بررسی اثربخشی تئاتردرمانی مبتنی بر دلبستگی بر تغییر سبک دلبستگی، بهبود رفتار مادرگری و مهارت های اجتماعی- قسمت 7

دهند. نخست آنکه سبک های دلبستگی در سالهای اولیه ی زندگی خود به عنوان اختلال های زودرس و یا اشکال آغازینی از آسیبهای روانی در دوران کودکی در نظر گرفته می شوند. (. در این موارد این اعتقاد وجود دارد که ارتباط های اولیه ، بخصوص هنگامی که در تعامل با عوامل خطرزای دیگر در بافت زندگی کودک قرار می گیرند، به رفتارهایی منجر می شوند که اختلال های نخستین تشخیص داده می شوند و نیاز به درمان دارند. دوم آن که احتمال دارد که دلبستگی از طریق افزایش تاثیر عوامل خطرزای دیگر به عنوان یک عامل نگهدارنده، سهیم باشد.
امروزه اکثر نظریه های تحولی جدید معتقدند که روابط اجتماعی هم از آسیب های روانی دوران کودکی تاثیر می پذیرند و هم بر آن تاثیر می گذارند. اخیرا محققان از نظریه ی دلبستگی برای درک اختلالات روانی و شخصیتی استفاده کرده اند که در اینجا عوامل ارتباطی به مثابه ی علت فرضی مورد توجه قرار گرفته است. این نظریه می -تواند چارچوب قاطعی برای درک این سوال که چگونه روابط صمیمانه و نزدیک اولیه و بعدی بر ساختار شخصیتی، عاطفی و شناختی اثر می گذارند، فراهم سازد ( سی چی تی، توث و لینچ ، 1995؛ به نقل از خانجانی، میرنسب، کاظمی و پناه علی، 1391).
در دهه ی گذشته مطالعات زیادی اثرات متعدد دلبستگی کودک را در تحولات بعدی مورد بررسی قرار داده اند.
در طرح پژوهشی مینسوتا ( اگلند و اسروف، 1981؛ اریکسون و همکاران، 1985؛ اسروف،1983) آزمودنی ها در سراسر دوران کودکی و نوجوانی دنبال شدند و جنبه ها ی مختلف آسیبهای روانشناختی آنها مورد ارزیابی قرار گرفت. کودکان را در دسته های دلبستگی ایمن، اجتنابی و دوسوگرا قرار دادند و در نهایت نتیجه گرفتند که کودکانی که در معرض خطر ناایمنی دلبستگی قرار دارند، بیشتر احتمال دارد روابط ضعیف با همسالان داشته، دمدمی مزاج بوده و علائمی از افسردگی و پرخاشگری را نسبت به کودکان ایمن نشان دهند.
مطالعات زیادی رابطه ی معناداری بین مهارتهای اجتماعی و سبک دلبستگی صورت گرفته است. بروک و همکاران ( 1993)، راتر (1981) و گرین برگ ( 1988) در تحقیقات خود بیان داشته اند که بین رفتار ضد اجتماعی و دلبستگی ناایمن رابطه وجود دارد. و بچه های ناایمن داراری مهارتهای اجتماعی پایین تری نسبت به گرو های ایمن هستند.
سین اگسی و تولین گنکوز (2011) به این نتیجه رسیدند که سبک دلبستگی بر مهارت های تاب آوری، حل مسئله، روابط رمانتیک و در مجموع بر مهارتهای اجتماعی تاثیر معناداری دارد.
همام موید فر و همکاران )1393( در تحقیقی اعلام کردند که عزت نفس اجتماعی با سبک دلبستگی ارتباطی معنادار دارد.
سبک های دلبستگی عمدتا بر اساس تجربه های کودک با مادر شکل می گیرند، در مراحل مختلف زندگی نسبتا پایدار می مانند، و تعامل های اجتماعی را تحت تاثیر فرار می دهند (واترز، مریک، تریبو، کراول و آلبرشیم ، 2000؛ به نقل از بشارت، 1388).
