک به مراقب برای دیدن نکته های مثبت کودک، با عشق و همدلی با او برای بهتر فهمیدن وی و توانایی پاسخ به نیازهای کودک. این مورد باعث بالاتر رفتن اعتماد به نفس او به عنوان مراقب نیز می شود.
ب: بهبود رابطه ی حساس عاطفی – بیانی و برقرار کردن تعامل بین مراقب و کودک که باعث رابطه ی عاطفی مثبت بین آنها می شود.
ج: روابط پربار و غنی و محرک بین مراقب و کودک را بهبود می بخشد که باعث می شود کودک اطراف خود را درک کند و فعالیت های خود را هدایت کند.
د: فعالیت های ذاتی و بومی نادر کودک را دوباره فعال می کند مثل بازی ،نمایش، آواز خواندن و فعالیت های اشتراکی. در نتیجه مراقب با کودک در مسیرهای درست و مناسب فرهنگی نقش بازی می کند.
در نهایت در این برنامه به طور خلاصه هشت مورد راهنمایی در مورد روابط مادر- کودک می شود که به صورت تیتروار در زیر می آید:
1: به کودک خود عشق و علاقه نشان دهید.
2: با کودک حرف بزنید. گفتگویی به وسیله ی بیانات چهره ای ، ژست ها و اصوات داشته باشید.
3: راه کودک خود را دنبال کنید.
4: کارهایی را که کودکتان مدیریت می کند را تشویق کنید و قدردان باشید.
5: به کودک برای تمرکز توجه اش و به اشتراک گذاشتن تجربه اش کمک کنید.
6:به کودک برای ساختن حس و بینشی از دنیا کمک کنید.
7 : به کودک کمک کنید که تجربه های خودشان را عریض کنند ( یعنی به تجربه های خود بال و پر دهند).
8: به کودک کمک کنید که قوانین، محدودیت ها و ارزش ها را یاد بگیرد ( سازمان سلامت جهانی، 1998).

3-9-2 سنجش رفتار مادرانه
با توجه به اهمیت رفتار مادرانه و تاثیر آن در دلبستگی ایمن و رشد روانی سالم کودک و ادامه ی این روند تا دوره های بعدی زندگی مثل نوجوانی اهمیت بررسی رفتار مادرانه را تا حدودی روشن می سازد. با تعریف های بالا از رفتار مادرانه، حساسیت و پاسخ دهندگی و مفاهیم شان و برنامه های بهبود بخشی برای رفتار مادرانه، سنجش رفتار مادرانه از اولویت خاصی برخوردار می گردد. همانطور که در تعاریفی که از رفتار مادرانه آمد، گفته شد که اینثورث و همکارانش (1969) برای کیفیت والدگری و رفتار مادرانه، 4 پارمتر را در نظر گرفتند. و بر طبق همان چهار پارامتر اینثورث اولین فردی بود که رفتار مادرانه را سنجید. این سنجش شامل مشاهده ی طبیعی بود که توسط کدهایی، رفتارهای بسیاری را دسته بندی و سنجش کرد. مشاهده گرها تعامل مادر و کودک را در طی فعالیت های روزانه در بافت عادی زندگی مشاهده کردند و برای ارزیابی این مشاهدات از مقیاس 9 درجه ای اینثورث استفاده گردید. این سنجش در ابتدا یک بینش روان شناسانه و دیدی کردارشناسانه به اینثورث داد. هر چند که به دلیل مشاهده های پیاپی و تعریف نشدن درست پارامترها از جمله حساسیت و … این سنجش و آنالیز با بخت چندانی رو به رو نبود ( پروژه ی بالتیمور، 1969).
یکی از بهترین و کاملترین سنجش هایی که از رفتار مادرانه تا کنون ایجا شده است، مقیاس سنجش رفتار مادرانه توسط ماهونی و همکاران ساخته شد و در سال 2007 مورد بازنگری قرار گرفته شده است. این مقیاس داری 4 بعد اصلی است که هر بعد دارای زیر مقیاس هایی است که در مجموع دارای 12 زیر مقیاس می شود. این آزمون از نظر آماری و کاربردی ابزار مناسبی برای سنجش رفتار مادرانه است (نقل از تبعه امامی و همکاران، 1390).

10-2 رابطه ی دلبستگی، رفتار مادرانه در اجتماعی شدن کودک
داشتن ارتباطات سالم اجتماعی از مهمترین مؤلفه های شخصیت سالم است. تمام نظریه ها و مکاتب روان شناسی درباره ی اهمیت ارتباطات اجتماعی بحث کرده اند، به طوری که در بعضی از نظریه ها همانند نظریه ی روابط بین فردی سالیوان، شالوده ی دیدگاه را روابط بین فردی تشکیل می دهد.
مهارت های اجتماعی مجموعه ای از توانایی ها هستند که روابط اجتماعی مثبت و مفید را آغاز و حفظ نماید، دوستی و صمیمیت با همسالان را گسترش دهد، سازگاری رضایت بخشی را در مدرسه ایجاد کند، به افراد اجازه دهد که خود را با شرایط وفق دهند و تقاضاهای محیط اجتماعی را بپذیرند.اکتساب مهارت های اجتماعی، محور اصلی رشد، شکل گیری روابط اجتماعی، کیفیت تعامل های اجتماعی، سازگاری اجتماعی و حتی سلامت روانی فرد به شمار می آید.
در بحث روابط بین فردی، نگرش فرد نسبت به خود و ارزیابی ای که از خود دارد، نقش کلیدی را ایفا می کند. مثلا در روابط بین فردی، فردی که خود را بسیار نالایق، زشت و کسل کننده می بیند، ممکن است از ارتباط با دیگران اجتناب کند و فردی درون گرا شود. اما فردی که خود را جذاب، دوست داشتنی و ارزشمند می داند از ارتباط با دیگران استقبال می کند و با آنها ارتباطی صمیمی برقرار می کند. تفاوت این دو رفتار یعنی اجتناب یا استقبال از ارتباطات اجتماعی با مفهوم مهارت اجتماعی به خوبی توضیح داده می شود ( میلر، روتبلوم، براند و فیلیسیو ، 1995؛ به نقل از مؤید فر، آقا محمدیان، طباطبایی، 1386).
دلبستگی فرآیندی است که تمام ظرفیت انسانی از آن سرچشمه می گیرد. در کل دلبستگی دارای دو کنش است. الف) کنش حمایتی : ایمنی تأمین شده توسط بزرگسالی که می تواند از کودک در مقابل تهاجم دفاع کند به اندازه ی رفتار تغذیه ای و رفتار جنسی مهم است؛ ب) کنش اجتماعی شدن : دلبستگی در جریان چرخه های زندگی از مادر به نزدیکان و سپس به بیگانگان و بالاخره به گروه های بیش از پیش وسیع تری تسریع می یابد و به صورت عاملی به همان اندازه مهم برای ساخت دهی شخصیت کودک در می آید . برای این که این اجتماعی شدن مثبت باشد، اولاً کودک باید اطمینان به از سر گرفتن تماس با مادر را داشته باشد. ثانیاً برای کاوشگری محیط خود (محیط بیگانه و اشخاص ناشناخته) توانمند شود. (گرینبرگ و همکاران 1990، به نقل از امامی ،1385)
نظریه ی دلبستگی، نظریه ی رابطه مداری است که درباره تحول شخصیت و فرآیندهای روانشناختی در طول زندگی بحث می کند. بیش از دو دهه است که این نظریه بر تفکر روان شناسان در حیطه ی روابط صمیمانه، به خصوص رابطه ی والد- کودک تاثیر گذاشته و درک ما را از جنبه های مختلف کنش وری اجتماعی- هیجانی سازش یافته و نایافته کودک افزایش داده است. کیفیت و چگونگی روابط نزدیک کودک و مراقب او، مفهومی محوری در ارتباط با عوامل موثر در تحول کودک است و مانند کلید، دنیای فردی و اجتماعی کودک را به هم پیوند می دهد. روثنبام و همکاران سه فرض اساسی دلبستگی را این سه مورد می دانند. 1: حساسیت مراقب، منجر به دلبستگی ایمن می شود؛ 2: دلبستگی ایمن منجر به شایستگی اجتماعی می شود؛ و 3: کودکان دلبسته ی ایمن، از مراقب اولیه به عنوان پایه ی ایمنی بخشی برای کشف محیط بیرون استفاده می کنند. پدیدایی ایمنی و ناایمنی، نقش پاسخ دهی مادرانه و رابطه ی بین ایمنی و ویژگی های خوشایند در کودک، در بسیاری از مطالعات مطرح گشته اند (سید موسوی و همکاران، 1385).
تاثیر طبقه ی دلبستگی در دوران کودکی بر وضعیت رفتاری، هیجانی و اجتماعی فرد در سال های بعدی و اینکه چگونه سبک دلبستگی در طول زمان باقی مانده و بر تحول بعدی تاثیر می گذارد، همواره مورد بحث صاحب نظران بوده است ( خانجانی،1384).
همانطور که قبلا نیز مطرح شد، نوجوانی دوره ی انتقالی است که در آن دلبستگی از چهره های دلبستگی پیشین به سمت چهره های دلبستگی های جدید مثل همکلاسی و همسالان گرایش دارد. همین موضوع باعث تغییر رفتار نوجوانان با والدین و دگرگونی در روابط با همسالان می گردد. دلبستگی ایمن که در دوران نوجوانی و از طریق انسجام و به هم پیوستگی در صحبت های فرد درباره ی تجارب مرتبط با دلبستگی و اثرات آن مشخص می شود، زمینه ی تجارب و عواطف مشابه در روابط با همسالان را به طور صحیح تر و منسجم تر فراهم می آورد. برعکس ممانعت دفاعی از پردازش اطلاعات درباره ی دلبستگی که مشخصه ی اصلی دلبستگی های ناایمن است، به ارتباطات تحریف شده و انتظارات منفی درباره ی دیگران و هم چنین به مشکلاتی در کنش وری اجتماعی در پهنه ی زندگی فرد منجر می شود ( کاسیدی و همکاران، 1996). از سویی دیگر تجارب و عواطف ناراحت کننده ی مرتبط با دلبستگی به نوجوانی منجر می شود که با راهبردهای دلبستگی فاصله جویانه، همسالان و به خصوص افرادی را که می توانند دوستان صمیمی و نزدیک برای او باشند، از خود می راند. پژوهش کوبک ( 1988) نشان داده است که فقدان مهارت های اجتماعی و وجود رفتارهای خصومت آمیز با سبک های دلبستگی ناایمن مرتبط است. تبیین احتمالی چنین یافته هایی آن است که والدین نوجوانان ناایمن و سبک والد گری آنها، برقراری هر نوع رابطه ی موفقیت آمیزجدید را با همسالان برای نوجوان مشکل می سازند. مطالعات متعددی نشان داده اند که بین ایمنی دلبستگی با ارتباط با همسالان در نوجوانی همبستگی وجود دارد. در واقع ایمنی دلبستگی پیش بینی کننده ی معنی داری از میزان پذیرش فرد توسط همسالان محسوب می شود.