تحقیقات لاروس، تارابالسی و برنیز ( 2005) نشان می دهد که کودکانی که فاقد الگوی صحیح دلبستگی می باشند، اغلب عصبی، ستیزه جو و ضد اجتماع هستند و به عنوان والدینی رشد می یابند که قادر نیستند، رابطه ی صحیح و محکمی با فرزندان خود داشته باشند. از طرفی گرینبرگ و همکاران ( 1993؛ نقل از کمیجانی، 1385) نشان می دهند که فرزند پروری حساس و پاسخگو باعث رشد مهارت های خودگردان کودک می شود. در حالی که ناتوانی والدین در هماهنگ کردن رفتارهایشان با نیازهای کودک باعث بروز رفتارهای بازداری زدایی و کنترل نشده در بعضی کودکان می شود.
دو سبک دلبستگی ناایمن دل مشغول و انکار کننده مؤید وجود مشکلات خاصی در کنش وری روانی / اجتماعی نوجوان هستند. این دو سبک دلبستگی با مشکلات دیگری نیز مرتبط هستند. نوجوانی که از راهبردهای ذهن مشغولی استفاده می کند دارای مشکلات درونی کردن به خصوص افسردگی است ( آلن و همکاران، 1998؛ کوبک و همکاران، 1991).
رفتارهای برون سازی مانند پرخاشگری و بزهکاری با ناایمنی سیستم دلبستگی ارتباط دارد ( آلن و همکاران، 1998). رابطه ی نوع دلبستگی با رفتارهای برون سازی در دوره ی نوجوانی کمتر بررسی شده اند. در این مورد پژوهش هایی انجام شده مثلا پژوهش روزن استین و هوروویتز (1996) نشان داد که سبک دلبستگی دل مشغول، با نشانگان درونی سازی و سبک انکار کننده با نشانگان برونی سازی مرتبط است. نوجوانان دل مشغول بیشتر افسرده می شوند اما نوجوانان انکارکننده بیشتر مبتلا به سو مصرف مواد و اختلال های رفتاری هستند.
بشارت (2003) نیز نشان داد که شکل های مختلف مشکلات بین شخصی با سبک های متفاوت دلبستگی مطابقت دارد. یافته های بشارت نشان دادند که آزمودنی های دارای سبک دلبستگی ایمن در مقایسه با آزمودنی های دارای سبک دلبستگی ناایمن دل مشغول و انکار کننده مشکلات بین شخصی کمتری دارند. زیرا یکی از شاخصه های افراد ایمن اعتماد به خود و اعتماد به دیگری است که همین نکته باعث می شود مشکلات بین شخصی کمتری را تجربه کنند. از سویی مشکلات بین شخصی کمتر در افراد ایمن، نشان دهنده ی تاثیرعمیق سبک دلبستگی در حیطه ی روابط بین شخصی است.
لانیادو و هورنی ( 1999؛ به نقل از حسنی، 1384) مهمترین عوامل محافظ در برابر رفتارهای ضد اجتماعی را، دلبستگی ایمن، شیوه های فرزند پروری قاطع و با ثبات والدینی و ثابت بودن مکان آموزشی و محل زندگی می دانستند. بنابراین یکی از مهمترین عوامل محافظ و پیشگیری کننده ی رفتارهای ضد اجتماعی تجربه ی شکل گیری ارتباط ایمنی بخش در خانواده و جامعه است.
طبق نظریه دلبستگی بالبی، ناتوانی کودک در برقراری پیوند دلبستگی استوار با یک یا چند تن در سال های اولیه ی زندگی اش، با ناتوانی در برقراری روابط بین فردی نزدیک در دوره ی بزرگسالی و نوجوانی ارتباط دارد و ناتوانی در برقراری روابط بین فردی نزدیک باعث ناتوانی در برقراری روباط دوستانه با همسالان در کودکی و نوجوانی خواهد شد (حسنی، 1384).

12-2 تغییر پذیری دلبستگی
بر اساس شواهد به روز، پیشنهاد می شود که ناکارآمدی های دلبستگی ( اختلالات دلبستگی) می تواند تصحیح شود ( موران، دیاموند و دیاموند ، 2005؛ به نقل از کسیل ، 2012). در حقیقت دیاموند و همکارانش اعتقاد دارند که طبق شواهد، نقص های دلبستگی در طول درمان در نوجوانی می تواند تغییر کند ( 2003؛ به نقل از کسیل، 2012).
فوناگی و همکاران ( 1996؛ به نقل از پیوسته گر و همکاران، 1385)، معتقدند زمانی که الگوهای عملی درونی ساخته شد، تغییر آن بسیار دشوار است. زیرا این مدل ها خارج از هوشیاری شخصی عمل می کنند، و شروع هر رابطه ی جدید به کمک این فیلترذهنی تعبیر و تفسیر می شود. از سویی فرگوسن و لینسکی ( 1996؛ به نقل از پیوسته گر و همکاران، 1385) اظهار نموده اند، الگوی عملی درونی قابل تغییر هستند، به عنوان مثال دیده شده، برخورد مثبت و مداوم مراقب منجر به تغییر الگوی عملی درونیمی شود. به عقیده ی فرگوسن، خانواده ی سازگار قادر است برخی از اثرات منفی اولین رابطه ی کودک – مراقب را تعدیل کند. وارد و کارلسون ( 1995؛ به نقل از پیوسته گرو همکاران، 1385) اظهار نموده اند، تغییر در وضعیت اجتماعی – اقتصادی خانواده منجر به تغییر در کیفیت دلبستگی کودک می گردد. فاکس، پلاز و بنت لی ( 1995، به نقل از پیوسته گرو همکاران، 1385) اظهار نموده اند، رفتار والدین در دوران های مختلف رشد کودک و نیز تحت تاثیر موقعیت ها و عوامل مختلف تغییر می کند و این تغییرات حساسیت والدین و رابطه ی آنها با فرزندشان را در هر دوره ای تحت تاثیر قرار می دهد.
بالبی درمورد تغییر دلبستگی بحث کرد و تشخیص داد که در مواقع مورد نیاز، تغییر در الگوها و رفتارهای دلبستگی نه تنها احتمالاً واکنشی نسبت به حوادث آسیب زای خاص است بلکه سازگارانه نیز می باشد. تامپسون، لمب و استس (1982) گزارش دادند که وقتی کودکان تغییر در مراقبت ( تغییر پرستار یا تغییر در روش مراقبت بچه ) را تجربه کنند، احتمالاً سبک دلبستگی آنان تغییر می کند. در راستای این تحقیقات، مشخص شد که تغییر در توانایی مراقبت و برنامه های زندگی، عوامل پیش بینی کننده تغییر سبک دلبستگی کودک است. با توجه به اهمیت نقش مادر طی سال های اولیه رشد بر شخصیت کودک و شکل گیری دلبستگی، لزوم آگاهی به موقع مادران جهت اصلاح رفتارهای مادرانه احساس می گردد. این مسأله کمک بسزایی طی دوره ی حساس رشد جهت بهینه سازی مسیر شکل گیری دلبستگی می نماید که حاصل تعامل مادر- کودک می باشد. در واقع با مشخص شدن الگوی رفتار مادرانه کودکان دارای سبک دلبستگی ناایمن، مداخله و آموزش به موقع الگوی صحیح رفتار مادرانه حائز اهمیت می شود و از این طریق می توان به کاهش میزان ناامنی در دلبستگی و یا تغییر سبک دلبستگی نا ایمن به ایمن در طی دوران حساس رشد دست یافت.