11-2 آسیب شناسی دلبستگی، رفتارهای مادرانه و مهارت های اجتماعی
بالبی (1988،نقل از لیبرمن و همکاران، 1995) اختلال‌های ارتباطی و روان‌شناختی را محصول تهدید، اختلال و گسستگی در پیوندهای دلبستگی می‌دانست. وی معتقد بود که، برای مثال، افسردگی در نتیجه گسسته شدن پیوندهای دلبستگی به وجود می‌آید و خشم و اضطراب محصول تهدید این پیوندها هستند. دو شیوه ی کلی وجود دارد که به وسیله ی آن نظریه ها و تحقیقات دلبستگی به مطالعات آسیب شناسی روانی شکل می دهند. نخست آنکه سبک های دلبستگی در سالهای اولیه ی زندگی خود به عنوان اختلال های زودرس و یا اشکال آغازینی از آسیبهای روانی در دوران کودکی در نظر گرفته می شوند. (. در این موارد این اعتقاد وجود دارد که ارتباط های اولیه ، بخصوص هنگامی که در تعامل با عوامل خطرزای دیگر در بافت زندگی کودک قرار می گیرند، به رفتارهایی منجر می شوند که اختلال های نخستین تشخیص داده می شوند و نیاز به درمان دارند. دوم آن که احتمال دارد که دلبستگی از طریق افزایش تاثیر عوامل خطرزای دیگر به عنوان یک عامل نگهدارنده، سهیم باشد.
امروزه اکثر نظریه های تحولی جدید معتقدند که روابط اجتماعی هم از آسیب های روانی دوران کودکی تاثیر می پذیرند و هم بر آن تاثیر می گذارند. اخیرا محققان از نظریه ی دلبستگی برای درک اختلالات روانی و شخصیتی استفاده کرده اند که در اینجا عوامل ارتباطی به مثابه ی علت فرضی مورد توجه قرار گرفته است. این نظریه می -تواند چارچوب قاطعی برای درک این سوال که چگونه روابط صمیمانه و نزدیک اولیه و بعدی بر ساختار شخصیتی، عاطفی و شناختی اثر می گذارند، فراهم سازد ( سی چی تی، توث و لینچ ، 1995؛ به نقل از خانجانی، میرنسب، کاظمی و پناه علی، 1391).
در دهه ی گذشته مطالعات زیادی اثرات متعدد دلبستگی کودک را در تحولات بعدی مورد بررسی قرار داده اند.
در طرح پژوهشی مینسوتا ( اگلند و اسروف، 1981؛ اریکسون و همکاران، 1985؛ اسروف،1983) آزمودنی ها در سراسر دوران کودکی و نوجوانی دنبال شدند و جنبه ها ی مختلف آسیبهای روانشناختی آنها مورد ارزیابی قرار گرفت. کودکان را در دسته های دلبستگی ایمن، اجتنابی و دوسوگرا قرار دادند و در نهایت نتیجه گرفتند که کودکانی که در معرض خطر ناایمنی دلبستگی قرار دارند، بیشتر احتمال دارد روابط ضعیف با همسالان داشته، دمدمی مزاج بوده و علائمی از افسردگی و پرخاشگری را نسبت به کودکان ایمن نشان دهند.
مطالعات زیادی رابطه ی معناداری بین مهارتهای اجتماعی و سبک دلبستگی صورت گرفته است. بروک و همکاران ( 1993)، راتر (1981) و گرین برگ ( 1988) در تحقیقات خود بیان داشته اند که بین رفتار ضد اجتماعی و دلبستگی ناایمن رابطه وجود دارد. و بچه های ناایمن داراری مهارتهای اجتماعی پایین تری نسبت به گرو های ایمن هستند.
سین اگسی و تولین گنکوز (2011) به این نتیجه رسیدند که سبک دلبستگی بر مهارت های تاب آوری، حل مسئله، روابط رمانتیک و در مجموع بر مهارتهای اجتماعی تاثیر معناداری دارد.
همام موید فر و همکاران )1393( در تحقیقی اعلام کردند که عزت نفس اجتماعی با سبک دلبستگی ارتباطی معنادار دارد.
سبک های دلبستگی عمدتا بر اساس تجربه های کودک با مادر شکل می گیرند، در مراحل مختلف زندگی نسبتا پایدار می مانند، و تعامل های اجتماعی را تحت تاثیر فرار می دهند (واترز، مریک، تریبو، کراول و آلبرشیم ، 2000؛ به نقل از بشارت، 1388).
تحقیقات لاروس، تارابالسی و برنیز ( 2005) نشان می دهد که کودکانی که فاقد الگوی صحیح دلبستگی می باشند، اغلب عصبی، ستیزه جو و ضد اجتماع هستند و به عنوان والدینی رشد می یابند که قادر نیستند، رابطه ی صحیح و محکمی با فرزندان خود داشته باشند. از طرفی گرینبرگ و همکاران ( 1993؛ نقل از کمیجانی، 1385) نشان می دهند که فرزند پروری حساس و پاسخگو باعث رشد مهارت های خودگردان کودک می شود. در حالی که ناتوانی والدین در هماهنگ کردن رفتارهایشان با نیازهای کودک باعث بروز رفتارهای بازداری زدایی و کنترل نشده در بعضی کودکان می شود.
دو سبک دلبستگی ناایمن دل مشغول و انکار کننده مؤید وجود مشکلات خاصی در کنش وری روانی / اجتماعی نوجوان هستند. این دو سبک دلبستگی با مشکلات دیگری نیز مرتبط هستند. نوجوانی که از راهبردهای ذهن مشغولی استفاده می کند دارای مشکلات درونی کردن به خصوص افسردگی است ( آلن و همکاران، 1998؛ کوبک و همکاران، 1991).
رفتارهای برون سازی مانند پرخاشگری و بزهکاری با ناایمنی سیستم دلبستگی ارتباط دارد ( آلن و همکاران، 1998). رابطه ی نوع دلبستگی با رفتارهای برون سازی در دوره ی نوجوانی کمتر بررسی شده اند. در این مورد پژوهش هایی انجام شده مثلا پژوهش روزن استین و هوروویتز (1996) نشان داد که سبک دلبستگی دل مشغول، با نشانگان درونی سازی و سبک انکار کننده با نشانگان برونی سازی مرتبط است. نوجوانان دل مشغول بیشتر افسرده می شوند اما نوجوانان انکارکننده بیشتر مبتلا به سو مصرف مواد و اختلال های رفتاری هستند.
بشارت (2003) نیز نشان داد که شکل های مختلف مشکلات بین شخصی با سبک های متفاوت دلبستگی مطابقت دارد. یافته های بشارت نشان دادند که آزمودنی های دارای سبک دلبستگی ایمن در مقایسه با آزمودنی های دارای سبک دلبستگی ناایمن دل مشغول و انکار کننده مشکلات بین شخصی کمتری دارند. زیرا یکی از شاخصه های افراد ایمن اعتماد به خود و اعتماد به دیگری است که همین نکته باعث می شود مشکلات بین شخصی کمتری را تجربه کنند. از سویی مشکلات بین شخصی کمتر در افراد ایمن، نشان دهنده ی تاثیرعمیق سبک دلبستگی در حیطه ی روابط بین شخصی است.
لانیادو و هورنی ( 1999؛ به نقل از حسنی، 1384) مهمترین عوامل محافظ در برابر رفتارهای ضد اجتماعی را، دلبستگی ایمن، شیوه های فرزند پروری قاطع و با ثبات والدینی و ثابت بودن مکان آموزشی و محل زندگی می دانستند. بنابراین یکی از مهمترین عوامل محافظ و پیشگیری کننده ی رفتارهای ضد اجتماعی تجربه ی شکل گیری ارتباط ایمنی بخش در خانواده و جامعه است.
طبق نظریه دلبستگی بالبی، ناتوانی کودک در برقراری پیوند دلبستگی استوار با یک یا چند تن در سال های اولیه ی زندگی اش، با ناتوانی در برقراری روابط بین فردی نزدیک در دوره ی بزرگسالی و نوجوانی ارتباط دارد و ناتوانی در برقراری روابط بین فردی نزدیک باعث ناتوانی در برقراری روباط دوستانه با همسالان در کودکی و نوجوانی خواهد شد (حسنی، 1384).