13-2 مبانی درمانی دلبستگی
بالبی (1988) نقش درمانگر را در رابطه با بیمار به نقش مادر در فراهم ‌سازی پایگاه امن برای کودک تشبیه می‌کند؛ پایگاهی که بیمار بتواند براساس آن به اکتشاف گری بپردازد و افکار و احساساتش را ابراز کند. فراهم سازی پایگاه درمانی امن به منظور حل مشکلات و درمان اختلال‌های مربوط به دلبستگی، در چهارچوب درمانگری‌های فردی، زوجی و خانوادگی، و براساس رویکردهای درمانی متفاوت امکان‌پذیر است. هر یک از رویکردهای اصیل روان‌ درمانگری می‌توانند به تناسب، مخصوصا در مواردی که نقش اختلال‌های دلبستگی در پدیدآیی و یا استمرار نارسا کنش ‌وری‌ها و آشفتگی‌های روانشناختی برجسته‌ تر است، از مبانی درمانی نظریه دلبستگی به منظور ایجاد تغییرات درمانی استفاده کنند.
در دیدگاه بالبی، وظیفه اصلی درمانگران ایجاد یک پایگاه ایمن بود که از طریق آن بیماران احساس ایمنی لازم را برای کشف جنبه‌های ناشناخته و بالقوه تهدید کننده تجربیات خود را به دست آورند. در زمینه کار درمانی با افراد او پنج تکلیف مهم را تعیین نمود:
1- فراهم آوردن یک پایگاه ایمن که براساس آن فرد بتواند جنبه‌های دردناک تجربیاتش را کشف کرده و درباره آنها فکر کند و آنها را به گونه جدیدی تلقی کند.
2- تشویق و ترغیب بیمار برای درک و دیدن اینکه او چگونه در روابط مهم و با ارزش خود درگیر می‌شود و انتظارات و سوگیری‌های ناهشیار را که با خود به این روابط می‌آورد، کدام‌ها هستند.
3- بررسی رابطه بیمار- درمانگر بعنوان فرایند دستیابی به الگوهای عملی درونی عمل کننده در رابطه با چهره ی دلبستگی.
4- در نظر گرفتن چگونگی ارتباط بین ادراکات و تجربیات فعلی با تجربیات رابطه ‌ای و پیام‌‌های والدینی در طول دوران کودکی و نوجوانی فرد.
5- رهاسازی بیمار از میراث تجربیات آسیب‌ زننده گذشته توسط حمایت از مرور و بررسی تاریخچه الگوهای عملی درونی تعیین کننده و مسلط بر فرد. تشویق و ترغیب ایجاد و خلق الگوهای جدید و خودمختار توسط او.
بالبی به صراحت نقش درمانگر را مشابه نقش مادر بعنوان مشوق کودک برای اکتشاف جهان با تکیه بر پایگاه‌ ایمن که خودش خلق کرده می‌ دید. بر این اساس بالبی، بر اهمیت و ارزش نقش درمانگر به اندازه نقش بیمار در جریان درمان تأکید داشت، زیرا هر دوی آنها مسئول چیزهایی هستند که در رابطه مشترک آنها با هم رخ می‌دهد.

14-2 مداخلات بالینی و آموزش مادر در تغییر سبک دلبستگی
نظریه دلبستگی عام ترین نظریه برای تبیین رفتار والد – کودک به شمار می رود ( آکانر و زینا ، 2003؛ به نقل از ذوالفقاری مطلق و همکاران، 1387). نظریه ی دلبستگی و روان درمانی والد – کودک، هر دو در دهه ی 1970 رشد و گسترش یافتند و بر روان درمانی مادر- نوزاد، به ویژه با کاربرد مفهوم الگوهای فعال درونی خویشتن و دلبستگی در زمینه فعالیت‌های بالینی تأثیرگذار بوده‌اند (مین ، 1991؛ به نقل از ذوالفقاری مطلق و همکاران، 1387).