12-2 تغییر پذیری دلبستگی
بر اساس شواهد به روز، پیشنهاد می شود که ناکارآمدی های دلبستگی ( اختلالات دلبستگی) می تواند تصحیح شود ( موران، دیاموند و دیاموند ، 2005؛ به نقل از کسیل ، 2012). در حقیقت دیاموند و همکارانش اعتقاد دارند که طبق شواهد، نقص های دلبستگی در طول درمان در نوجوانی می تواند تغییر کند ( 2003؛ به نقل از کسیل، 2012).
فوناگی و همکاران ( 1996؛ به نقل از پیوسته گر و همکاران، 1385)، معتقدند زمانی که الگوهای عملی درونی ساخته شد، تغییر آن بسیار دشوار است. زیرا این مدل ها خارج از هوشیاری شخصی عمل می کنند، و شروع هر رابطه ی جدید به کمک این فیلترذهنی تعبیر و تفسیر می شود. از سویی فرگوسن و لینسکی ( 1996؛ به نقل از پیوسته گر و همکاران، 1385) اظهار نموده اند، الگوی عملی درونی قابل تغییر هستند، به عنوان مثال دیده شده، برخورد مثبت و مداوم مراقب منجر به تغییر الگوی عملی درونیمی شود. به عقیده ی فرگوسن، خانواده ی سازگار قادر است برخی از اثرات منفی اولین رابطه ی کودک – مراقب را تعدیل کند. وارد و کارلسون ( 1995؛ به نقل از پیوسته گرو همکاران، 1385) اظهار نموده اند، تغییر در وضعیت اجتماعی – اقتصادی خانواده منجر به تغییر در کیفیت دلبستگی کودک می گردد. فاکس، پلاز و بنت لی ( 1995، به نقل از پیوسته گرو همکاران، 1385) اظهار نموده اند، رفتار والدین در دوران های مختلف رشد کودک و نیز تحت تاثیر موقعیت ها و عوامل مختلف تغییر می کند و این تغییرات حساسیت والدین و رابطه ی آنها با فرزندشان را در هر دوره ای تحت تاثیر قرار می دهد.
بالبی درمورد تغییر دلبستگی بحث کرد و تشخیص داد که در مواقع مورد نیاز، تغییر در الگوها و رفتارهای دلبستگی نه تنها احتمالاً واکنشی نسبت به حوادث آسیب زای خاص است بلکه سازگارانه نیز می باشد. تامپسون، لمب و استس (1982) گزارش دادند که وقتی کودکان تغییر در مراقبت ( تغییر پرستار یا تغییر در روش مراقبت بچه ) را تجربه کنند، احتمالاً سبک دلبستگی آنان تغییر می کند. در راستای این تحقیقات، مشخص شد که تغییر در توانایی مراقبت و برنامه های زندگی، عوامل پیش بینی کننده تغییر سبک دلبستگی کودک است. با توجه به اهمیت نقش مادر طی سال های اولیه رشد بر شخصیت کودک و شکل گیری دلبستگی، لزوم آگاهی به موقع مادران جهت اصلاح رفتارهای مادرانه احساس می گردد. این مسأله کمک بسزایی طی دوره ی حساس رشد جهت بهینه سازی مسیر شکل گیری دلبستگی می نماید که حاصل تعامل مادر- کودک می باشد. در واقع با مشخص شدن الگوی رفتار مادرانه کودکان دارای سبک دلبستگی ناایمن، مداخله و آموزش به موقع الگوی صحیح رفتار مادرانه حائز اهمیت می شود و از این طریق می توان به کاهش میزان ناامنی در دلبستگی و یا تغییر سبک دلبستگی نا ایمن به ایمن در طی دوران حساس رشد دست یافت.

13-2 مبانی درمانی دلبستگی
بالبی (1988) نقش درمانگر را در رابطه با بیمار به نقش مادر در فراهم ‌سازی پایگاه امن برای کودک تشبیه می‌کند؛ پایگاهی که بیمار بتواند براساس آن به اکتشاف گری بپردازد و افکار و احساساتش را ابراز کند. فراهم سازی پایگاه درمانی امن به منظور حل مشکلات و درمان اختلال‌های مربوط به دلبستگی، در چهارچوب درمانگری‌های فردی، زوجی و خانوادگی، و براساس رویکردهای درمانی متفاوت امکان‌پذیر است. هر یک از رویکردهای اصیل روان‌ درمانگری می‌توانند به تناسب، مخصوصا در مواردی که نقش اختلال‌های دلبستگی در پدیدآیی و یا استمرار نارسا کنش ‌وری‌ها و آشفتگی‌های روانشناختی برجسته‌ تر است، از مبانی درمانی نظریه دلبستگی به منظور ایجاد تغییرات درمانی استفاده کنند.
در دیدگاه بالبی، وظیفه اصلی درمانگران ایجاد یک پایگاه ایمن بود که از طریق آن بیماران احساس ایمنی لازم را برای کشف جنبه‌های ناشناخته و بالقوه تهدید کننده تجربیات خود را به دست آورند. در زمینه کار درمانی با افراد او پنج تکلیف مهم را تعیین نمود:
1- فراهم آوردن یک پایگاه ایمن که براساس آن فرد بتواند جنبه‌های دردناک تجربیاتش را کشف کرده و درباره آنها فکر کند و آنها را به گونه جدیدی تلقی کند.
2- تشویق و ترغیب بیمار برای درک و دیدن اینکه او چگونه در روابط مهم و با ارزش خود درگیر می‌شود و انتظارات و سوگیری‌های ناهشیار را که با خود به این روابط می‌آورد، کدام‌ها هستند.
3- بررسی رابطه بیمار- درمانگر بعنوان فرایند دستیابی به الگوهای عملی درونی عمل کننده در رابطه با چهره ی دلبستگی.
4- در نظر گرفتن چگونگی ارتباط بین ادراکات و تجربیات فعلی با تجربیات رابطه ‌ای و پیام‌‌های والدینی در طول دوران کودکی و نوجوانی فرد.
5- رهاسازی بیمار از میراث تجربیات آسیب‌ زننده گذشته توسط حمایت از مرور و بررسی تاریخچه الگوهای عملی درونی تعیین کننده و مسلط بر فرد. تشویق و ترغیب ایجاد و خلق الگوهای جدید و خودمختار توسط او.
بالبی به صراحت نقش درمانگر را مشابه نقش مادر بعنوان مشوق کودک برای اکتشاف جهان با تکیه بر پایگاه‌ ایمن که خودش خلق کرده می‌ دید. بر این اساس بالبی، بر اهمیت و ارزش نقش درمانگر به اندازه نقش بیمار در جریان درمان تأکید داشت، زیرا هر دوی آنها مسئول چیزهایی هستند که در رابطه مشترک آنها با هم رخ می‌دهد.

14-2 مداخلات بالینی و آموزش مادر در تغییر سبک دلبستگی
نظریه دلبستگی عام ترین نظریه برای تبیین رفتار والد – کودک به شمار می رود ( آکانر و زینا ، 2003؛ به نقل از ذوالفقاری مطلق و همکاران، 1387). نظریه ی دلبستگی و روان درمانی والد – کودک، هر دو در دهه ی 1970 رشد و گسترش یافتند و بر روان درمانی مادر- نوزاد، به ویژه با کاربرد مفهوم الگوهای فعال درونی خویشتن و دلبستگی در زمینه فعالیت‌های بالینی تأثیرگذار بوده‌اند (مین ، 1991؛ به نقل از ذوالفقاری مطلق و همکاران، 1387).
پژوهشی تحت عنوان اثربخشی درمان مبتنی بر دلبستگی بر کاهش علایم اختلال اضطراب جدایی، توسط ذوالفقاری مطلق و همکاران ( 1387) ، انجام گرفت؛ درمان مبتنی بر دلبستگی و آموزش مدیریت والدین توانستند در شدت علایم اضطراب جدایی کودکان 5/5-3 ساله ‌ای که به تصادف از مهدهای کودک زیر نظر سازمان بهزیستی منطقه هشت تهران انتخاب شده بودند، کاهش معنی‌ داری پدید آورد. در این پژوهش، درمانگر با استفاده از راهنمای مداخله مبتنی بر دلبستگی که بر اساس اصول هشت گانه ی تعامل خوب مادر – کودک ( متعلق به سازمان بهداشت جهانی، 1997) برای جلسه‌های مشترک مادر و کودک توسط پژوهشگر این طرح تدوین گردیده بود، استفاده کرد. این راهنما بر پایه اصول حساس‌سازی مادر (بریش، 2002) ، پاسخ‌ دهی مناسب به کودک (فرایبرگ، 1982)، رفتار همدلانه با مادر از سوی درمانگر (پاول و لیبرمن، 1997) و تأکید بر نقاط قوت مادر (اریکسون و همکاران، 1992) ساخته شده بود. این اصول در شش جلسه اجرا و در طی این فرایند از اصول هشت‌گانه برقراری تعامل خوب با کودک (سازمان جهانی سلامت، 1997) بهره گرفته شده بود. این راهنما دربرگیرنده معرفی اصول تعامل خوب با کودک، فعالیت‌های مشترک در جلسه، درک و بیان هیجان‌ها، بررسی تجربه‌های پیشین مادر در رابطه با کودک و ایفای نقش و تکلیف منزل برای مادر و کودک بوده هر جلسه دارای برگه فعالیت در منزل نیز بود. در مداخله مبتنی بر دلبستگی، مادر یاد می‌گیرد به احساس و روش پاسخ ‌دهی شخصی خود اعتماد کند و اضطراب و تشویش درونی خود در زمینه چگونگی رویارویی با رفتارهای کودک را کنترل نماید. درمانگر از رابطه همدلانه ایجاد شده بین خود و مادر برای افزایش علاقمندی و انگیزه تغییر در وی بهره می‌گیرد. به این ترتیب درمانگر با تعیین نقاط قوت رابطه مادر و کودک و تأکید بر نقاط قوت مادر به عنوان فردی با کفایت و ارزشمند، اضطراب و احساس بی‌ کفایتی وی را در رابطه با کودک کاهش می‌ دهد.
توماس (به نقل از جهانبخش و همکاران، 1390) معتقد است که مناسب ترین درمان برای افراد مبتلا به اختلالات دلبستگی و مسایل ناشی از آن ارائه ی مداخله ی مبتنی بر دلبستگی است. فلور تاکید می کند که برای تاثیر گذار بودن درمان لازم است به جای تمرکز کامل بر بیمار، خانواده و مراقبان اصلی وی نیز تحت درمان قرار بگیرند. هدف اصلی خانواده درمانی با رویکرد دلبستگی درمانی، ایجاد یک پایگاه و تکیه گاه ایمن برای کودک در خانواده است.
درمان مبتنی بر دلبستگی به عنوان درمانی به طور نسبی جدید و موثر در زمینه ی اختلالات عاطفی و رفتاری شناخته شده است.
اثر بخشی درمان مبتنی بر دلبستگی بر علائم افسردگی در دختران دارای مشکلات دلبستگی توسط جهانبخش و همکاران ( 1390) انجام شد. بسته ی درمانی مورد استفاده در این پژوهش، درمانی آزمون شده و تایید شده توسط پورنل و کینگ و نیومن است که برداشتی تلفیقی و ترکیبی از فرمت درمانی اصول حساس سازی مادر بریش ، اصول پاسخ دهی مناسب به کودک فرایبورگ، مبانی رفتار همدلانه با مادر از سوی درمانگر پاول و لیبرمن ، تکنیک های دلبستگی و ارتباط اروین ، متد دلبستگی درمانی کراس ، روش های کاهش مشکلات رفتاری کودکان در مدرسه ایپستین ، تکنیک قصه گویی برای کودکان دارای اختلالات دلبستگی نیکولز ( به نقل از فمیلی )، دلبستگی درمانی تحولی آنا و مک گنوا ،تکنیک مدیریت استری ،بازی درمانی، سناریو سازی و … می باشد. در نتیاج این پژوهش به این نتیجه می رسیم که درمان مبتنی بر دلبستگی در کاهش علائم افسردگی دختران دارای مشکلات دلبستگی مؤثر بود و پایبندی مادران به تداوم روش های درمانی باعث بهبودی بیشتر در مرحله ی پس آزمون شد ( جهانبخش و همکاران، 1390).
جهانبخش و همکاران ( 1390) نیز تحقیقی با عنوان میزان اثربخشی دلبستگی درمانی بر روی میزان علائم نافرمانی مقابله ای در دختران درارای مشکلات دلبستگی انجام دادند. که نتایج تحقیقات نشان ازآن دارد که درمان مبتنی بر دلبستگی در بهبود علائم اختلال نافرمانی مقابله ای مؤثر واقع می شود.
امانی و همکاران ( 1390) در بررسی خود تحت عنوان اثر بخشی دو رویکرد طرحواره درمانی و دلبستگی درمانی بر سبک های دلبستگی در دانشجویان مرحله ی عقد، به این نتیجه رسید که دلبستگی درمانی باعث افزایش سبک دلبستگی ایمن می شود.
اساس درمان های حوزه ی دلبستگی بر افزایش توانایی تنظیم هیجانات در پاسخ به محرکات بیرونی قرار دارد. درمان دلبستگی مختل معطوف به چند حوزه است: بهبود روابط دلبستگی کنونی، خلق روابط دلبستگی جدید، و کاهش نشانه ها و رفتارهای مشکل ساز. تغییر در سطح بازنمایی با ثبات تر از تغییر در سطح رفتاری است و کار والد را برای توانایی پاسخ دهی حساس در مقابل نیازهای فرزندش آسان می کند. پشت مشهدی، محمد خانی، پورشهباز و خوشابی ( 1388)، در تحقیقی با عنوان اثر بخشی مداخله ی ترکیبی درمان دلبستگی و آموزش فرزند پروری در مادران دلبسته ی ناایمن بر نشانه های کودکان مبتلا به اختلال فزون کنشی / نارسایی توجه، به این نتیجه دست یافتند که آموزش مادران و بهبود دلبستگی ناایمن آنها بر نشانه های اختلالات رفتاری کودک از جمله اختلال فزون کنشی/ نارسائی توجه اثر بخش بوده و به میزان معناداری از شدت علائم کاسته شده است.
ABFT یا خانواده درمانی مبتنی بر دلبستگی، خانواده درمانی مختصر و کوتاهی است که برای درمان نوجوانان افسرده طراحی شده است. فرض اول ABFT این است که تضاد های عمیق خانوادگی، بحران های وحشتناک، وابستگی های ضعیف، غفلت های فیزیکی و عاطفی و یا آزارها می تواند پیوندهای دلبستگی را تخریب کند. دلبستگی تخریب شده و فضای منفی خانواده از رشد نوجوان در مهارت های مقابله ای درونی و میان فردی جلوگیری می کند که همین مسئله می تواند باعث ناکارآمدی نوجوان در حل استرسور های اجتماعی و … شود که افسردگی در نوجوان را دامن می زند. فرض مهم دیگر در ABFT این است که دلبستگی آسیب دیده و مخرب می تواند تعمییر و تصحیح شود. از نتایج کاربردی خانواده درمانی مبتنی بر دلبستگی می توان به کاهش معنادار تضادهای خانوادگی و نشانه های اضطراب و افسردگی اشاره کرد ( دیاموند، دیاموند ، 2002).
درمانگران ABFTبر ترمیم مشکلات در روابط دلبستگی گذشته و حال، دوباره سازی اعتماد و افزایش تاثیر و مداخله ی مثبت والدین در زندگی نوجوان تمرکز می کنند. هر فرآیندی برای افزایش حس ایمنی نوجوان و بازسازی خانواده به عنوان مکان و محیط رشد مهارت های اولیه ی اجتماعی، شناختی و تنظیمات عاطفی است ( کسیل ، 2011).
ABFT شامل سه مرحله گسترده است. درمانگر در هر یک از این مراحل وظایفی دارد:
مرحله اول: شامل ملحق شدن درمانگر به خانواده و تعریف و تمرکز روی بهبود روابط بین فردی خانواده است تا اینکه علائم و نشانه‌های در نوجوان به طور خود به خود کاهش یابد. درمانگر با هر یک از افراد خانواده به طور جداگانه در یک جلسه ملاقات می‌کند و سپس در یک جلسه با نوجوان به تنهایی و در جلسه بعدی با هر دو والد ملاقات می‌کند. هدف از این جلسات ایجاد یک پیمان (اتحاد) درمانی با هر یک از اعضای خانواده است و نیز شناختن و بیان کردن واضح هیجانات و تجربیات منفی نوجوان، تا او را آماده کند که این تجربیات را با والدین خود مورد بررسی و وارسی قرار دهد و تأکید بر والدین تا به گفته‌های نوجوان گوش دهند.
مرحله دوم: تمرکز درمانگر روی بازسازی دلبستگی است. این کار در طی جلسات پیوسته انجام می‌شود تا درمانگر به خانواده کمک کند تا بر مسائل بین فردی ‌شان تمرکز کنند که مانع می‌شود نوجوان از پدر یا مادر خود حمایت و همدلی بخواهد. وقتی والدین توانستند بدون دفاع‌ها و مقاومت‌ها به تجربیات نوجوان گوش دهند و به آن اعتراف کنند، نوجوان می‌تواند ارتباطات سالمی را با خانواده خود برقرار سازد.
مرحله سوم: تمرکز روی بازسازی خانواده در یک بافت اجتماعی است. در واقع درمانگر کمک می‌کند تا خانواده روی مسائل خاص،مورد نظر نوجوان از قبیل، لباس، ساعات منع عبور و مرور (خاموشی)، فشارهایی که خانواده اعمال می‌کند و … بحث کند. والدین تشویق می‌شوند تا از نوجوان حمایت کنند تا به سوی استقلال و شایستگی لازم پیش برود. درمانگر با صلاحیت و اقتدار خود باعث پیشبرد این مراحل و بازسازی دلبستگی در نوجوان می‌شود.
کسیل (2011)، در تحقیقی بر روی تاثیر ABFT بر رفتارهای خودزنی نوجوانان پرداخت. در طرح مطالعه ی موردی کسیل، نوجوانی به نان براندا تحت درمان ABFT قرار گرفت که بعد از درمان، نتایج نشان داد که خانواده درمانی مبتنی بر دلبستگی به طور معناداری موجب کاهش خود آسیب زنی نوجوان گردیده است و پیگیری 6 ماهه نیز نشان داد که درمان به صورت عمیقی پایدار بوده است.
امامی و همکاران (1390) در پژوهشی به این نتیجه رسیدند که آموزش شناختی رفتاری رفتارمادرانه به مادران کودکان ناایمن به صورت معناداری باعث تغییر و بهبود رفتار مادرانه در طی تعامل با کودک شده است. این مسئله نیز نهایتا باعث افزایش امنیت دلبستگی کودکان ناایمن به صورت معنی داری شد. نتایج این تحقیق با نتایج ووندرا، هومردینگ و شاو (2004) هماهنگ می باشد که به بررسی تاثیر ویژگی های رفتار مادرانه بر تغییر دلبستگی پرداختند. در نتیجه در تبیین موارد فوق می توان گفت که تقریبا در تمام مواردی که دلبستگی کودک از ناایمن به ایمن تغییر می کند، علائم و نشانه هایی از رفتار مادرانی وجود دارد که آرام تر و در رفتار با کودک با اطمینان بیشتری عمل می کنند. در تبیین اثربخشی آموزش رفتار مادرانه نتایج نشان داده است که با تغییر رفتار مادرانه منفی به سمت رفتارها و هیجانات مثبت، تکرار رابطه کودک با چهره دلبستگی یا همان مادر، فرصتی برای اصلاح و بازنمایی مدل فعال درونی خود در رابطه با مادر ایجاد می گردد. در نتیجه به طور ناخودآگاه، توجه و پردازش تجارب در ارتباط دلبستگی اصلاح می گردد و بر روابط آینده اثر می گذارد و کودک در حرکت به سمت ایمنی، الگوهای فعال درونی مادر خود را به عنوان کسی که به طور حساس، پاسخگو و مسئولیت پذیر است و الگوی خود را به عنوان کسی که ارزش مراقبت و دوست داشتن را دارد، نشان می دهد.
درمان مبتنی بر دلبستگی در کاهش علائم اختلال‌های دوران کودکی و نوجوانی از رویکرد های درمان مبتنی بر دلبستگی است. از سویی هم، ماهیت پیچیده ی ارتباط دلبستگی و آسیب شناسی روانی و علائم آن ایجاب می کند که برای بهبود و حل این مشکلات، به درمان های جدیدی رو آورد. با توجه به وظایف درمانگر و هدف پژوهش که حل مشکلات ارتباطی مادر- کودک و کودک – اطرافیان است، گروه درمانی بهترین گزینه است که از بین گروه درمانی ها، تئاتر درمانی پیشنهاد این پژوهش است.