پژوهشی تحت عنوان اثربخشی درمان مبتنی بر دلبستگی بر کاهش علایم اختلال اضطراب جدایی، توسط ذوالفقاری مطلق و همکاران ( 1387) ، انجام گرفت؛ درمان مبتنی بر دلبستگی و آموزش مدیریت والدین توانستند در شدت علایم اضطراب جدایی کودکان 5/5-3 ساله ‌ای که به تصادف از مهدهای کودک زیر نظر سازمان بهزیستی منطقه هشت تهران انتخاب شده بودند، کاهش معنی‌ داری پدید آورد. در این پژوهش، درمانگر با استفاده از راهنمای مداخله مبتنی بر دلبستگی که بر اساس اصول هشت گانه ی تعامل خوب مادر – کودک ( متعلق به سازمان بهداشت جهانی، 1997) برای جلسه‌های مشترک مادر و کودک توسط پژوهشگر این طرح تدوین گردیده بود، استفاده کرد. این راهنما بر پایه اصول حساس‌سازی مادر (بریش، 2002) ، پاسخ‌ دهی مناسب به کودک (فرایبرگ، 1982)، رفتار همدلانه با مادر از سوی درمانگر (پاول و لیبرمن، 1997) و تأکید بر نقاط قوت مادر (اریکسون و همکاران، 1992) ساخته شده بود. این اصول در شش جلسه اجرا و در طی این فرایند از اصول هشت‌گانه برقراری تعامل خوب با کودک (سازمان جهانی سلامت، 1997) بهره گرفته شده بود. این راهنما دربرگیرنده معرفی اصول تعامل خوب با کودک، فعالیت‌های مشترک در جلسه، درک و بیان هیجان‌ها، بررسی تجربه‌های پیشین مادر در رابطه با کودک و ایفای نقش و تکلیف منزل برای مادر و کودک بوده هر جلسه دارای برگه فعالیت در منزل نیز بود. در مداخله مبتنی بر دلبستگی، مادر یاد می‌گیرد به احساس و روش پاسخ ‌دهی شخصی خود اعتماد کند و اضطراب و تشویش درونی خود در زمینه چگونگی رویارویی با رفتارهای کودک را کنترل نماید. درمانگر از رابطه همدلانه ایجاد شده بین خود و مادر برای افزایش علاقمندی و انگیزه تغییر در وی بهره می‌گیرد. به این ترتیب درمانگر با تعیین نقاط قوت رابطه مادر و کودک و تأکید بر نقاط قوت مادر به عنوان فردی با کفایت و ارزشمند، اضطراب و احساس بی‌ کفایتی وی را در رابطه با کودک کاهش می‌ دهد.
توماس (به نقل از جهانبخش و همکاران، 1390) معتقد است که مناسب ترین درمان برای افراد مبتلا به اختلالات دلبستگی و مسایل ناشی از آن ارائه ی مداخله ی مبتنی بر دلبستگی است. فلور تاکید می کند که برای تاثیر گذار بودن درمان لازم است به جای تمرکز کامل بر بیمار، خانواده و مراقبان اصلی وی نیز تحت درمان قرار بگیرند. هدف اصلی خانواده درمانی با رویکرد دلبستگی درمانی، ایجاد یک پایگاه و تکیه گاه ایمن برای کودک در خانواده است.
درمان مبتنی بر دلبستگی به عنوان درمانی به طور نسبی جدید و موثر در زمینه ی اختلالات عاطفی و رفتاری شناخته شده است.
اثر بخشی درمان مبتنی بر دلبستگی بر علائم افسردگی در دختران دارای مشکلات دلبستگی توسط جهانبخش و همکاران ( 1390) انجام شد. بسته ی درمانی مورد استفاده در این پژوهش، درمانی آزمون شده و تایید شده توسط پورنل و کینگ و نیومن است که برداشتی تلفیقی و ترکیبی از فرمت درمانی اصول حساس سازی مادر بریش ، اصول پاسخ دهی مناسب به کودک فرایبورگ، مبانی رفتار همدلانه با مادر از سوی درمانگر پاول و لیبرمن ، تکنیک های دلبستگی و ارتباط اروین ، متد دلبستگی درمانی کراس ، روش های کاهش مشکلات رفتاری کودکان در مدرسه ایپستین ، تکنیک قصه گویی برای کودکان دارای اختلالات دلبستگی نیکولز ( به نقل از فمیلی )، دلبستگی درمانی تحولی آنا و مک گنوا ،تکنیک مدیریت استری ،بازی درمانی، سناریو سازی و … می باشد. در نتیاج این پژوهش به این نتیجه می رسیم که درمان مبتنی بر دلبستگی در کاهش علائم افسردگی دختران دارای مشکلات دلبستگی مؤثر بود و پایبندی مادران به تداوم روش های درمانی باعث بهبودی بیشتر در مرحله ی پس آزمون شد ( جهانبخش و همکاران، 1390).