15-2 تئاتر درمانی
1-15-2 تاریخچه
تئاتر به عنوان روشی درمانی از زمان اولین حضورش پذیرفته شد. رابطه ی نزدیک تئاتر و درمان به قرن ها قبل یعنی یونان باستان بر می گردد ( فورمن ، 1988).
شاید بتوان گفت که دانای یونان، معلم اول ارسطو، نخستین کسی بود که به صورت علمی اثرات مثبت نمایش و تئاتر و بازی را در روان تماشاگر بازشناخت و در کتاب فن شعر ارسطو معلوم نمود که تماشای حرکات نمایشی، گویی رهابخش است و باعث خلاص تماشاگر از بار غم و مشکلات و عقده های روانی می شود. بنابراین به عقیده او، نمایش یا به عبارت دیگر تئاتر از طریق ” کاتارسیس ” یا تخلیه ی هیجانی موجب پالایش روان و تصفیه ی روحی است و اثری تهذیب کننده دارد.
با توجه به مقدماتی که ارسطو در این زمینه مطرح نمود و در طی تاریخ جسته و گریخته توسط اهل علم اشاراتی به این موضوع به عمل آمده بود. در قرن حاضر به همت ژاکوب لوی مورنو که مدت ها در وین به پزشکی و روانکاوی اشتغال داشت، روش خاصی برای درمان بیماری های ” روانی” پیشنهاد داد که خود نام این روش را ” سایکودرام” یا تئاتر درمانی نامید (عناصری، 1363).
2-15-2 تعریف تئاتر درمانی
در اوایل قرن بیستم، دکترمورنو اساس نظریه سایکودرام یا تئاتر درمانی را در وین بنیان گذاشت. او در سال 1921، سایکودرام را ” علم کشف حقیقت” نامید و موضوع آن را چنین تعریف کرد:
« تئاتر درمانی نوعی کاوش علمی جهت دریافت حقیقت، از طریق شیوه های نمایشی است.»
مورنو، به تعریفی کاربردی از تئاتردرمانی می رسد : ” راهی برای تمرین زندگی، بی آنکه به خاطر آن تنبیه شویم”. تئاتر درمانی با دو عنصر ” عمل” ” مشاهده ی فعالانه” به انجام می رسد. عمل به معنای تجسم بخشیدن به ذهنیات از طریق حرکات نمایشی است. این کار توسط تکنیک های خاص تئاتردرمانی صورت می پذیرد ( مضاعف سازی، آیینه، جابجایی، صندلی داغ، اتاق تاریک، صندلی خالی، پری رویایی…) و مشاهده ی فعالانه به این معناست که در هر موقعیتی دقیقا متوجه باشیم که چه چیزی را تجربه می کنیم.
تئاتردرمانی استفاده از امکانات مشترک علم روانشناسی و هنر تئاتر جهت حذف رفتار نادرست و یا اصلاح آن و بهره گیری از جنبه های دراماتیک و زیبایی شناختی هنر نمایش، جهتِ تاثیر گذاری بر شخصیت فرد است. تئاتردرمانی یکی از روش های خلاق در هنر درمانی است که ایفای نقش، داستان، بداهه گویی و دیگر فنون تئاتر و نظریه ها و روش های درمانگری را با هم ترکیب می کند. نتیجه ی این عمل فرآیندی تجربی است که ظرفیت فرد را برای بازی کردن، استفاده از نمایش برای دسترسی به احساس ها و بیان آنها، دست یابی به بینش و در نظر گرفتن موفقیت آمیز دیدگاه ها را در موقعیت های مختلف افزایش می دهد ( نقل از حمیده بیاتی و همکاران، 1391). سایکودرام علمی است که از طریق امکانات نمایشی به واقعیات انسانی می رسد و او را آنچه که هست به آنچه که می تواند باشد ارتقا می دهد، وقایع را بازسازی می کند و از فشار اتفاقات رنج آور می کاهد، از راه سایکو درام یا تئاتردرمانی می توان گذشته، حال و آینده فرد را جستجو کرد و درهای بسته ی ذهن را گشوده و به درون سخت و محصور شده ی شخصیت افراد دست یافت. روش مورینو به عنوان پدر تئاتردرمانی این بود که شخصی که مشکل داشت را به عنوان شخص اصلی بر می گزید و دیگر افراد را به عنوان ضمیر ناخودآگاه و یاری دهنده یا اگو کمکی انتخاب می کرد که به شخصیت اصلی کمک رسانند. این افراد توسط کارگردان – درمانگر هدایت می شوند. در این راستا از تکنیک های بسیاری مثل صندلی خالی، مضاعف سازی و … استفاده می شود (محامدی، 1375).
امروزه تقریبا یک قرن از عمر نظریات مورنو در باب کارایی تئاتردرمانی می گذرد و در این مدت، کمتر جامعه ای به ضرورت وجود تئاتر برای ایجاد سلامت روانی جامعه تردید داشته است. اما به راستی چرا تئاتر برای بشر از چنین ضرورتی برخوردار است؟
3-15-2 ویژگی های تئاتردرمانی
شاید مهمترین ویژگی هایی که هنر تئاتر را از چنین خصوصیتی برخوردار می کند عبارتند از:
1: هنر تئاتر باعث برون ریزی خلاقیت و خودجوشی می شود.
2: تئاتر فضایی است که در آن تصاویر درونی، تجسم پیدا می کنند و به شکل عینی، نمود می یابند.
3: در تئاتر همه چیز ممکن است و همین امکانات فرا واقع به شخصیت محوری اجازه می دهد که چیزهایی را که در زندگی واقعی هرگز تجربه نکرده اند و به این ترتیب، واقعیات جدیدی را بیافرینند.
4: تئاتر ورای زبان حرکت می کند. زبان تئاتر، زبان عمل و احساس است و موقعیتی را برای فرد می آفریند که هم بازیگر و هم تماشاگر باشد و به این ترتیب ” خود مشاهده گری ” را تقویت می کند.
5: تئاتر، تماشاگر را به ارتباط ، همدلی و همذات پنداری وا می دارد.
6: و بالاخره تئاتر باعث درگیری شخصیت محوری با موقعیت و درک فضا و نمادها می شود و با این عمل نیم کره راست مغز تحریک می شود. تحریک این نیمکره باعث افزایش آگاهی فضایی و حافظه ی عاطفی می شود.
بازی های تئاتر درمانی از تکنیک های مختلفی بهره می گیرند که در آن شخص اصلی با شخصیت محوری، به کمک افراد یاور یا مددکار، فضایی را بازآفرینی می کنند. در نتیجه انتخاب تئاتردرمانی برای درمان و تغییر سبک دلبستگی می تواند توانایی این روش در اثر گذاری بر رابطه، افزایش همدلی، تمرین رابطه بدون انتظار تنبیه، افزایش مهارت حل مسئله، ابراز وجود و … را نشان دهد ( فورمن، 1988).
هنگامی که تئاتر به خوبی استفاده شود می تواند :
• توجه و علاقه ی عده ی زیادی از مردم را به سوی خود جلب کند زیرا تئاتر به صورت زنده و واقعی اجرا می شود. و شامل ارتباطات کلامی و شفاهی، بیان چهره ای، رقص، تصویر، آهنگ و آواز خواندن است که همین کار با همدیگر برای طولانی مدت توجه و علاقه ی مردم را جلب می کند.
• مردم را گرد هم برای بحث در مورد مشکل جمع می کند.
• احساسات قوی ای را برانگیخته می کند. در نتیجه ذهن، احساس ، همدلی و … هر فردی که در تئاتر است درگیر می شود. در نتیجه چیزی که تجربه یا یاد گرفته می شود به آسانی فراموش نمی شود.
• با واقعیت های محیطی تطابق داده می شود زیرا نمایش ها می توانند در هر جایی، در هر زمانی و با زبان های بومی حاضر در زندگی طبیعی برگزار شوند.
• توانمندی و آستانه ی تحمل افراد و فهم آنها با اجازه به اینکه می توانند نقطه نظر های متفاوتی را ببیند یا بازی کنند، بالا می رود و بالغ می شود.
• مشارکت، بیان خود به خصوص در افرادی که در این زمینه مشکل دارند تشویق می شود.
• تفریح و سرگرمی فراهم می کند در عین حال بهترین یادگیری نیز حاصل می گردد.
( پروژه ی یونیسکو، آموزش ایدز با تئاتر ، 2011)

4-15-2 پیشینه ی پژوهشی تئاتردرمانی
تئاتر درمانی به عنوان یک روش درمانی در بسیاری از پژوهش ها بوده و نتایج بسیار قابل قبولی نیز از آنها به عمل آمده است.
کوربال و گارسیا (1977) از سایکودرامای گروهی برای درمان بیماران سایکوتیک بهره بردند که باعث افزایش عملکرد سلامتی و بهبود عملکرد اجتماعی آنها شد.
از تئاتردرمانی درحل مشکلات مهارت های اجتماعی و ارتباطی نوجوانان نیز استفاده شده است. تئاتر درمانی موجب بهبود مهارت های اجتماعی و کاهش اعتیاد به اینترنت در دانشجویان دختر می شود (کورکی و همکاران، 1390).
بیابانگرد و همکاران )1385( در تحقیقی به این نتیجه رسیدند که روان نمایش گری ( تئاتردرمانی) تاثیر معناداری بر بهبود بخشی مهارتهای اجتماعی و عزت نفس دانش آموزان نارسا خوان داشته است. در این تحقیق آمده است که اجرای تئاتردرمانی بر مهارت های میان فردی و رفتارهای مربوط به کار که از ابعاد آزمون مهارتهای اجتماعی هستند، اثر معنادار دارد.
غباری بناب و همکاران ( 1383) در پژوهشی به این نتیجه رسیده اند که هنر های نمایشی در رشد اجتماعی دانش آموزان کم توان ذهنی آموزش پذیر موثر است. در این تحقیق با آموزش رفتارهای سازشی از طریق نمایش عروسکی به دانش آموزان کم توان ذهنی آموزش پذیر، توانستند مهارت های اجتماعی و رشد اجتماعی آنها را بهبود ببخشند.
تئاتردرمانی موجب افزایش بینش مادرانه نسبت به روابطش با کودک شده و در نتیجه موجب بهبود روابط گشته است. در این تئاتردرمانی بر روی پذیرش، بینش، حل جداییها و تضادها کار شده که نتایج معناداری را در پی داشته است ( ریانت فینگر- اسکال، نینا کورن- کای و میشل بارکت ، 2013)
در تحقیق داگان (2011)، بر روی تاثیر سایکودراما بر سبک دلبستگی جوانان کار شده است در این پژوهش به این نتیجه رسیده اند که تئاتردرمانی بر سبک دلبستگی انکار کننده اثری معنادار داشته است ولی بر روی سبک دلبستگی دل مشغول اثر چندانی نداشته است. در عین حال این درمان بر فهم مراجعان از خود، افزایش بینش و بصیرت اثر داشته و همچنین باعث آگاهی مراجعان نسبت به سبک دلبستگی اشان شده و تاثیر خوبی بر روی روابط آنها گذاشته است، اعتماد به نفس آنها ، توانایی گوش دادن و حل مسئله و همدلی را در آنها افزایش داده است.
طبق این نتایج امید می رود که با تئاتر درمانی بتوان سبک دلبستگی را اصلاح و ترمیم کرد و بر روی مهارت های اجتماعی نوجوانان اثر مثبتی داشت و بینش مادر را نسبت به رفتار مادرانه افزایش داد.
استفاده از تئاتر برای بهبود دلبستگی در مقاله ای تحت عنوان ” تئاترِ دلبستگی” مورد بررسی قرار گرفت. در این تحقیق جان موری از تئاتر درمانی برای بهبود و تسهیل روابط دلبستگی بین فرزند خوانده ها که به علت آزار و غفلت از خانواده ی اصلی خود جدا شده بودند و والدین غیر تنی آنها استفاده کرد.این کودکان جدایی و فقدان را درک کرده اند و احساس ترس و اضطراب دارند. آنها نیاز دارند دوباره دلبسته شوند یا به عبارتی دلبستگی آنها بازسازی شود. تئاتر روشی بسیار طبیعی را برای افزایش همدلی بین فرزند خوانده ها و والدهای غیر تنی و احساس نزدیکی مورد نیاز برای ساخت اعتماد است. تئاتر درمانی در این مورد، باعث نزدیکی، همدلی در فرزندان و همچنین افزایش اعتماد به نفس در والد ها برای انجام والدگری خوب شد. اجرای تئاتردرمانی در خانه ی آنها باعث شد که درمان به واقعیت نزدیک تر شود و کودکان محیطی امن را تجربه کنند. به آنها احساس امنیت می دهد و قواعدی را به آنها یاد می دهد که فقدان احساسی اشان را کنترل کنند.
موضوعاتی که در تئاتردرمانی دلبستگی مورد توجه بود این مواردند:
• والدین و کودکان با هم در داستان زندگی کودک با روش ها درمانی خلاقانه کار می کنند، تمرین تئاتر، حمایت با اطلاعات دلبستگی، و والدگری به عنوان روشی تسهیلی برای دلبستگی درست و ایمن، همه باعث کاهش آسیب های روانی می شود.
• کار در خانه، خانواده را قادر به این می کند که یادگیری از فضای درمانی نمایش به زندگی هر روزه ی آنها انتقال یابد که باعث رشد و بلوغ می شود.
• اجرای خلاقیت برای ایجاد سرگرمی و کاهش تنش
• روش های متفاوتی از بودن را تجربه می کنند، روش های شخصی در مقابل احساسات دشوار.
• استفاده از مخاطب یا تماشاگر برای کشف تاثیر خود بر دیگران
• کشف قدرت برای یافتن راه حل، استفاده ازتصور
• توسعه تصور برای افزایش مهارت های حل مسئله
• افزایش قدرت و اختیار برای تمرین انتخاب
(موری، 2006).
تئاتردرمانی شورایی توسط بوال ، نمایش نامه نویس و فیلسوف برزیلی ابداع گردید. تئاتردرمانی شورایی راه حلی واقعی برای حل مشکلات است. تئاتردرمانی شورایی با ایجاد کردن محیطی امن برای کشف مشکلات و حل این مشکلات، درمانی مطمئن محسوب می شود. اگوستاو بوال رویکردی سیستماتیک، غیر خشن با استفاده از تکنیک های تئاتر ساخت. این روش در بیش از 57 کشور دنیا پذیرفته شده و کاربرد دارد. تئاتر درمانی شورایی، درمانی است ورای فرهنگی که تکنیک ها را با توجه به نیازهای هر فرهنگی می توان تطبیق داد و به کار برد (نقل از ایلیزابت وودسون، 2012).
د رتحقیقی از تکنیک های تئاترشورایی در بهبود مهارت های صحبت در جمع و ارتباطات بین فردی در کلاس استفاده شد که استفاده از تئاتردرمانی شورایی تاثیر معناداری در بهبود این مهارت ها داشته است ( بورلسون ، 2003).

فصل سوم:
جریان روش شناختی پژوهش

1-3 مقدمه
در این فصل به روش تحقیق، جامعه ی آماری، معیارهای انتخاب و حذف آزمودنی ها، نمونه و روش نمونه گیری، ابزار های پژوهش، متغییر ها، پایایی، شیوه اجرای پژوهش و روش تجزیه و تحلیل داده ها اشاره شده است.

2-3 طرح پژوهش
این پژوهش در چارچوب طرح آزمایشی تک آزمودنی با استفاده از خط پایه ی منفرد (ABA ) اجرا شده است. متغیر مستقل در این پژوهش تئاتر درمانی مبتنی بر دلبستگی و متغیرهای وابسته، سبک های دلبستگی ناایمن و مهارت های اجتماعی و رفتار مادرانه بود. اثر بخشی مداخله بر اساس مقایسه ی روند پاسخ های آزمودنی ها در زیرگروه های مشخص، در مراحل خط پایه با درمان، و تداوم پاسخ ها در مرحله پیگیری مورد ارزیابی قرار گرفت.

3-3جامعه آماری
جامعه ی آماری شامل نوجوانان پسر 12 تا 14سال دارای سبک دلبستگی ناایمن شهر تبریز در سال 1393 است.

4-3 نمونه ی آماری و روش نمونه گیری:
از آن جایی که طرح این پژوهش یک طرح تک آزمودنی می باشد، در نتیجه نمونه ی آماری شامل 4 نوجوان دلبسته ی ناایمن به همراه مادرانشان بود که به روش نمونه گیری مبتنی بر هدف و بر اساس نمونه گیری در دسترس انتخاب شدند. این آزمودنی ها بر اساس ملاک های زیر وارد طرح درمان گردیدند:
الف ) ملاک های ورود نمونه ها به پژوهش عبارتند از:
1- سبک دلبستگی ناایمن ( 2 نفردلبسته ی انکار کننده، 2 نفردلبسته ی دل مشغول) بر اساس آزمون رندلف.
2- کمبود مهارت های اجتماعی بر اساس آزمون مهارت های اجتماعی ماتسون.
3- تمایل مادران به شرکت در درمان.
4- وجود نواقصی در رفتار مادرگری بر اساس مقیاس سنجش رفتار مادرانه.
5- پسر بودن
6- نوجوان 12 تا 14 ساله بودن
7- شرکت نکردن در روان درمانی های همزمان و عدم استفاده از دارودرمانی
ب) ملاک خروج نمونه ها از پژوهش عبارتند از :
1: داشتن اختلال روانی مزمن در نوجوان یا مادر وی.
2: داشتن مشکلات خانوادگی مثل طلاق والدین، اعتیاد والدین یا بزه کاری والدین.
3: داشتن مشکلات حسی – حرکتی.
5-3 شرح حال آزمودنی ها

آزمودنی اول با سبک دلبستگی ناایمن انکار کننده :
آزمودنی شماره 1، پسری 12 ساله بود که در کلاس ششم دبستان درس می خواند و در مهارت های اجتماعی و ارتباط با والدین خود مشکل داشت. در مدرسه دانش آموز منزوی و گوشه گیری است. در درس خواندن و ارتباط با دوستان و همسالان خود لجبازانه برخورد می کرد. در حالی که در درس های خود خوب عمل می کرد. مادر وی معترف بود که هیچ دوستی ندارد. تا به حال داروی خاصی مصرف و در هیچ دوره ی روان درمانی شرکت نکرده بود. پدر وی دارای مدرک دکتری حرفه ای و داروساز است و مادر او لیسانس دارد و مشغول کار در بیرون از منزل نیست. هیچ گونه سابقه ی مشکلات عاطفی حاد، طلاق والدین یا اعتیاد آنان، مشکلات جسمی و یا روانی در تاریخچه ی او مشاهده نشد. به گزارش مادر وی، آزمودنی دارای مشکل حاد روانی نبوده و مشکلات حسی و حرکتی و شناختی خاصی نیز نداشت. رابطه ی مادر و پدر و کودک در طی مشاهدات، سطحی بود. مادر و پدر بیشتر درگیر مسائل مالی و اقتصادی و بیرون از منزل بودند. امکانات رفاهی زیادی برای کودک فراهم کرده بودند. به صورتی که کودک بیشتر اوقات خارج از مدرسه ی خود را صرف بازی های کامپیوتری می کرد.
آزمودنی اول در آزمون سبک دلبستگی در پیش آزمون، نمره ی 61 را گرفت که این نمره بالاتر از خط برش (30) بود. در پرسشنامه ی مهارت های اجتماعی نیز، وی نمره ی 113 را به خود اختصاص داد که پایین تر از نمره ی برش بود و نشان از نقص در مهارت های اجتماعی داشت. نمره ی مادر در رفتار مادرانه در این آزمودنی به صورت کلی 7 بود. از رفتار های جالب توجه این مادر می توان به مسئولیت پذیری کم و شور و نشاط کم وی نسبت به کودک اشاره کرد.

آزمودنی دوم با سبک دلبستگی ناایمن انکار کننده :
این دانش آموز پسر 12 ساله ای بود که در مقطع ششم دبستان مشغول به تحصیل است. در روابط با اطرافیان دچار مشکل بوده و به نظر والدین خود، گوشه گیر و منزوی و در عین حال لجباز و خودرای است. طبق گزارش مادرش، وی در مدرسه تنها است. عملکرد تحصیلی وی قابل قبول است. از نظر اجتماعی با کسی نمی جوشد. اوقات زیادی را به علت اشتغال والدین در خانه تنها می ماند. استقلال و مسئولیت پذیری زیادی دارد. تمام کارهای مدرسه را به تنهایی انجام می دهد. مادر او از این بابت راضی است. زیرا کمترین دخالت را در تحصیل وی دارد. در برخی امور، بسیار لجباز است. در ارتباطات فامیلی و دوستانه شرکت نمی کند. تا کنون در هیچ دوره ی روان درمانی یا دارودرمانی شرکت نکرده است. پدر وی هنرمند و از عکاسان مطرح تبریز است. و مادر وی فیلم ساز و در عین حال دبیر است. هیچ گونه سابقه ی مشکلات جسمی و روانی حاد در خانواده و تاریخچه ی نوجوان مطرح نشده است.
آزمودنی دوم در آزمون سبک دلبستگی در پیش آزمون، نمره ی60 که بالاتر از خط برش و در مهارت های اجتماعی نمره ی 97 که پایین تر از خط برش بود را به دست آورد. مادر وی در رفتار مادرانه به صورت کلی، در مجموع ابعاد نمره ی 7/7 را به دست آورد. در این مادر هم جهت گیری به سمت کودک بسیار کم است و مادر نسبت به کودک مسئولیت پذیر نیست. خلاقیت، گرمی، حالات چهره ای بیان گر شادی و شور و نشاط در مادر کم دیده می شود.