جهانبخش و همکاران ( 1390) نیز تحقیقی با عنوان میزان اثربخشی دلبستگی درمانی بر روی میزان علائم نافرمانی مقابله ای در دختران درارای مشکلات دلبستگی انجام دادند. که نتایج تحقیقات نشان ازآن دارد که درمان مبتنی بر دلبستگی در بهبود علائم اختلال نافرمانی مقابله ای مؤثر واقع می شود.
امانی و همکاران ( 1390) در بررسی خود تحت عنوان اثر بخشی دو رویکرد طرحواره درمانی و دلبستگی درمانی بر سبک های دلبستگی در دانشجویان مرحله ی عقد، به این نتیجه رسید که دلبستگی درمانی باعث افزایش سبک دلبستگی ایمن می شود.
اساس درمان های حوزه ی دلبستگی بر افزایش توانایی تنظیم هیجانات در پاسخ به محرکات بیرونی قرار دارد. درمان دلبستگی مختل معطوف به چند حوزه است: بهبود روابط دلبستگی کنونی، خلق روابط دلبستگی جدید، و کاهش نشانه ها و رفتارهای مشکل ساز. تغییر در سطح بازنمایی با ثبات تر از تغییر در سطح رفتاری است و کار والد را برای توانایی پاسخ دهی حساس در مقابل نیازهای فرزندش آسان می کند. پشت مشهدی، محمد خانی، پورشهباز و خوشابی ( 1388)، در تحقیقی با عنوان اثر بخشی مداخله ی ترکیبی درمان دلبستگی و آموزش فرزند پروری در مادران دلبسته ی ناایمن بر نشانه های کودکان مبتلا به اختلال فزون کنشی / نارسایی توجه، به این نتیجه دست یافتند که آموزش مادران و بهبود دلبستگی ناایمن آنها بر نشانه های اختلالات رفتاری کودک از جمله اختلال فزون کنشی/ نارسائی توجه اثر بخش بوده و به میزان معناداری از شدت علائم کاسته شده است.
ABFT یا خانواده درمانی مبتنی بر دلبستگی، خانواده درمانی مختصر و کوتاهی است که برای درمان نوجوانان افسرده طراحی شده است. فرض اول ABFT این است که تضاد های عمیق خانوادگی، بحران های وحشتناک، وابستگی های ضعیف، غفلت های فیزیکی و عاطفی و یا آزارها می تواند پیوندهای دلبستگی را تخریب کند. دلبستگی تخریب شده و فضای منفی خانواده از رشد نوجوان در مهارت های مقابله ای درونی و میان فردی جلوگیری می کند که همین مسئله می تواند باعث ناکارآمدی نوجوان در حل

مطالب مشابه

پایان نامه جداسازی و شناسایی مولکولی باکتریهای مولد آنزیم فروکتوزیل ترانسفراز از نمونه های محیطی
پایان نامه تحلیل کمانش، ارتعاشات و انتشار موج در نانو تیر پیچیده شده با استفاده از تئوری­ های گرادیا...
پایان نامه تأثیر گروه‌درمانی با رویکرد هستی‌شناسی اسلامی بر میزان افسردگی در افراد افسرده
دانلود پایان نامه بررسی سرمایه اجتماعی و تسهیم دانش در اداره ثبت اسناد و املاک استان گیلان
پایان نامه تبیین تأثیر درمان تلفیقی بر دشواری های تنظیم هیجانی در افراد وابسته به مت آمفتامین
دانلود پایان نامه درباره رابطه بین الگوهای کسب و کار با عملکرد شرکتها