آزمودنی سوم با سبک دلبستگی ناایمن دل مشغول :
آزمودنی شماره 3، پسری 13 ساله، و دانش آموز مقطع اول راهنمایی است. مادر آزمودنی و آزمودنی در روابط بین فردی مشکلات زیادی داشته اند و یک دوره روان درمانی گذرانده اند . ولی در عین حال باز هم مشکلات با بزرگ تر شدن او، حادتر شده است. پدر آزمودنی فوق لیسانس پژوهش هنر و کارمند دولتی است. مادر وی لیسانس دارد و بازیگر است. هیچ گونه سابقه ی مشکلات مزمن روانی و جسمی در تاریخچه ی آزمودنی مشاهده نشد. دلیل ارجاع وی به مشاور، تحصیلی بوده است. در مدرسه قشقرق به راه می اندازد. در ارتباط با همسالانش قلدری می کند. سعی در تشکیل گروه دارد و همیشه به دنبال افرادی است که وی را در مدرسه و خانه تایید و تحسین کنند. به مادر خود زیاد گیر می دهد به گونه ای که جلوی خودمختاری وی را گرفته است. از تنهایی می ترسد. و کابوس هایی با مضامین جدایی و طرد دارد.
نمره ی آزمودنی در آزمون سبک دلبستگی، 47 و در مهارت های اجتماعی، 93 شد که در هر دو به صورت معناداری نمرات از خط برش عدول می کنند. در رفتار مادرانه نیز، در مجموع 4 بعد، نمره ی رفتار مادرگری این آزمودنی 6 است. این مادر در هر 4 مقیاس نمره ی کمی به دست آورده است.

آزمودنی چهارم از گروه دلبستگی ناایمن دل مشغول :
این آزمودنی، پسری 14 ساله، و دانش آموز مقطع دوم راهنمایی است. از سایر شرکت کنندگان سن بالاتری دارد و میزان شکایت مادر از مهارت های اجتماعی و روابط درون خانوادگی او از سایر شرکت کنندگان بیشتر است. اتکا به والدین بیش از حالن نرمال است. از تنهایی و طرد شدن در مدرسه می ترسد. به گونه ای که بر روابط بسیار حساس است. سریع با افراد گرم می گیرد ولی همواره به دنبال جلب توجه است و دوست دارد همیشه در مرکز توجه باشد. به شدت به مادرش وابسته است. اعتماد به نفس کمی دارد. توسط دوستانش مسخره می شود. پدر وی لیسانس دارد و مشغول کار آزاد است. و مادر وی با مدرک دیپلم، هر از گاهی بازیگری می کند. چندین سال گذشته، پدر وی ورشکسته ی مالی شده و در خانواده با بحران مالی روبه رو بوده اند. به غیر از این مورد، سابقه ی مشکلات روانی و جسمی خاصی در تاریخچه ی آزمودنی مشاهده نمی شود.
نمره ی آزمودنی چهارم با سبک دلبستگی دل مشغول، در آزمون رندلف، 55 بود که از خط برش بالاتر، و در مهارت های اجتماعی ماتسون، نمره ی آزمودنی 108 بود. که از خط برش پایین تر بود که نشان از نقص در روابط اجتماعی را دارد. رفتار مادرانه ی وی به صورت کلی نمره ی 7/4 گرفت. این نمره از همه ی آزمودنی ها پایین تر است. مادر وی در هر 4 مقیاس از جمله مسئولیت پذیری و حساس بودن، شور و نشاط، راهنما بودن و توجه به پیشرفت به صورت ضعیفی عمل کرده بود.

6-3 ابزارهای پژوهش:
به منظور جمع آوری اطلاعات از آزمونهای اختلال دلبستگی رندلف، مهارت اجتماعی ماتسون، مقیاس سنجش رفتار مادرانه و پرسشنامه ای جمعیت شناختی محقق ساخته استفاده می کنیم.

1-6-3 پرسشنامه سبک دلبستگی رندلف ( RADQ )
پرسش نامه سبک دلبستگی رندلف در سال 2000 برای معرفی اختلالات دلبستگی ساخته شد. این پرسش نامه یک چک لیست 25 سوالی از فراوانی گزارشات والدین کودکان 5 تا 18 سال است که شامل مشکلات متعددی است که مراقب کودک طی دو سال قبل مشاهده کرده است. این چک لیست توسط خسروی ( به نقل از ابطحی، 1391) ترجمه و توسط موحد ابطحی و همکارانش (1391) هنجاریابی، و ویژگی های روان سنجی آن استخراج شده است. این پرسش نامه در یک مقیاس لیکرتی تدوین شده است که هر سوال 0 تا 4 نمره دارد. نمرات پرسش نامه در دامنه 0 تا 100 قرار دارد. نمرات بالاتر از 30 در این پرسشنامه نشان دهنده ی وجود مشکلات دلبستگی در کودکان است. آلفای کرونباخ برای پرسش نامه ی اختلال دلبستگی رندلف برابر با 83/0 محاسبه شد، که این میزان حاکی از همسانی درونی مطلوب سوالات پرسش نامه می باشد. این ضریب همسانی درونی با ضریب همسانی درونی با استفاده از روش دو نیمه کردن که توسط راندلف به دست آمد یعنی 84/0 برای گروه مبتلا به اختلال دلبستگی و 81/0 برای گروه دارای مشکلات رفتاری ، اما فاقد اختلال دلبستگی قابل مقایسه است. برای بررسی روایی تشخیصی پرسشنامه رندلف و میزان حساسیت و ویژگی آن از روش تحلیل تمایز ها استفاده شد. حساسیت این پرسش نامه برابر با 100 و ویژگی آن برابر با 90 است. به عبارت دیگر این پرسش نامه توانسته است 100 درصد بیماران را بیمار و 90 درصد افراد سالم را سالم تشخیص دهد. از این جهت می توان آن را دارای روایی تشخیصی دانست. این آزمون بهترین تمیز دهنده ی اختلال دلبستگی از سایر اختلالات دوران کودکی است.

2-6-3 پرسشنامه ی مهارت های اجتماعی ماتسون
برای سنجش مهارتهای اجتماعی کودکان و نوجوانان ( 4 تا 18 سال)، در سال 1983 توسط ماتسون تهیه گردیده است. فرم اولیه این مقیاس 62 آیتم داشت که توسط یوسفی و خیر ( 1381) تحلیل عاملی شده و به 56 عبارت کاهش یافت. که عوامل زیر را می سنجند :
الف) مهارتهای اجتماعی مناسب، از قبیل داشتن ارتباط دیداری با دیگران، مودب بودن، به کار بردن نام دیگران و اشتیاق به تعامل با دیگران به طریقی مفید و موثر را در بر میگیرد.
ب) رفتارهای غیر اجتماعی شامل رفتارهایی نظیر دروغ گفتن، کتک کاری، خرده گرفتن بر دیگران، ایجاد صداهای نابهنجار و ناراحت کننده و زیر قول خود زدن است.
ج) پرخاشگری و رفتارهای تکانشی شامل رفتارهایی مثل به آسانی عصبانی شدن، یک دندگی و لج بازی، دعوا کردن، قلدری و کتک کاری می شوند.
د) برتری طلبی و اطمینان زیاد به خود، شامل رفتارهایی در مورد به خود نازیدن و پز دادن، تظاهر به دانستن همه چیز و خود را برتر از دیگران دیدن هستند.
ه) رابطه با همسالان شامل تنهایی، حسادت، دوستی و بازی با بچه های دیگر است.
آزمودنی بر اساس یک مقیاس لیکرت پنج درجه ای ( کاملا مخالفم تا کاملا موافقم) به هر آیتم پاسخ می دهد. دامنه نمرات این مقیاس از صفر تا 224 می باشد. علاوه بر نمراتی که پاسخگو در هر کدام از عوامل یادشده به دست می آورد، جمع نمرات موجود در مقیاس نیز یک نمره ی کلی که بیانگر مهارت اجتماعی آزمودنی است به دست می دهد ( ماتسون و همکاران، 1983). نمره ی مورد توجه در این پژوهش همین نمره ی کلی است. یوسفی و خیّر( 1381)، ضریب آلفای کرونباخ آن را86/ 0 گزارش کرده اند و ضریب پایایی 81/0 برای این مقیاس به دست آمده است. همچنین اعتبار همزمان این پرسشنامه با آزمون مهارتهای اجتماعی بیابانگرد 83/0 می باشد.

3-6-3 مقیاس سنجش رفتار مادرانه
مقیاس درجه بندی رفتار مادرانه توسط ماهونی و همکاران (2000) ساخته شد و در سال 2007 توسط ماهونی و کیم مورد بازنگری قرار گرفت. ایم مقیاس متکی به فرآیند مشاهده است که حداقل دو مشاهده گر می بایست آن را اجرا کنند. شرایط خاصی برای تکمیل این مقیاس توسط دو مشاهده گر لازم است، شامل وجود اتاقی که در آن مادر و کودک به مدت حداقل 50 دقیقه به بازی مشغول شوند و مشاهده گران از قبل به صورت تصادفی مدت زمان خاصی بین 3 تا 10 دقیقه را مشخص کرده و از بین این 50 دقیقه آن را برگزینند. در حین بازی دوربین فیلم برداری در اتاق مشغول تهیه فیلم خواهد بود و مشاهده گر نیز در پشت آینه یک طرفه ( در این پژوهش به دلیل فقدان امکانات لازم برای آزمایش از جمله نبود آینه ی یک طرفه، مشاهده گر داخل اتاق قرار داشتند و مشاهدات مستقیم انجام می شدند)، به مشاهده ی مستقیم حالات چهره و رفتارهای مادر و نوجوان می پردازند. در نهایت آنها پس از بررسی و ارزیابی ده دقیقه انتخابی از فیلم و بر اساس مشاهدات مستقیم خود هر یک ( و بدون اطلاع از ارزیابی یک دیگر) مقیاس را تکیمل کرده و به نمره مادرانه نمره ی کلی می دهند. روش ضبط خود دارای شرایطی است که این شرایط از این قرار است:
روش ضبط مشاهدات تعامل والد – کودک ( ماهونی، 2008):
طول مشاهده: حداقل 3 دقیقه و حداکثر 10 دقیقه.
نحوه ی مشاهده: موقعیت مشاهده گر به گونه ای باشد که تا جایی که ممکن است بتواند چهره ی والد و کودک و فعالیتی را که انجام می دهند دیده شود.
اگر کودک حساس و عصبی شد یا عدم مشارکت نشان داد، مشاهده را ادامه ندهید. مشاهده باید در آرامش صورت گیرد.
حذف حواسپرتی ها: باید مطمئن بود که افراد ( خواهر، برادر ها،خویشاوندان )، حیوانات خانگی، تلفن، تلویزیون و دیگر عوامل مزاحم مشاهده نشود. در شرایطی که حواس مشاهده گر پرت بشود یا چیزی مزاحم است نباید مشاهده ادامه یابد.
مادران یا مراقب ها باید مانند شرایط عادی و طبیعی و همیشگی با فرزندشان به فعالیت بپردازند. در طول مشاهده نباید مشاهده گر در فعالیت مادر – کودک دخالت کند یا بزرگسال را تعلیم دهد و یا با او صحبت کند.
بازی های طراحی شده برای هر نوجوان شبیه به هم بودند. این بازی ها متناسب با سن و تحول شناختی و حرکتی آنها طراحی شدند. از جمله این بازی ها می توان به پلی استیشن، گیم های مختلف، منچ و شطرنج، تنیس، بازی های بسکتبال و حرکتی و غیره اشاره کرد.
ماهونی و همکاران و کیم و ماهونی آلفای کرونباخ این ابزار را مطلوب و برابر 88/ 0 به دست آوردند . ابزار مورد نظر شامل 12 زیر مقیاس است که هر زیر مقیاس توسط مشاهده گر در یک طیف لیکرتی 5 درجه ای نمره گذاری می شود. به این صورت که نمره یک معرف ویژگی در حد خیلی کم، نمره دو معرف ویژگی در حد کم، نمره سه معرف ویژگی در حد متوسط، نمره چهار معرف ویژگی در حد زیاد و نمره پنج معرف ویژگی در حد خیلی زیاد است. این 12 زیر مقیاس در و اقع چهار بعد اساسی رفتار مادرانه (شامل مسئولیت پذیری و جهت گیری بسوی کودک – عاطفه ، شور و نشاط و سرزندگی- جهت گیری و توجه به پیشرفت ، راهنما بودن) را می سنجد .1) مسئولیت پذیری و جهت گیری به سوی کودک شامل 3 زیر مقیاس (حساسیت، مسئولیت ، مؤثر بودن ) است. 2) شور و نشاط و سرزندگی شامل 5 زیر مقیاس (پذیرش ، لذت بردن ، حالت چهره، خلاقیت و ابتکار ، گرمی ) می باشد. 3) جهت گیری و توجه به پیشرفت شامل 2 زیر مقیاس (پیشرفت و موفقیت، تحسین ) می باشد. 4) راهنما بودن شامل 2 زیر مقیاس (راهنمایی کردن ، آهنگ صدا) می باشد. میانگین امتیازات زیر مقیاس های هر بعد، نمره بعد اصلی مربوطه را تشکیل می دهد.
استفاده از دو مشاهده گربرای افزایش اطمینان و کاهش سوگیری در فرآیند مشاهده بود. برای اطمینان در ایجاد پایایی بین مشاهده گران، آموزش مشاهده گران تا آنجا ادامه یافت که توافق 90% در نمره گذاری برای هر بعد بین آنها ایجاد گردید.

4-6-3 پرسشنامه جمعیت شناختی
جهت کسب اطلاع از متغیرهای جمعیت شناختی مانند سن کودک، سن مادر و پدر، ترتیب تولد، تحصیلات پدر و مادر، وضعیت تأهل مادر، وضعیت اشتغال پدر و مادر و وضعیت اجتماعی اقتصادی خانواده، وضعیت روانی کودک و تاریخچه ی مشکلات روانی و جسمی مادرو کودک پرسشنامه ای تنظیم و جهت تکمیل به مادران تحویل داده شد.

5-6-3 پکیج تئاتر درمانی مبتنی بر دلبستگی
این پکیج درمانی محقق ساخته است که با استفاده از مجموعه ای از کتب و مقالات و تحت نظر استاد راهنما تهیه گردید. این منابع شامل کتب ” تئاتر درمانی و نمایش زندگی” (جونز، فیل،1383)، “صحنه” ( کتاب شماره 6، کتاب تخصصی هنر، 1392)، ” تئاتر و حل مشکلات آسیب دیگان اجتماعی ( آگوستو بوال،1384) و مقالات ” تئاتر و شفا بخشی مدرن، بحثی در باب تئاتردرمانی، کارایی و تکنیک های آن (یثربی، 1380)، “اثر بخشی روان نمایش گری در بهبود مهارت های اجتماعی” (کورکی، فریبا یزدخواستی1390)، “روش های درمان گرانه ی تئاتر ( شورایی ) برای کودکان بی سرپرست و آسیب پذیر” (چیدزا نیاهوی، 1392)، ” تاثیر تئاتردرمانی بر سبک دلبستگی جوانان” (داگان، 2012)، “بررسی کارآمدی روان نمایش گری بر بهبود بخشی مهارت های اجتماعی و عزت نفس دانش آموزان نارسا خوان”( بیابانگرد، رجبی ،1385)، “اثربخشی آموزش شناختی رفتاری مادران بر تغییر رفتار مادرانه و دلبستگی ناایمن کودک” (تبعه امامی، ابوالقاسم نوری،1390) ، ” خانواده درمانی مبتنی بر دلبستگی برای نوجوانان آسیب دیده” ( کارنی کسیل، 2011) و دیگر کتب و مقالات می باشد.
در واقع این پکیج ترکیبی از چند طرح درمانی از جمله تئاتردرمانی کلاسیک، تئاتردرمانی شورایی، ABFT، برنامه مداخلات مبتنی بر دلبستگی درمانی و تئاتردرمانی برای کاهش نواقص در مهارت های اجتماعی است.
این طرح درمانی برای 12 جلسه ی 2 ساعته تهیه شده که در 12 جلسه که در طی 2 ماه اجرا گردید. در زیر محتویات هر جلسه به تفکیک آورده می شود:
جلسه ی اول : آشنایی با تئاتردرمانی، درک گروه به عنوان محیط امن، آگاهی از انتظارات و مسئولیت گروه، آشنایی با نمایش و شناخت بازی های نمایشی، آشنایی مادران با فرآیند شکل گیری دلبستگی و عوامل رفتار مادرانه موثر بر دلبستگی.مهارت شروع مکالمه. تکنیک ها: بازی هایی برای شکستن یخ افراد مانند پیاده روی با چشمان بسته و فشردن دست،تکنیک آینه و نقش معکوس. قرار و مدار گذاشتن در مورد انتظارات و نگرانی ها، تمرین گروه بندی و زیر گروه و بازی با هم، تمرین های ساده تئاتری در قالب بازی یا تئاتر روزنامه ی ساده ( تمرینی برای اجرای تئاتر و آشنایی با تئاتر).
جلسه ی دوم: ایجاد اتحاد درمانی، ایجاد بینش در مادر و کودک در مورد دلبستگی ناایمن و دلایل و پیامد های آن، نقش رفتار مادرانه و نقص در مهارت های اجتماعی، تمرین واژگونی نقش، شروع بازی قهرمان. آموزش مادران با جهت حساسیت به علایق نوجوان. تکنیک های گرم کردن: درجه بندی احساسات. تکنیک های گفت گو، تطبیق نقش و تعویض نقش، صندلی خالی، یک دقیقه تک گویی، و پری رویایی ( تکنیکی جذاب برای آماده سازی در مراحل ابتدایی). مهارت بیان احساسات، مضاعف و تعمیق هیجان.
جلسه ی سوم : نشان دادن مسئله به صورت عملی بر روی صحنه، تفکر روی مهارت های اجتماعی. آموزش مادران جهت پاسخگویی سازگار با نوجوان. مهارت کنترل خشم. تکنیک ها: پایکوبی متناسب با شدت هیجانات برای گرم کردن،مضاعف سازی، کلامی کردن پیام های غیر کلامی، خود گویی مثبت، صندلی خالی، فن خودبازنمایی، فن یک دقیقه تک گویی، وارونگی نقش و فن آیینه، تئاتر روزنامه، خلق سناریو در مورد مشکلات مشارکت کنندگان، نمایشنامه نویسی.
جلسه ی چهارم : تمرین گوش دادن و سوال کردن و انعکاس و مشارکت در گروه، صحبت کردن والدین در مورد میزان همدلی و حساسیت به فرزندانشان. آموزش تکنیک های اثر بخشی و موثر بودن برای نوجوان. تکنیک های تصویر، تقسیم به زیر گروه ها ، تمرکز روی مشکل، صندلی خالی، اتاق تاریک، مضاعف سازی، فن آیینه، واژگونی نقش.
جلسه ی پنجم : گفت و گو درباره ی مشکلات اعضا در زمینه ی روابط اجتماعی و نحوه ی آشنا شدن با یک فرد غریبه و ایفای نقش با استفاده از تکنیک های تئاتردرمانی، صحبت کردن در مورد روش های صحیح والدگری و رابطه ی سالم با فرزند.آموزش تکنیک های کلامی و غیر کلامی در راستای پذیرش کودک. تکنیک : فن آیینه، وارونگی نقش، فرافکنی در آینده، مشارکت، تکنیک صندلی خالی، مضاعف سازی، نمایش نامه نویسی همزمان، تئاتر روزنامه.
جلسه ی ششم: ارتقای رابطه ی مادر- کودک، تعریف رابطه ی درست، تمرین رابطه ی درست، بحث در مورد شناسایی حقوق خود و نحوه ی برخورد و ارتباط با اطرافیان. آموزش تکنیک های ایجاد لذت در تعامل با نوجوان. تکنیک : به صحنه آمدن، انتخاب نقش، فن آینه، نقش معکوس، صحبت با یکدیگر و مشارکت، مضاعف سازی، اتاق تاریک، نمایشنامه نویسی همزمان، رنگین کمان آرزو، تئاتر مجادله.

مطالب مشابه

پایان نامه شبیه سازی عددی جریان جابه جایی اجباری نانوسیال غیرنیوتنی در میکرولوله
پایان نامه ارشد: بهره وری منابع انسانی در فاز اجرایی چرخه حیات پروژه های ساخت و ساز شهری
پایان نامه ارزیابی مالی به کمک مدل ارزش افزوده اقتصادی(EVA)وتحلیل هزینه فایده (CBA) برای کارخانه تول...
پایان نامه رابطه بازی های فکری و رشد مهارت هماهنگی دیداری – حرکتی کودکان پیش دبستان
پایان نامه رابطه ی اعتیاد به اینترنت با گرایش به غرق شدن
دانلود پایان نامه ارشد رشته روانشناسی پیش بینی تعهد سازمانی از طریق ابعاد هوش اخلاقی